بعد از اتمام کلاس ها جلوی خروجی مدرسه ایستاده بود مثل همیشه جلوی مدرسه ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁷.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
بعد از اتمام کلاس ها، جلویِ خروجی مدرسه ایستاده بود، مثل همیشه جلویِ مدرسه شلوغ بود، رفت و آمد ها، خنده ها و شوخی ها که باهم دوستانه به خانه شان میرفتن.
نگاهی بهشان کرد.
اما سرش رو به بالا گرفت، و با بستن چشماش نفس تازه ای وارد ریه هایش کرد.
شاید میخواست یکم افکارش رو جمع و جور بکنه.
اما سکوتش با شنیدن صدایی آشنا در کنارش در هم شکست و او را از جا پراند.
جونگکوک: هوا خوبه، مگه نه؟
لوسیا با چشمانی باز، برگشت. صورتش که تا لحظهای پیش آرام بود، حالا از تعجب و ناگهانی بودن حضور جونگکوک، به اخمی گره خورده تبدیل شد:
_ میشه هی نزدیکم نباشی؟!
صدای خندهی کوتاهی از گلوی جونگکوک خارج شد؛ خندهای که بیشتر کلافهاش کرد. اما جونگکوک به جای عقب رفتن، قدمی دیگر نزدیکتر شد. لحنش حالا بازیگوش و کمی چالشبرانگیز بود:
_ اگه نزدیک شم چی هوم؟ مثلا میخوای چیکار بکنی؟
اخم لوسیا عمیقتر شد. تمام تنش و خشم انباشته شده اش، انگار فقط به خاطر همین حرف و این نزدیکی، خودش را نشان میداد. صورتش را با حرص، تا فاصلهای که نفسهایشان به هم میخورد، به صورت جونگکوک نزدیک کرد. چشمهایش برق زد و با صدایی جدی گفت:
_ اون وقت نشونت میدم چه کارهایی ازم برمیاد!
نزدیکی لوسیا، ناگهان قلب جونگکوک را به تپش انداخت. ضربان تندش را حس میکرد، اما در دل این نزدیکی، لذتی هم بود که تا به حال تجربه نکرده بود. بدون هیچ تردیدی، دستش را دراز کرد و دور کمر لوسیا حلقه زد. او را به خودش فشرد، آنقدر که گرمای بدنش را حس کرد. نفسش را به صورت لوسیا داد و آروم زمزمه کرد:
_ خب؟ منتظرم، نشونم بده.
نفس لوسیا بند آمد. قلبش انگار میخواست از سینهاش بیرون بزند. تمام وجودش در آن لحظه، پر از کشمکش بود؛ ترکیبی از ترس، خشم، و شاید... خیلی خیلی کم... کنجکاوی. صدایش بریده و با غلظت خشم بیرون آمد:
_ ولم کن!
جونگکوک اما با قاطعیت جواب داد:
_ نمیخوام.
نگاهش را به آرامی روی صورت لوسیا چرخاند. هر خط، هر انحنا، هر ذره از صورتش را میکاوید، انگار که میخواست تمام وجودش را در آن چند ثانیه ثبت کند.
اما ناگهان، با ضربهای که لوسیا به پایش وارد کرد، چهرهاش در هم رفت. صدای "آخ" کوتاهی از درد از میان لبهایش خارج شد.
لوسیا به سرعت از چنگش رها شد. نفسنفسزنان، با چشمانی که هنوز برق خشم داشت، گفت:
_ بهت هشدار دادم.
جونگکوک، که هنوز از درد ضربه در پایش میلرزید، با اخم به لوسیا زل زد. در نگاهش، ترکیبی از درد، تعجب، و حسی شبیه به هیجان بود که انگار نه تنها علاقهاش را کم نکرده بود، بلکه بیشتر هم کرده بود:
_ خیلی بیرحمی!
لوسیا سرش را با قاطعیت تکان داد:
_ اون تویی، نه من.
و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، پشت کرد و با قدمهای تند، از او دور شد. انگار که از آتش گریزپایی داشت.
جونگکوک همانجا ایستاد. درد در پایش میپیچید، اما ذهنش جای دیگری بود. به رفتن لوسیا خیره ماند. تعجب در چهرهاش موج میزد، اما زیر آن، چیزی شبیه به هیجان و شیفتگی داشت رشد میکرد. این زن، با تمام خشم و قدرت انکار ناپذیرش، انگار داشت چیزی در وجودش را بیدار میکرد که تا به حال تجربه نکرده بود.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۲۵ کامنت ۱۰۰
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
بعد از اتمام کلاس ها، جلویِ خروجی مدرسه ایستاده بود، مثل همیشه جلویِ مدرسه شلوغ بود، رفت و آمد ها، خنده ها و شوخی ها که باهم دوستانه به خانه شان میرفتن.
نگاهی بهشان کرد.
اما سرش رو به بالا گرفت، و با بستن چشماش نفس تازه ای وارد ریه هایش کرد.
شاید میخواست یکم افکارش رو جمع و جور بکنه.
اما سکوتش با شنیدن صدایی آشنا در کنارش در هم شکست و او را از جا پراند.
جونگکوک: هوا خوبه، مگه نه؟
لوسیا با چشمانی باز، برگشت. صورتش که تا لحظهای پیش آرام بود، حالا از تعجب و ناگهانی بودن حضور جونگکوک، به اخمی گره خورده تبدیل شد:
_ میشه هی نزدیکم نباشی؟!
صدای خندهی کوتاهی از گلوی جونگکوک خارج شد؛ خندهای که بیشتر کلافهاش کرد. اما جونگکوک به جای عقب رفتن، قدمی دیگر نزدیکتر شد. لحنش حالا بازیگوش و کمی چالشبرانگیز بود:
_ اگه نزدیک شم چی هوم؟ مثلا میخوای چیکار بکنی؟
اخم لوسیا عمیقتر شد. تمام تنش و خشم انباشته شده اش، انگار فقط به خاطر همین حرف و این نزدیکی، خودش را نشان میداد. صورتش را با حرص، تا فاصلهای که نفسهایشان به هم میخورد، به صورت جونگکوک نزدیک کرد. چشمهایش برق زد و با صدایی جدی گفت:
_ اون وقت نشونت میدم چه کارهایی ازم برمیاد!
نزدیکی لوسیا، ناگهان قلب جونگکوک را به تپش انداخت. ضربان تندش را حس میکرد، اما در دل این نزدیکی، لذتی هم بود که تا به حال تجربه نکرده بود. بدون هیچ تردیدی، دستش را دراز کرد و دور کمر لوسیا حلقه زد. او را به خودش فشرد، آنقدر که گرمای بدنش را حس کرد. نفسش را به صورت لوسیا داد و آروم زمزمه کرد:
_ خب؟ منتظرم، نشونم بده.
نفس لوسیا بند آمد. قلبش انگار میخواست از سینهاش بیرون بزند. تمام وجودش در آن لحظه، پر از کشمکش بود؛ ترکیبی از ترس، خشم، و شاید... خیلی خیلی کم... کنجکاوی. صدایش بریده و با غلظت خشم بیرون آمد:
_ ولم کن!
جونگکوک اما با قاطعیت جواب داد:
_ نمیخوام.
نگاهش را به آرامی روی صورت لوسیا چرخاند. هر خط، هر انحنا، هر ذره از صورتش را میکاوید، انگار که میخواست تمام وجودش را در آن چند ثانیه ثبت کند.
اما ناگهان، با ضربهای که لوسیا به پایش وارد کرد، چهرهاش در هم رفت. صدای "آخ" کوتاهی از درد از میان لبهایش خارج شد.
لوسیا به سرعت از چنگش رها شد. نفسنفسزنان، با چشمانی که هنوز برق خشم داشت، گفت:
_ بهت هشدار دادم.
جونگکوک، که هنوز از درد ضربه در پایش میلرزید، با اخم به لوسیا زل زد. در نگاهش، ترکیبی از درد، تعجب، و حسی شبیه به هیجان بود که انگار نه تنها علاقهاش را کم نکرده بود، بلکه بیشتر هم کرده بود:
_ خیلی بیرحمی!
لوسیا سرش را با قاطعیت تکان داد:
_ اون تویی، نه من.
و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، پشت کرد و با قدمهای تند، از او دور شد. انگار که از آتش گریزپایی داشت.
جونگکوک همانجا ایستاد. درد در پایش میپیچید، اما ذهنش جای دیگری بود. به رفتن لوسیا خیره ماند. تعجب در چهرهاش موج میزد، اما زیر آن، چیزی شبیه به هیجان و شیفتگی داشت رشد میکرد. این زن، با تمام خشم و قدرت انکار ناپذیرش، انگار داشت چیزی در وجودش را بیدار میکرد که تا به حال تجربه نکرده بود.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۲۵ کامنت ۱۰۰
- ۱۳.۶k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط