سناریو بلولاک اگه دوستشون باشیم ولی به دوست دخترشون حسودی
سناریو بلولاک اگه دوستشون باشیم ولی به دوست دخترشون حسودی کنیم.
ایساگی : داشت با دختره حرف میزد و کلی ور ور میکرد و اون با لبخند گوش میداد تو داشتی رد میشدی اونا اصلا متوجه تو نشدن ولی تو تو دلت داشتی خودتو میخوردی که یهو اون دختره متوجه تو شد و 《دختره: عه یوئیچی عزیزم...اون دختره رو میشناسی؟🔊(با صدای بلند و جن*ده گونه)》《ایساگی: عه ا.ت چان؟ تو اینجا چیکار میکنه》 تو ناخودآگاه اخم کردی جوری که معلوم نبود عصبی یا ناراحت یا خنثی 《هیچی فقط داشتم رد میشدم》 و رفتی. ایساگی یکم با خودش کلنجار رفت که دنبالت بیاد یا نه ولی بخاطر دوست دخترش دنبالت نیومد ولی شبش که تنها بود بهت پیام داد و از دلت در آورد ولی تو بهت نگفتی که روش کراشی.
باچیرا: تو پارک بودن و باچیرا داشت رو دختره کرم میریخت دختره هم غر غر میکرد. تو هم یاد اون زمانایی افتادی که همش با باچیرا شوخی میکردین که یهو باچیرا قیبش زد. تو با خودت گفتی یعنی کجا رفته که یهو دو تا دست دورت حلقه شد. 《باچیرا: داشتی منو نگاه میکردی؟》《تو: با..باچیرا؟》 《باچیرا: اوه چیه انتظار نداشتی مچتو بگیرم》《برو پیش دوست دخترت باش》 《اون دوست دخترم نیست که》 《پس کیته؟》 《عشقمه》 تو صدات یهو اومد پایین 《آها》یهو باچیرا زد زیر خنده 《باشه باشه ناراحت نشو شوخی کردم اون دختر خالمه دوست دخترم نیست که》 《تو: ناموسا》 《آره دیگه دوست دخترم که تویی نکنه فکر کردی بهت خیانت میکنم؟》《نه....خفه شو》 و تو رو میبره به دختر خالش نشون میده
_______________________
بقیش رو بعدا میزارم🤣
ایساگی : داشت با دختره حرف میزد و کلی ور ور میکرد و اون با لبخند گوش میداد تو داشتی رد میشدی اونا اصلا متوجه تو نشدن ولی تو تو دلت داشتی خودتو میخوردی که یهو اون دختره متوجه تو شد و 《دختره: عه یوئیچی عزیزم...اون دختره رو میشناسی؟🔊(با صدای بلند و جن*ده گونه)》《ایساگی: عه ا.ت چان؟ تو اینجا چیکار میکنه》 تو ناخودآگاه اخم کردی جوری که معلوم نبود عصبی یا ناراحت یا خنثی 《هیچی فقط داشتم رد میشدم》 و رفتی. ایساگی یکم با خودش کلنجار رفت که دنبالت بیاد یا نه ولی بخاطر دوست دخترش دنبالت نیومد ولی شبش که تنها بود بهت پیام داد و از دلت در آورد ولی تو بهت نگفتی که روش کراشی.
باچیرا: تو پارک بودن و باچیرا داشت رو دختره کرم میریخت دختره هم غر غر میکرد. تو هم یاد اون زمانایی افتادی که همش با باچیرا شوخی میکردین که یهو باچیرا قیبش زد. تو با خودت گفتی یعنی کجا رفته که یهو دو تا دست دورت حلقه شد. 《باچیرا: داشتی منو نگاه میکردی؟》《تو: با..باچیرا؟》 《باچیرا: اوه چیه انتظار نداشتی مچتو بگیرم》《برو پیش دوست دخترت باش》 《اون دوست دخترم نیست که》 《پس کیته؟》 《عشقمه》 تو صدات یهو اومد پایین 《آها》یهو باچیرا زد زیر خنده 《باشه باشه ناراحت نشو شوخی کردم اون دختر خالمه دوست دخترم نیست که》 《تو: ناموسا》 《آره دیگه دوست دخترم که تویی نکنه فکر کردی بهت خیانت میکنم؟》《نه....خفه شو》 و تو رو میبره به دختر خالش نشون میده
_______________________
بقیش رو بعدا میزارم🤣
- ۳۳۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط