سناریو : عشق پنهان من
سناریو : عشق پنهان من
پارت : ۴۵
هاروکا شروع کرد به در زدن و دید که یکی درو باز و اومد داخل ولی همه دهن هاشون باز مونده بود که چطوری هاروکا زندست و چطور تونسته نجات پیدا کنه و تا خواستن چیزی بگن که هاروکا داشت میرفت سمت اتاقش که مایکی دستشو گرفت
مایکی : کجا بودی ؟
هاروکا : الان خستم بعدا براتون توضیح میدم
مایکی : اون کاغذ توی دستت جریانش چیه ؟ ( اشاره کرد به کاغد )
هاروکا : گفتم بعدا همه چیرو رو توضبح میدم
نکته : خودشم نمیدونست توی اون کاغذ چیا نوشته شده و مایکی رو پیچوند و رفت داخل اتاق و سریع رفت حمام و قشنگ میشد توی نگاهیی که اعضا بهم میکنن میگن که چطوری ؟ چگونه هاروکا زندست ؟ ولی چیزی نگفتن و حمام هاروکا نیم ساعت طول کشید و اومد بیرون و زخماشو پانسمان کرد و دید یکی از پاهاش استخونش در رفته رفت یک تیکه چوب اورد با یکم دسمال گذاشت داخل دهنش و پاشون جا انداخت و چوب رو بست به پاش و رفت غذا درست کنه و یک نودل یاده رو با کلی مخلفات به یک شام خوشمزه تبدیل کرد و میخواست بخوره که دید بچه ها غذای درست حسابی نخوردن و غذا رو تقسیم کرد و برد اتاقشون و رفت توی اتاقش و غذا شو خورد و گرفت خوابید و اعضا که از بوی غذا داشتن مست میشدن شروع کردن به خوردن غذا و وقتی مزشو چشیدن به این نتیجه رسیدن که از این به بعد وظیفه غذا درست کردن به دوش هاروکاست و گرفتن خوابیدن و فردا صبح ....
پارت : ۴۵
هاروکا شروع کرد به در زدن و دید که یکی درو باز و اومد داخل ولی همه دهن هاشون باز مونده بود که چطوری هاروکا زندست و چطور تونسته نجات پیدا کنه و تا خواستن چیزی بگن که هاروکا داشت میرفت سمت اتاقش که مایکی دستشو گرفت
مایکی : کجا بودی ؟
هاروکا : الان خستم بعدا براتون توضیح میدم
مایکی : اون کاغذ توی دستت جریانش چیه ؟ ( اشاره کرد به کاغد )
هاروکا : گفتم بعدا همه چیرو رو توضبح میدم
نکته : خودشم نمیدونست توی اون کاغذ چیا نوشته شده و مایکی رو پیچوند و رفت داخل اتاق و سریع رفت حمام و قشنگ میشد توی نگاهیی که اعضا بهم میکنن میگن که چطوری ؟ چگونه هاروکا زندست ؟ ولی چیزی نگفتن و حمام هاروکا نیم ساعت طول کشید و اومد بیرون و زخماشو پانسمان کرد و دید یکی از پاهاش استخونش در رفته رفت یک تیکه چوب اورد با یکم دسمال گذاشت داخل دهنش و پاشون جا انداخت و چوب رو بست به پاش و رفت غذا درست کنه و یک نودل یاده رو با کلی مخلفات به یک شام خوشمزه تبدیل کرد و میخواست بخوره که دید بچه ها غذای درست حسابی نخوردن و غذا رو تقسیم کرد و برد اتاقشون و رفت توی اتاقش و غذا شو خورد و گرفت خوابید و اعضا که از بوی غذا داشتن مست میشدن شروع کردن به خوردن غذا و وقتی مزشو چشیدن به این نتیجه رسیدن که از این به بعد وظیفه غذا درست کردن به دوش هاروکاست و گرفتن خوابیدن و فردا صبح ....
- ۵.۷k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط