Part The sweetest oblivion
[Part¹⁹] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
مهمونا یکی یکی وارد میشن درحالی که من به سمت پلهها میرم. من یک لباس ماکسی چاکر صورتی پوشیدم، پاشنههایی با پاپیون که دور مچ پام پیچیده، و موهام رو باز گذاشتم و به یک طرف سنجاق کردم. حتی اگر با این ازدواج موافق نبودم،به این معنی نبود که نمیخوام از فرصت استفاده کنم و خوب لباس بپوشم. راستش، این بهترین قسمت هفتهام بود.
کایتلین:"الینا!" دختر عموم سوفیا با صدای بلندی وارد میشه."سریع!" بهترین توصیف براش همینه. نوزده سالشه و همیشه یک حالت شیطنتآمیز داره.
کایتلین:"دلم برات تنگ شده!" دستاش رو دور من میندازه و من باشدت عقب میرم.
الینا:"روز یکشنبه تو کلیسا تورو دیدم." میخندم.
کایتلین:"میدونم" بوسه ای به هردو گونهام میزنه وعقب میره.
کایتلین:"ولی از اون موقع خیلی چیزها اتفاق افتاده."
برای ناهار اینجا نبوده، ولی من خانوادهام رو به اندازه کافی میشناسم که بدونم دختر عموم، کایتلین، میتونه کل ماجرا رو طوری بیان کنه که انگار خودش حاضر بوده.
الینا:"سال کجاست؟" میپرسم. برادرم بزرگترش نسخه مردانه خودشه.
کایتلین:"جلوی در با بنیتو برخورد کرد. میدونی، صحبت های مردانه'." چشمانش رو میچرخونه. "خوب. میرم برای خودمون کمی الکل پیدا کنم. بعد باید درباره این نیکویی که شنیدم صحبت کنیم."
الینا:" به لکه خون روی پاسیو نگاه کن. همینقدر برای گفتن هست."
کایتلین:"این چیزی نیست که من شنیدم. مامان گفت اون از دیوید بکهام هم خوش تیپتره."
الینا:"من نمیدونم دیوید بکهام کیه."
دهانش باز میمونه.
کایتلین:"تو زیر شنگ زندگی میکنی، الینا. کتاب بخون، نه تلویزیون تماشا کن."
الینا:" نقل قول قرن." بهطور کنایه آمیز میگم درحالی که به یکی دیگه از دختر عموهاش نگاه میکنه، اسمش رو با صدای بلندی صدا میزنه ومن رو تنها میذاره.
.
برای یک لحظه، من توی ورودی تنها میمونم. پنجرهها و درهای پاسیو باز هستن و هوای تابستان به داخل خونه میاد. شب زیباییه و من دعا میکنم که این شب مثل دفعه قبل که روشو ها رو دعوت کرده بودیم، تموم نشه. تونی اینجا نیست، بنابراین شانس بهتری داریم.
به دنبال پاپا میگردم تا بهش بگم درباره لباس آدریانا مشکلی هست و اون دیر میرسه و به نیکولاس بگه، ولی قبل از اینکه بتونم، درجلو دوباره باز میشه. تلخی توی گلوم بالا میاد، ولی حالا دیگه خیلی دیرشده که
فرار کنم. نیکولاس روشو بدترین شهرت رو از بین همه مردایی که دیدم داره. با این حال،
به طریقی جرات پیدا کردم که خودم باشم، نه اون الینای شیرینی که همه از من انتظار داشتن.
ولی درست مثل زمانی که کسی به عادت های قدیمیش برمیگرده به خاطر افرادی که باهاشون معاشرت می کنه، من هم دوباره به عمق لبخندهای جعلی و کلمات جعلی میافتم و نمیدونم چطور ازش بیرون بیام.
"الینا."
هوای گرم روی پوستم میخوره.. در جلو بسته میشه و من آرزو میکنم که در طرف دیگه باشم. ولی به جای اون، با لبخندی مودبانه میگم:"اسکار."
میانسال، با موهای بلوند کثیف و کت و شلوار های گرون قیمت که همیشه با یک کروات رنگی پوشیده میشه، اسکار پرز به طرز کلاسیک و جذابی خوشتیپه. هیچ وقت از توجه زنها کم نداشته، ولی همیشه توجهش رو به من میده. برای پاپا کار میکنه و معمولاً برای مهمانیها اینجا میاد، ولی از وقتی که هیچ چیزی نداشتیم، چند ماهی میشه که ندیدمش، از قبل از حادثه. این یکی از بزرگترین آرامش ها بود، ولی متاسفانه، همه چیز های خوب باید به پایان برسه.
اسکار:"تو همیشه زیبا به نظر میرسی." به من میگه و دوتا بوسه به گونهام میزنه و بیش از حد طول میکشه.
اسکار:"Demasiado hermosa para las palabras"
نمیدونم چیگفت، ولی فرض میکنم به صورت مربوط میشه.
به کروات آبی روشنش نگاه میکنم، رنگ چشمانش.
ازش متنفرم.
روشنترین کلمبیاییه که تاحالا دیدم و به دلایلی از ظاهر خوشتیپ و بلوندش متنفرم. چه دورغی..
الینا:"ممنون." میگم و سعی میکنم یک قدم عقب برم، ولی دستش به کمرم میرسه و
به بالای کمرم میخوره. معدهام با ناراحتی منقبض میشه. لاغر ولی قدبلند بود و حضورش مثل یک طعم بد توی دهانم حس میشه.
همیشه به طرز نامحسوس نامناسب بوده__انگشتانش به چیز هایی که نباید میخورده، نزدیک میشه. به اندازه کافی نزدیک که من رو ناراحت کنه، ولی نه بهاندازهای که پاپا بهش شلیک کنه. اگر بیشتر بره، پدرم منو باور میکنه؟.
اسکار عقب میره تا به چشمانم نگاه کنه، ولی دشتش منو ول نمیکنه. چیزی زیر پوستم میخزه. من این لحظه فهمیدم چرا نمیتونم از انتظاراتی که مردم از الینای شیرین یا همون سوییت ابیلی دارن، فرار کنم. نیکولاس روشو امن بود. باخواهرم ازدواج میکنه. [ادامه دارد]
🤌🏻❤️✨️
_الینا
مهمونا یکی یکی وارد میشن درحالی که من به سمت پلهها میرم. من یک لباس ماکسی چاکر صورتی پوشیدم، پاشنههایی با پاپیون که دور مچ پام پیچیده، و موهام رو باز گذاشتم و به یک طرف سنجاق کردم. حتی اگر با این ازدواج موافق نبودم،به این معنی نبود که نمیخوام از فرصت استفاده کنم و خوب لباس بپوشم. راستش، این بهترین قسمت هفتهام بود.
کایتلین:"الینا!" دختر عموم سوفیا با صدای بلندی وارد میشه."سریع!" بهترین توصیف براش همینه. نوزده سالشه و همیشه یک حالت شیطنتآمیز داره.
کایتلین:"دلم برات تنگ شده!" دستاش رو دور من میندازه و من باشدت عقب میرم.
الینا:"روز یکشنبه تو کلیسا تورو دیدم." میخندم.
کایتلین:"میدونم" بوسه ای به هردو گونهام میزنه وعقب میره.
کایتلین:"ولی از اون موقع خیلی چیزها اتفاق افتاده."
برای ناهار اینجا نبوده، ولی من خانوادهام رو به اندازه کافی میشناسم که بدونم دختر عموم، کایتلین، میتونه کل ماجرا رو طوری بیان کنه که انگار خودش حاضر بوده.
الینا:"سال کجاست؟" میپرسم. برادرم بزرگترش نسخه مردانه خودشه.
کایتلین:"جلوی در با بنیتو برخورد کرد. میدونی، صحبت های مردانه'." چشمانش رو میچرخونه. "خوب. میرم برای خودمون کمی الکل پیدا کنم. بعد باید درباره این نیکویی که شنیدم صحبت کنیم."
الینا:" به لکه خون روی پاسیو نگاه کن. همینقدر برای گفتن هست."
کایتلین:"این چیزی نیست که من شنیدم. مامان گفت اون از دیوید بکهام هم خوش تیپتره."
الینا:"من نمیدونم دیوید بکهام کیه."
دهانش باز میمونه.
کایتلین:"تو زیر شنگ زندگی میکنی، الینا. کتاب بخون، نه تلویزیون تماشا کن."
الینا:" نقل قول قرن." بهطور کنایه آمیز میگم درحالی که به یکی دیگه از دختر عموهاش نگاه میکنه، اسمش رو با صدای بلندی صدا میزنه ومن رو تنها میذاره.
.
برای یک لحظه، من توی ورودی تنها میمونم. پنجرهها و درهای پاسیو باز هستن و هوای تابستان به داخل خونه میاد. شب زیباییه و من دعا میکنم که این شب مثل دفعه قبل که روشو ها رو دعوت کرده بودیم، تموم نشه. تونی اینجا نیست، بنابراین شانس بهتری داریم.
به دنبال پاپا میگردم تا بهش بگم درباره لباس آدریانا مشکلی هست و اون دیر میرسه و به نیکولاس بگه، ولی قبل از اینکه بتونم، درجلو دوباره باز میشه. تلخی توی گلوم بالا میاد، ولی حالا دیگه خیلی دیرشده که
فرار کنم. نیکولاس روشو بدترین شهرت رو از بین همه مردایی که دیدم داره. با این حال،
به طریقی جرات پیدا کردم که خودم باشم، نه اون الینای شیرینی که همه از من انتظار داشتن.
ولی درست مثل زمانی که کسی به عادت های قدیمیش برمیگرده به خاطر افرادی که باهاشون معاشرت می کنه، من هم دوباره به عمق لبخندهای جعلی و کلمات جعلی میافتم و نمیدونم چطور ازش بیرون بیام.
"الینا."
هوای گرم روی پوستم میخوره.. در جلو بسته میشه و من آرزو میکنم که در طرف دیگه باشم. ولی به جای اون، با لبخندی مودبانه میگم:"اسکار."
میانسال، با موهای بلوند کثیف و کت و شلوار های گرون قیمت که همیشه با یک کروات رنگی پوشیده میشه، اسکار پرز به طرز کلاسیک و جذابی خوشتیپه. هیچ وقت از توجه زنها کم نداشته، ولی همیشه توجهش رو به من میده. برای پاپا کار میکنه و معمولاً برای مهمانیها اینجا میاد، ولی از وقتی که هیچ چیزی نداشتیم، چند ماهی میشه که ندیدمش، از قبل از حادثه. این یکی از بزرگترین آرامش ها بود، ولی متاسفانه، همه چیز های خوب باید به پایان برسه.
اسکار:"تو همیشه زیبا به نظر میرسی." به من میگه و دوتا بوسه به گونهام میزنه و بیش از حد طول میکشه.
اسکار:"Demasiado hermosa para las palabras"
نمیدونم چیگفت، ولی فرض میکنم به صورت مربوط میشه.
به کروات آبی روشنش نگاه میکنم، رنگ چشمانش.
ازش متنفرم.
روشنترین کلمبیاییه که تاحالا دیدم و به دلایلی از ظاهر خوشتیپ و بلوندش متنفرم. چه دورغی..
الینا:"ممنون." میگم و سعی میکنم یک قدم عقب برم، ولی دستش به کمرم میرسه و
به بالای کمرم میخوره. معدهام با ناراحتی منقبض میشه. لاغر ولی قدبلند بود و حضورش مثل یک طعم بد توی دهانم حس میشه.
همیشه به طرز نامحسوس نامناسب بوده__انگشتانش به چیز هایی که نباید میخورده، نزدیک میشه. به اندازه کافی نزدیک که من رو ناراحت کنه، ولی نه بهاندازهای که پاپا بهش شلیک کنه. اگر بیشتر بره، پدرم منو باور میکنه؟.
اسکار عقب میره تا به چشمانم نگاه کنه، ولی دشتش منو ول نمیکنه. چیزی زیر پوستم میخزه. من این لحظه فهمیدم چرا نمیتونم از انتظاراتی که مردم از الینای شیرین یا همون سوییت ابیلی دارن، فرار کنم. نیکولاس روشو امن بود. باخواهرم ازدواج میکنه. [ادامه دارد]
🤌🏻❤️✨️
- ۷.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط