Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 36
آنا «دست نزن»
ایزابلا دستش رو عقب کشید «چی شده؟»
آنا سریع اومد جلو و پاکت رو برداشت توی دستش گرفت و چند ثانیه بهش نگاه کرد دستش یه کم میلرزید
آنا«اینو... اینو باید خودم به بابا بدم»
ایزابلا«خب بده دیگه اتفاقی افتاده؟»
آنا پاکت رو گذاشت توی جیب کتش با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت«هیچی بریم کارمونو تموم کنیم»
اما ایزابلا دید چیزی توی اون پاکت بود که آنا رو ترسوند. و اگه آنا – که دخترخوانده خود ولادیمر بود – از چیزی میترسید، پس اون چیز واقعاً ترسناک بود
بعد از نیم ساعت، کار آنا تموم شد جعبهها رو برچسب زدن و بادیگاردها اومدن بردنشون
هوا داشت تاریک میشد آنا و ایزابلا برگشتن به اتاق نشیمن
ایزابلا روی مبل لم داد و خسته به سقف نگاه کرد
ایزابلا«حالا بگو نامزدت کیه؟»
آنا که داشت چایی میریخت، لیوان رو زمین انداخت
آنا«اه!...»
ایزابلا«هی آنا، خوبی دختر؟ چرا میلرزی؟چیزی شده ؟»
ایزابلا رفت سمت آنا و کمکش کرد تا شکسته های لیوان رو جمع کنه و پرسید«پرسیدم نامزدت کیه اینجوری شدی؟ »
آنا«ها؟!... نه... مال اون نیست.... »
ایزابلا آروم دست آنا رو گرفت و با گیجی پرسید«پس چرا انقد یخ کردی؟ مطمئینی چیزی نیست؟ »
آنا دستش رو کشید بیرون و سریع بلند شد رفت کنار پنجره پشتش به ایزابلا بود
ایزابلا از جا بلند شد و رفت کنار «آنا...»
آنا نفس عمیقی کشیدصدایش گرفته بود «ایزابلا... اون پاکت...»
ایزابلا«چی داشت؟»
آنا برگشت چشمانش خیس بود اما گریه نمیکرد «نمیتونم بگم»
ایزابلا«چرا؟»
آنا«چون.... خب چون... میترسم»
ایزابلا «از چی؟ »
آنا مکثی کرد و اشک هایی که تو چشماش جمع شده بود تبدیل به گریه شدن و با گریه گفت«بابام......»
ایزابلا رفت سمت آنا و آروم بغلش کرد وپرسید«بابات چی؟ »
آنا سرشو توی گردن ایزابلا مخفی کرد و گریه اش شدت گرفت وبا گریه گفت«میترسم از دستش بدم.... میدونی که دشمن زیاد داره»
ایزابلا چند لحظه ساکت شد و بعد آروم سر آنا رو نوازش کرد و آروم گفت«نترس آنا.....اون مردی که من دیدم یعنی ندیم در واقع کاراش رو دیدم، عمرا کسی بتونه اونو بکشه »
آنا همین جور که داشت تو بغل ایزابلا زار میزد با گریه گفت«چند ماهه ازش خبر ندارم ایزابلا میترسم.....وقتی بچه بودم پدر و مادرم رفتن، یه سال ازشون خبر نداشتم بعدش.... بعدش فهمیدم مردن و جای ی نداشتم برم......»
ایزابلا حس کرد قلبش با حرف های آنا داره مچاله میشه و محکم تر آنا رو بغل کرد«نترس آنا......مطمئینم اون عوضی به این راحتی جون نمیده..... »
آنا بین گریه اش به بازو ایزابلا زد«هی،اون بابامه...»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 36
آنا «دست نزن»
ایزابلا دستش رو عقب کشید «چی شده؟»
آنا سریع اومد جلو و پاکت رو برداشت توی دستش گرفت و چند ثانیه بهش نگاه کرد دستش یه کم میلرزید
آنا«اینو... اینو باید خودم به بابا بدم»
ایزابلا«خب بده دیگه اتفاقی افتاده؟»
آنا پاکت رو گذاشت توی جیب کتش با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت«هیچی بریم کارمونو تموم کنیم»
اما ایزابلا دید چیزی توی اون پاکت بود که آنا رو ترسوند. و اگه آنا – که دخترخوانده خود ولادیمر بود – از چیزی میترسید، پس اون چیز واقعاً ترسناک بود
بعد از نیم ساعت، کار آنا تموم شد جعبهها رو برچسب زدن و بادیگاردها اومدن بردنشون
هوا داشت تاریک میشد آنا و ایزابلا برگشتن به اتاق نشیمن
ایزابلا روی مبل لم داد و خسته به سقف نگاه کرد
ایزابلا«حالا بگو نامزدت کیه؟»
آنا که داشت چایی میریخت، لیوان رو زمین انداخت
آنا«اه!...»
ایزابلا«هی آنا، خوبی دختر؟ چرا میلرزی؟چیزی شده ؟»
ایزابلا رفت سمت آنا و کمکش کرد تا شکسته های لیوان رو جمع کنه و پرسید«پرسیدم نامزدت کیه اینجوری شدی؟ »
آنا«ها؟!... نه... مال اون نیست.... »
ایزابلا آروم دست آنا رو گرفت و با گیجی پرسید«پس چرا انقد یخ کردی؟ مطمئینی چیزی نیست؟ »
آنا دستش رو کشید بیرون و سریع بلند شد رفت کنار پنجره پشتش به ایزابلا بود
ایزابلا از جا بلند شد و رفت کنار «آنا...»
آنا نفس عمیقی کشیدصدایش گرفته بود «ایزابلا... اون پاکت...»
ایزابلا«چی داشت؟»
آنا برگشت چشمانش خیس بود اما گریه نمیکرد «نمیتونم بگم»
ایزابلا«چرا؟»
آنا«چون.... خب چون... میترسم»
ایزابلا «از چی؟ »
آنا مکثی کرد و اشک هایی که تو چشماش جمع شده بود تبدیل به گریه شدن و با گریه گفت«بابام......»
ایزابلا رفت سمت آنا و آروم بغلش کرد وپرسید«بابات چی؟ »
آنا سرشو توی گردن ایزابلا مخفی کرد و گریه اش شدت گرفت وبا گریه گفت«میترسم از دستش بدم.... میدونی که دشمن زیاد داره»
ایزابلا چند لحظه ساکت شد و بعد آروم سر آنا رو نوازش کرد و آروم گفت«نترس آنا.....اون مردی که من دیدم یعنی ندیم در واقع کاراش رو دیدم، عمرا کسی بتونه اونو بکشه »
آنا همین جور که داشت تو بغل ایزابلا زار میزد با گریه گفت«چند ماهه ازش خبر ندارم ایزابلا میترسم.....وقتی بچه بودم پدر و مادرم رفتن، یه سال ازشون خبر نداشتم بعدش.... بعدش فهمیدم مردن و جای ی نداشتم برم......»
ایزابلا حس کرد قلبش با حرف های آنا داره مچاله میشه و محکم تر آنا رو بغل کرد«نترس آنا......مطمئینم اون عوضی به این راحتی جون نمیده..... »
آنا بین گریه اش به بازو ایزابلا زد«هی،اون بابامه...»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط