✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۱
اگر کسی از بیرون به رابطهی لیا و نامجون نگاه میکرد، احتمالاً هیچوقت نمیفهمید این دو نفر چقدر به هم وابستهان.
برای بقیه، شاید فقط دو نفر بودن که گاهی با هم قهوه میخوردن، قدم میزدن یا چند دقیقهای کنار هم مینشستن.
اما هیچکس نمیدید که نامجون تقریباً تمام جزئیات زندگی لیا رو بلد بود.
میدونست وقتی ناراحته، بیشتر از همیشه ساکت میشه.
میدونست وقتی هیجانزده میشه، موقع حرف زدن دستهاش رو تکون میده.
میدونست قهوهش رو چطور دوست داره، کدوم آهنگها باعث میشن لبخند بزنه و حتی میدونست وقتی میگه «چیزی نیست»، معمولاً دقیقاً یعنی یه چیزی هست.
و لیا هم نامجون رو همینقدر خوب میشناخت.
میفهمید چه وقتهایی خستهست، حتی وقتی لبخند میزد.
میفهمید چه وقتهایی چیزی ناراحتش کرده، حتی وقتی میگفت «خوبم».
و شاید همین شناختنهای کوچک بود که باعث شده بود عشقشون اینقدر عمیق بشه.
رابطهشون مخفی بود.
نه به خاطر اینکه از هم خجالت میکشیدن.
نه.
فقط شرایط اجازه نمیداد کسی چیزی دربارهشون بدونه.
خانوادهی لیا از رابطهشون خبر نداشتن و زندگی نامجون هم طوری بود که نمیتونستن به راحتی دربارهی رابطهشون حرف بزنن.
برای همین عشقشون در سکوت شکل گرفته بود.
در پیامهای کوتاه.
در تماسهای شبانه.
در قرارهایی که باید قبل از دیده شدن تموم میشدن.
در دستهایی که فقط وقتی مطمئن میشدن کسی اطرافشون نیست، همدیگه رو پیدا میکردن.
و با این حال، برای هر دو واقعیترین رابطهای بود که تا اون روز داشتن.
تا روزی که همهچیز تغییر کرد.
---
لیا وقتی از دانشگاه برگشت، از همون لحظهای که وارد خونه شد فهمید یه چیزی عادی نیست.
مادرش توی آشپزخونه نشسته بود و چندتا برگه روی میز گذاشته بود.
ـ لیا، بیا بشین.
لیا کیفش رو کنار در گذاشت.
ـ چی شده؟
مادرش لبخند زد.
ـ یه خبر خوب دارم.
لیا نشست.
ـ چه خبری؟
ـ دانشگاهی که برای ادامهی تحصیل درخواست داده بودی، قبولت کرده.
لبخند کوچیکی روی صورت لیا نشست.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، مادرش ادامه داد:
ـ هفتهی دیگه میری.
لبخند لیا محو شد.
ـ چی؟
ـ هفتهی دیگه پروازته.
لیا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ ولی... من که نگفتم حتماً میخوام برم.
ـ میدونم.
ـ پس چرا تصمیم گرفتین؟
ـ چون این فرصت برای آیندهات خیلی خوبه.
لیا سرش رو تکون داد.
ـ ولی من نمیخوام برم.
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
لیا ساکت شد.
چطور میتونست بگه دلیلش کسیه که هیچکس از وجودش خبر نداره؟
چطور میتونست بگه تمام چیزی که برای آینده میخواست، همین زندگی سادهای بود که کنار نامجون تصور کرده بود؟
فقط گفت:
ـ چون نمیخوام.
مادرش محکم جواب داد:
ـ لیا، این تصمیم گرفته شده.
همین.
دیگه چیزی برای بحث باقی نمونده بود.
پارت ۱
اگر کسی از بیرون به رابطهی لیا و نامجون نگاه میکرد، احتمالاً هیچوقت نمیفهمید این دو نفر چقدر به هم وابستهان.
برای بقیه، شاید فقط دو نفر بودن که گاهی با هم قهوه میخوردن، قدم میزدن یا چند دقیقهای کنار هم مینشستن.
اما هیچکس نمیدید که نامجون تقریباً تمام جزئیات زندگی لیا رو بلد بود.
میدونست وقتی ناراحته، بیشتر از همیشه ساکت میشه.
میدونست وقتی هیجانزده میشه، موقع حرف زدن دستهاش رو تکون میده.
میدونست قهوهش رو چطور دوست داره، کدوم آهنگها باعث میشن لبخند بزنه و حتی میدونست وقتی میگه «چیزی نیست»، معمولاً دقیقاً یعنی یه چیزی هست.
و لیا هم نامجون رو همینقدر خوب میشناخت.
میفهمید چه وقتهایی خستهست، حتی وقتی لبخند میزد.
میفهمید چه وقتهایی چیزی ناراحتش کرده، حتی وقتی میگفت «خوبم».
و شاید همین شناختنهای کوچک بود که باعث شده بود عشقشون اینقدر عمیق بشه.
رابطهشون مخفی بود.
نه به خاطر اینکه از هم خجالت میکشیدن.
نه.
فقط شرایط اجازه نمیداد کسی چیزی دربارهشون بدونه.
خانوادهی لیا از رابطهشون خبر نداشتن و زندگی نامجون هم طوری بود که نمیتونستن به راحتی دربارهی رابطهشون حرف بزنن.
برای همین عشقشون در سکوت شکل گرفته بود.
در پیامهای کوتاه.
در تماسهای شبانه.
در قرارهایی که باید قبل از دیده شدن تموم میشدن.
در دستهایی که فقط وقتی مطمئن میشدن کسی اطرافشون نیست، همدیگه رو پیدا میکردن.
و با این حال، برای هر دو واقعیترین رابطهای بود که تا اون روز داشتن.
تا روزی که همهچیز تغییر کرد.
---
لیا وقتی از دانشگاه برگشت، از همون لحظهای که وارد خونه شد فهمید یه چیزی عادی نیست.
مادرش توی آشپزخونه نشسته بود و چندتا برگه روی میز گذاشته بود.
ـ لیا، بیا بشین.
لیا کیفش رو کنار در گذاشت.
ـ چی شده؟
مادرش لبخند زد.
ـ یه خبر خوب دارم.
لیا نشست.
ـ چه خبری؟
ـ دانشگاهی که برای ادامهی تحصیل درخواست داده بودی، قبولت کرده.
لبخند کوچیکی روی صورت لیا نشست.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، مادرش ادامه داد:
ـ هفتهی دیگه میری.
لبخند لیا محو شد.
ـ چی؟
ـ هفتهی دیگه پروازته.
لیا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ ولی... من که نگفتم حتماً میخوام برم.
ـ میدونم.
ـ پس چرا تصمیم گرفتین؟
ـ چون این فرصت برای آیندهات خیلی خوبه.
لیا سرش رو تکون داد.
ـ ولی من نمیخوام برم.
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
لیا ساکت شد.
چطور میتونست بگه دلیلش کسیه که هیچکس از وجودش خبر نداره؟
چطور میتونست بگه تمام چیزی که برای آینده میخواست، همین زندگی سادهای بود که کنار نامجون تصور کرده بود؟
فقط گفت:
ـ چون نمیخوام.
مادرش محکم جواب داد:
ـ لیا، این تصمیم گرفته شده.
همین.
دیگه چیزی برای بحث باقی نمونده بود.
- ۹۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط