کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدو

کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هرچه سعی کرد نتوانست اسب را از درون چاه بیرون بیاورد
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا اسب زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود
مردم با سطل روی سر اسب خاک می ریختند اما اسب هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن اسب بیچاره ادامه دادند و اسب هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد.

مشکلات، مانند خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم؛

• اول اینکه :
اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
• و دوم اینکه :
از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

انتخاب با توست.

می توانی بگویی:
**(صبح بخیر خدا جان)**
یا بگویی :
*(خدا بخیر کند صبح شد)*

لبخند خدا سهم ثانیه های امروزت
از ته دل بخندی ایشالا
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطرا...

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

رز آبی پارت ۲۹

𝖕𝖆𝖗𝖙۴یک هفته گذشت.لیسا زندگی معمولی‌اش را داشت. صبح‌ها زود ب...

P⁹صبح روز بعد، سه دختر در کافه‌ای کوچک نشسته بودند.یورا عکس ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط