جشن در باغ شروع شد. اعضا با انرژی و شور و شوق، گلها را چ
جشن در باغ شروع شد. اعضا با انرژی و شور و شوق، گلها را چیده بودند و میزهای کوچک پر از خوراکیهای خوشمزه و شیرینیهای رنگارنگ را آماده کرده بودند.
سوآ و سوهو وسط باغ ایستاده بودند، دست در دست هم، و هر لبخندی که به هم میزدند، دل دیگران را هم شاد میکرد.
جین و نامجون، با بازیهای کوچک و شوخیهای دوستانه، همه را به خنده انداختند. تهیونگ و جیهوپ با موزیک و رقص، فضا را پر از انرژی کردند.
کیک تولد بزرگ و تزئین شده در مرکز میز گذاشته شد و سوآ و سوهو کنار هم ایستادند تا شمعها را فوت کنند. اعضا با هیجان دست زدند و خوشحالی را فریاد زدند.
لحظات پر از لبخند، شوخی و عکسهای یادگاری گذشت. گربهی کافی هم در گوشهای آرام روی چمن لم داده بود و آرامش را به جمع اضافه میکرد.
در پایان جشن، شوگا جلو آمد، به سوهو نگاه کرد و با لحنی جدی اما آرام گفت:
– مراقب دخترم باش…
بعد از شنیدن جملهی شوگا، سوآ نتوانست احساسش را کنترل کند. اشکهایش از چشمانش جاری شد و با صدای خفهای گفت:
– بابا…
بیدرنگ خود را به سوی شوگا انداخت و محکم او را در آغوش گرفت. شوگا هم با آرامش دستانش را دور او حلقه کرد و اجازه داد سوآ تمام احساساتش را تخلیه کند.
لحظهای سکوت و آرامش بر فضا حکمفرما شد، فقط صدای نفسهای سوآ و آرامش شوگا در میان باغ پر از شادی پیچیده بود.
– من همیشه کنارت خواهم بود… آرام باش… – شوگا زیر لب گفت، و سوآ حس کرد که دیگر هیچ ترسی از آینده ندارد و همه چیز امن و آرام است.
قبل از خداحافظی نهایی، کوک جلو رفت و سوهو را در آغوش گرفت، با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
– خوب، حالا ظرفهای خونتو بشور!
سوهو کمی سرخ شد و خجالت کشید، ولی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. سوآ هم از دیدن این صحنه خندید و دستش را به سوی سوهو گرفت تا با هم از باغ خارج شوند.
شوگا با نگاه پر از مهر و آرامش لبخند زد و گفت:
خدافزززر دخترمممم–
سوآ دوباره محکم به شوگا چسبید و با قلبی آرام و مطمئن لبخند زد، در حالی که همه کمکم باغ را ترک کردند و خاطرات شیرین شب جشن در هوا باقی ماند.
پایاننننننننننننننننننننن
سوآ و سوهو وسط باغ ایستاده بودند، دست در دست هم، و هر لبخندی که به هم میزدند، دل دیگران را هم شاد میکرد.
جین و نامجون، با بازیهای کوچک و شوخیهای دوستانه، همه را به خنده انداختند. تهیونگ و جیهوپ با موزیک و رقص، فضا را پر از انرژی کردند.
کیک تولد بزرگ و تزئین شده در مرکز میز گذاشته شد و سوآ و سوهو کنار هم ایستادند تا شمعها را فوت کنند. اعضا با هیجان دست زدند و خوشحالی را فریاد زدند.
لحظات پر از لبخند، شوخی و عکسهای یادگاری گذشت. گربهی کافی هم در گوشهای آرام روی چمن لم داده بود و آرامش را به جمع اضافه میکرد.
در پایان جشن، شوگا جلو آمد، به سوهو نگاه کرد و با لحنی جدی اما آرام گفت:
– مراقب دخترم باش…
بعد از شنیدن جملهی شوگا، سوآ نتوانست احساسش را کنترل کند. اشکهایش از چشمانش جاری شد و با صدای خفهای گفت:
– بابا…
بیدرنگ خود را به سوی شوگا انداخت و محکم او را در آغوش گرفت. شوگا هم با آرامش دستانش را دور او حلقه کرد و اجازه داد سوآ تمام احساساتش را تخلیه کند.
لحظهای سکوت و آرامش بر فضا حکمفرما شد، فقط صدای نفسهای سوآ و آرامش شوگا در میان باغ پر از شادی پیچیده بود.
– من همیشه کنارت خواهم بود… آرام باش… – شوگا زیر لب گفت، و سوآ حس کرد که دیگر هیچ ترسی از آینده ندارد و همه چیز امن و آرام است.
قبل از خداحافظی نهایی، کوک جلو رفت و سوهو را در آغوش گرفت، با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
– خوب، حالا ظرفهای خونتو بشور!
سوهو کمی سرخ شد و خجالت کشید، ولی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. سوآ هم از دیدن این صحنه خندید و دستش را به سوی سوهو گرفت تا با هم از باغ خارج شوند.
شوگا با نگاه پر از مهر و آرامش لبخند زد و گفت:
خدافزززر دخترمممم–
سوآ دوباره محکم به شوگا چسبید و با قلبی آرام و مطمئن لبخند زد، در حالی که همه کمکم باغ را ترک کردند و خاطرات شیرین شب جشن در هوا باقی ماند.
پایاننننننننننننننننننننن
- ۲۴.۶k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط