𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵
𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵
به سمت آسانسور رفت و دکمه رو فشار داد
که حس کرد دست یکی دور کمرش حلقه شده، با ترس برگشت و یه مرد رو دید.
جیمین: برو کنار!
مرد با صدای دورگه جواب داد
یونگی: تازه روز اول قرارمونه..به همین زودی فراموشم کردی کیتن؟
جیمین: کیتن؟!
مرد جوابی نداد، آسانسور رسید..مرد پسر رو به داخل هدایت کرد
***
مرد با دوتا آبمیوه تو دستش برگشت سمت ماشین
درو باز کرد و سوار شد، یه آبمیوه رو جلوی پسر گرفت
جیمین: چجوری انتظار داری بخورمش؟ میخای مسمومم کنی!
مرد خندید و ابمیوه رو خورد
یونگی: هنوز زنده ام.
پسر سرشو به شیشه تکیه داد و مرد ماشین و روشن کرد.
درحالی که رانندگی میکرد گفت
یونگی: پس فکر کنم میخای ساکت شم؟
سکوت کرد و جوابی نداد
یونگی: جواب نمیدی؟
جیمین: کجا میخای بری؟
یونگی: هرجا تو بخای..
جیمین: کافه گربه
یونگی: تو به گربه ها حساسیت داری.
پسر با تعجب به سمت مرد برگشت، یعنی حتی اینم میدونست؟
جیمین: تو چجوری همه چیزو راجب من میدونی؟
یونگی: میدونی چند وقته دارم استاکت میکنم؟!
جیمین: روانی..
یونگی: راستش از تتوی ماه روی کمرت خوشم میاد..
پسر با چشم های گرد شده به مرد خیره شد
اون تتوی ماهشو حتی به خانواده اشم نشون نداده بود، این مرد یا خیلی عاشق بود یا خیلی روانی...
یونگی: یه جای دیگه رو انتخاب کن
جیمین: فقط بهم غذا بده!
یونگی: نگران نیستی مسمومت کنم؟
جیمین: تهش میمیرم از دست تو راحت میشم
یونگی: تازه اول آشناییمونه بالرین من..
پسر حرفی نزد و دوباره سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد
به سمت آسانسور رفت و دکمه رو فشار داد
که حس کرد دست یکی دور کمرش حلقه شده، با ترس برگشت و یه مرد رو دید.
جیمین: برو کنار!
مرد با صدای دورگه جواب داد
یونگی: تازه روز اول قرارمونه..به همین زودی فراموشم کردی کیتن؟
جیمین: کیتن؟!
مرد جوابی نداد، آسانسور رسید..مرد پسر رو به داخل هدایت کرد
***
مرد با دوتا آبمیوه تو دستش برگشت سمت ماشین
درو باز کرد و سوار شد، یه آبمیوه رو جلوی پسر گرفت
جیمین: چجوری انتظار داری بخورمش؟ میخای مسمومم کنی!
مرد خندید و ابمیوه رو خورد
یونگی: هنوز زنده ام.
پسر سرشو به شیشه تکیه داد و مرد ماشین و روشن کرد.
درحالی که رانندگی میکرد گفت
یونگی: پس فکر کنم میخای ساکت شم؟
سکوت کرد و جوابی نداد
یونگی: جواب نمیدی؟
جیمین: کجا میخای بری؟
یونگی: هرجا تو بخای..
جیمین: کافه گربه
یونگی: تو به گربه ها حساسیت داری.
پسر با تعجب به سمت مرد برگشت، یعنی حتی اینم میدونست؟
جیمین: تو چجوری همه چیزو راجب من میدونی؟
یونگی: میدونی چند وقته دارم استاکت میکنم؟!
جیمین: روانی..
یونگی: راستش از تتوی ماه روی کمرت خوشم میاد..
پسر با چشم های گرد شده به مرد خیره شد
اون تتوی ماهشو حتی به خانواده اشم نشون نداده بود، این مرد یا خیلی عاشق بود یا خیلی روانی...
یونگی: یه جای دیگه رو انتخاب کن
جیمین: فقط بهم غذا بده!
یونگی: نگران نیستی مسمومت کنم؟
جیمین: تهش میمیرم از دست تو راحت میشم
یونگی: تازه اول آشناییمونه بالرین من..
پسر حرفی نزد و دوباره سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد
- ۸۳
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط