باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۵۴ ✦

یک ماه بعد...

امروز روزی بود که همه مدت‌ها منتظرش بودند.

خانه‌ی بورا پر از رفت‌وآمد، خنده و هیجان بود.

دوستان و خانواده‌ها مشغول آماده کردن آخرین وسایل مراسم بودند.

---

بورا مقابل آینه ایستاده بود.

لباس سفید ساده‌ای پوشیده بود.

نگاهش برای لحظه‌ای روی حلقه‌ی نامزدی‌اش افتاد.

لبخند زد.

زیر لب گفت:

بورا : «بالاخره رسید...»

---

در اتاق دیگر...

جونگکوک جلوی آینه، کراواتش را مرتب می‌کرد.

جیمین با خنده وارد شد.

جیمین : «استاد...»

«امروز بالاخره داماد شدی.»

جونگکوک خندید.

جونگکوک : «خودتم زیاد نخند... نوبت تو هم می‌رسه.»

---

یونگی وارد اتاق شد.

کت جونگکوک را مرتب کرد و گفت:

یونگی : «آماده‌ای؟»

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند زد.

جونگکوک : «از همون روزی که توی باشگاه شکار ارواح دیدمش... آماده‌ی این روز بودم.»

---

سالن عروسی با گل‌های سفید و نورهای گرم تزئین شده بود.

موسیقی آرامی در فضا پخش می‌شد.

همه با لبخند منتظر ورود عروس بودند.

---

درهای سالن آرام باز شدند.

بورا، همراه پدرش، وارد شد.

جونگکوک برای لحظه‌ای نفسش بند آمد.

تمام نگاهش روی دختری بود که سال‌ها پیش، وارد باشگاه کوچکی در دبیرستان شده بود و زندگی‌اش را تغییر داده بود.

---

بورا مقابل جونگکوک ایستاد.

هر دو فقط به هم لبخند می‌زدند.

مجری مراسم از آن‌ها خواست دست‌هایشان را در هم قفل کنند.

جونگکوک آرام دست بورا را گرفت.

همان دستی که سال‌ها پیش، برای نجاتش گرفته بود...

و حالا برای ساختن یک زندگی مشترک.

---

بعد از خواندن خطبه...

جونگکوک حلقه را در انگشت بورا گذاشت.

بورا هم همین کار را کرد.

صدای دست زدن مهمان‌ها تمام سالن را پر کرد.

جیمین با ذوق بلندتر از همه دست می‌زد.

---

بعد از صرف شام مهمون ها مشغول رقصیدن بودن اما ، چهار دوست برای چند دقیقه از شلوغی سالن فاصله گرفتند و به حیاط رفتند.

همان‌طور که به آسمان شب نگاه می‌کردند، نسیم آرامی وزید.

بورا لبخند زد.

بورا : «حس می‌کنم یکی داره نگاهمون می‌کنه...»

جونگکوک هم به آسمان خیره شد.

در میان نور ماه...
برای یک لحظه، انگار سایه‌ی دختری با لباس سفید دیده می‌شد.
لبخندی آرام بر لب داشت.

هان سوآ...

دیگر غمگین نبود.
انگار آمده بود تا آخرین بار، خوشبختی دوستانش را ببیند.
نسیم وزید...
و سایه، آرام در نور شب محو شد.
جونگکوک دست بورا را محکم‌تر گرفت.

جونگکوک : «از این به بعد... هر اتفاقی بیفته، کنار همیم.»

بورا سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

بورا : «همیشه.»

کمی آن‌طرف‌تر، جیمین دست یونگی را گرفت و با لبخند گفت:

جیمین : «فکر کنم وقتشه ما هم به آینده فکر کنیم.»
یونگی خندید.
یونگی : «تا وقتی کنار هم باشیم... آینده هر شکلی باشه، قشنگه.»

چهار نفر کنار هم ایستادند.
باشگاه شکار ارواح...
حالا فقط یک خاطره‌ی شیرین بود.
اما دوستی و عشقی که آنجا شکل گرفته بود...
تا آخر عمر همراهشان می‌ماند.

# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۳ ✦ نسیم خنکی میان خیابان می‌وزید....

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۲ ✦ سه ماه از آن شب کنار رودخانه گ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۹ ✦ سه هفته از شروع کار بورا در شر...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۷ ✦ ساختمان شیشه‌ای شرکت معماری، ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط