چون باد می روی و به خاکم فکنده ای

چون باد می روی و به خاکم فکنده ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای

حس و هنر به هیچ ، ز عشق بهشتی ام
شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ای؟

اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای

بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده ای

بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
آنگه شناختم که تو برق جهنده ای

بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده‌ای

#هوشنگ_ابتهاج
دیدگاه ها (۰)

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟شور و شیدایی انبوه هزارانت...

روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری می سپارم زیر پای لحظ...

نیست کاری به شما مردم فرزانه مراواگذارید دمی با دل دیوانه مر...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط