معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
P⁸²
ـــهیوناـــ
خیلی یهویی تیر اندازی شونو قطع کردن و صدای بلندی گفت
:برای قتل عام نیومدیم.تمومش کنین تا حرف بزنیم
افراد ما تیر اندازی رو تموم نکردن.اونا به هر گوشهای پناه برده بودن اما شلیکی از طرفشون شکل نمیگرفت
نیاز به مهلت داشتم تا بتونم تصمیم بگیرم تفنگ ها غلاف بشن یا نه
به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم.قفسه سینم بخاطر نفس هام تند تند تکون میخورد
+تفنگاتونو بیارین پایین
همه تعجب کرده بودن و طبق دستورم عمل کردن
=هیونا...
°خل شدی؟
+بزارین ببینم چی میخوان
=خطرناکه بشین سر جات
+جایی نمیرم که بابا
+نامجون مراقب بابا و خودت باش
رفتم و درست وسط پنجرهی بزرگی که الان خرد شده بود ایستادم.تفنگم اماده و پر بود
+کی هستین؟چی میخواین؟
اروم از پشت جاهایی که پناه گرفته بودن بیرون اومدن.یکی از همونا که شکل بقیشونم بود وسط و روبهروی من ایستاد
:ما به دستور آلیا گورین اینجاییم.هیونا،دختر رییستونو بهمون تحویل بدید تا حملات رو متوقف کنیم
گورین
گورن فامیل همون اسپانیایی عه بود که توسط جونگکوک به قتل رسید
ارتم گورین
+برای چی منو میخواین؟
این بد بود که خودمو لو دادم.
:تو هیونا هستی؟
+چیکارم دارین؟
زیر لب یچیزی گفت که بخاطر فاصله زیاد قادر به شنیدنش نبودم
نفسشو بیرون داد
:تو با جئونی... مگه نه؟
سوالش،زیادی عجیب بود.میگفتم اره معلوم نبود چیکارم میکنن و نه هم که میگفتم همینطور
یه تار ابرو هامو بالا دادم
+سوالمو جواب بده.چی ازم میخواین
:اگه تو هیونا از باند جئون هستی،دنبالمون بیا
نکنه جونگکوک اینارو فرستاده تا بخواد دوباره گیرم بیاره؟
هرچند اگه قرار باشه صادق باشم، باید بگم دل تنگش شدم.هم اون هم اعضای اون باند
+جونگکوک فرستادتون؟
:حوصلمو بردی.دیگه مودبانه درخواستی نمیکنم
:اگه تا یک دقیقه دیگه اینجا نباشی، کل این مکان با افراد توشون میرن هوا
قطعا با جونگکوک نبودن چون فکر نکنم اون بخواد منو بکشه
البته مطمئن نیستم
احتمال اینکه اون منو بکشه بیشتر هر کس دیگه ایه چون اون وصیت نامه لعنتی رو خوندم
از اونجایی که ذهنم مشغول فکر و حرف با خودم بود،صدا های اطراف رو ایگنور میکرد.مثلا تحدید هایی که بابام میکرد،فحش هایی که نامجون زیر لب میگفت.به من میگفت؟دارم برات
:تا سه میشمارم.بهتره بیای
سرمو سریع چرخوندم که نگاهم از روی نامجون به همه سرباز های یه شکل افتاد
+باشه اروم باش
:یک....
نارنجکی رو از توی جیب جلیقهی ضد گلولش بیرون اوورد.مرتیکه دروغ نمیگفت
+میگم اروم باش(داد)احمق خودتم باهام میمیری
: ما از مرگ نمیترسیم
ما از مرگ نمیترسیم....
جمله ای بود که چند وقت پیشا گروگانی که گرفته بودیم،موقع بازجوییش تکرار میکرد
یجورایی جملهی "ما از مرگ نمیترسم " نقطهی پایانی هر جمله ای بود که میگفت
"من اونو کشتم...ولی ما از مرگ نمیترسیم "
"اون پیرزن خیلی پررو بود... تحدیدم نکن ما از مرگ نمیترسیم"
به جرمش اعتراف میکرد و هربار ثابت میکرد که واقعا از مردن ابایی نداشت
یجورایی انگار نوار خرابی رو گوش بدی که همش بعد یکم پخش شدن دوباره تکرار میشد
"ما از مرگ نمیترسیم "
P⁸²
ـــهیوناـــ
خیلی یهویی تیر اندازی شونو قطع کردن و صدای بلندی گفت
:برای قتل عام نیومدیم.تمومش کنین تا حرف بزنیم
افراد ما تیر اندازی رو تموم نکردن.اونا به هر گوشهای پناه برده بودن اما شلیکی از طرفشون شکل نمیگرفت
نیاز به مهلت داشتم تا بتونم تصمیم بگیرم تفنگ ها غلاف بشن یا نه
به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم.قفسه سینم بخاطر نفس هام تند تند تکون میخورد
+تفنگاتونو بیارین پایین
همه تعجب کرده بودن و طبق دستورم عمل کردن
=هیونا...
°خل شدی؟
+بزارین ببینم چی میخوان
=خطرناکه بشین سر جات
+جایی نمیرم که بابا
+نامجون مراقب بابا و خودت باش
رفتم و درست وسط پنجرهی بزرگی که الان خرد شده بود ایستادم.تفنگم اماده و پر بود
+کی هستین؟چی میخواین؟
اروم از پشت جاهایی که پناه گرفته بودن بیرون اومدن.یکی از همونا که شکل بقیشونم بود وسط و روبهروی من ایستاد
:ما به دستور آلیا گورین اینجاییم.هیونا،دختر رییستونو بهمون تحویل بدید تا حملات رو متوقف کنیم
گورین
گورن فامیل همون اسپانیایی عه بود که توسط جونگکوک به قتل رسید
ارتم گورین
+برای چی منو میخواین؟
این بد بود که خودمو لو دادم.
:تو هیونا هستی؟
+چیکارم دارین؟
زیر لب یچیزی گفت که بخاطر فاصله زیاد قادر به شنیدنش نبودم
نفسشو بیرون داد
:تو با جئونی... مگه نه؟
سوالش،زیادی عجیب بود.میگفتم اره معلوم نبود چیکارم میکنن و نه هم که میگفتم همینطور
یه تار ابرو هامو بالا دادم
+سوالمو جواب بده.چی ازم میخواین
:اگه تو هیونا از باند جئون هستی،دنبالمون بیا
نکنه جونگکوک اینارو فرستاده تا بخواد دوباره گیرم بیاره؟
هرچند اگه قرار باشه صادق باشم، باید بگم دل تنگش شدم.هم اون هم اعضای اون باند
+جونگکوک فرستادتون؟
:حوصلمو بردی.دیگه مودبانه درخواستی نمیکنم
:اگه تا یک دقیقه دیگه اینجا نباشی، کل این مکان با افراد توشون میرن هوا
قطعا با جونگکوک نبودن چون فکر نکنم اون بخواد منو بکشه
البته مطمئن نیستم
احتمال اینکه اون منو بکشه بیشتر هر کس دیگه ایه چون اون وصیت نامه لعنتی رو خوندم
از اونجایی که ذهنم مشغول فکر و حرف با خودم بود،صدا های اطراف رو ایگنور میکرد.مثلا تحدید هایی که بابام میکرد،فحش هایی که نامجون زیر لب میگفت.به من میگفت؟دارم برات
:تا سه میشمارم.بهتره بیای
سرمو سریع چرخوندم که نگاهم از روی نامجون به همه سرباز های یه شکل افتاد
+باشه اروم باش
:یک....
نارنجکی رو از توی جیب جلیقهی ضد گلولش بیرون اوورد.مرتیکه دروغ نمیگفت
+میگم اروم باش(داد)احمق خودتم باهام میمیری
: ما از مرگ نمیترسیم
ما از مرگ نمیترسیم....
جمله ای بود که چند وقت پیشا گروگانی که گرفته بودیم،موقع بازجوییش تکرار میکرد
یجورایی جملهی "ما از مرگ نمیترسم " نقطهی پایانی هر جمله ای بود که میگفت
"من اونو کشتم...ولی ما از مرگ نمیترسیم "
"اون پیرزن خیلی پررو بود... تحدیدم نکن ما از مرگ نمیترسیم"
به جرمش اعتراف میکرد و هربار ثابت میکرد که واقعا از مردن ابایی نداشت
یجورایی انگار نوار خرابی رو گوش بدی که همش بعد یکم پخش شدن دوباره تکرار میشد
"ما از مرگ نمیترسیم "
- ۶۴۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط