My professor

My professor
Part:24

بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسیده بود! پس اینا همون خلافکارای خطرناکی بودن که نامجون دنبالشون میگشت!...میخواستن باهام چیکار کنن؟!منو بکشن؟بهم تجاوز کنن؟...نامجون رو تهدید کنن و ازش باج بگیرن؟...بهش صدمه بزنن؟

نمیدونستم چی در انتظارمه و همین باعث می‌شد ترسم مثل ترس بدبختا به نظر برسه...
کوچه پس کوچه های خلوتو رد میکردن و من دور و برمو نگاه می‌کردم...
چرا کیسه نکشیدن سرم؟!...تو فیلما دیده بودم که نمیزاشتن آدم بفهمه کجا میبرنش...
یعنی...قرار نبود من برگردم خونه؟!....یعنی از نظر اونا قرار نبود بتونم بعداً به چیزایی که دیدم اعتراف کنم؟!یعنی می‌خواستن...منو بکشن؟!!!!

چشمام سوخت و اشکام ریخت...نور چراغا رو تو اون هوای مه آلود نگاه می‌کردم...یعنی آخرین باریه که این خیابونا رو میبینم؟...آخرین باری که داداشمو دیدم کی بود؟!یعنی به اندازه ی کافی بغلش کرده بودم؟...بهش گفته بودم که چقدر دوسش دارم؟...بهش گفته بودم هر اتفاقی هم که بیفته خودشو مقصر ندونه؟...چرا هیچوقت به این مسئله اشاره نکرده بودم که هر اتفاقی هم برام افتاد خودشو سرزنش نکنه...داشتم به خدا التماس میکردم که فقط یک بار دیگه ببینمش تا بتونم اینا رو بهش بگم...فقط یک بار دیگه.... تصاویر متحرک کنار ماشین به خاطر گریم تار بود...یهو یه موتور سیکلت وارد میدان دیدم شد...که شونه به شونه ماشین حرکت می کرد...سرشو که تو کلاه کاسکت بود چرخوند سمتمون...و ریلکس بهم نگاه کرد...ثانیه های متوالی رو تو همون حالت کنارمون میومد...حالت شونه هاشو شناختم....چی؟!...با چشم باز به شیشه ی دودی کلاهش را زدم و خون تو رگام وایساد...تهیونگ؟!!!
یعنی...کار تهیونگ بود؟!...یعنی تا این حد از من بدبخت بدش میومد؟!
صبر کن ببینم...اینا که اسم داداشمو آوردن...یعنی تهیونگ؟!
با منحرف شدن ماشین به یه سمت از افکارم پرت شدم بیرون...
یهو ماشین متوقف شد و دور برمو نگاه کردم...تو یه کوچه ی خلوت و نسبتا تاریک بودیم...هر چهار تا مرد به رو به روشون نگاه می‌کردن...
رد نگاهشونو دنبال کردم و رسیدم به راننده موتور سیکلتی که جلوی ماشین وایساده بود و بی حرکت بهمون زل زده بود...راننده سرشو از پنجره برد بیرون.

...:هوی پسر!چه غلطی میکنی؟!راهور باز کن!

نفس دردناکی که تو سینم حبس شده بود رو دادم بیرون...دو تا حس کاملا ضد و نقیض وجودمو پر کرد...اولی احساس امید و امنیت...حس حضور یه آدم...یه آشنا که همدست این جنایتکارا نیست...و دومی احساس یه خطر بزرگ برای تهیونگی که با این پررویی جلوی چهارتا گنده لات،سینه سپر کرده بود...
بدون اینکه اصلا به حرفای راننده واکنش نشون بده همون‌طور سر جاش بی حرکت ایستاده بود چند بار گاز داد و از چرخش دود بلند شد...خدای من داره چیکار می‌کنه!
آخه الان موقع تخص بازی دراوردن بود؟!

راننده به شاگرد اشاره ای کرد :

...:برو دخلشو بیار!

از جا پریدم

هیزل:نه!!خواهش میکنم!!!!

مرد بدون اتلاف وقت پیاده شد و رفت سمت تهیونگ....قلبم شروع کرد به تند زدن...با نگرانی تهیونگو نگاه کردم...ریلکس از موتور پیدا شد و دست برد سمت کلاهش...نه درش نیار...درش نیار... خواهش میکنم درش نیار کله خــر!!!!

کلاهشو رو موتور گذاشت و سر جاش وایساد تا اون مرد نزدیک تر شه...
مرد با سرش بهش اشاره داد و چیزی گفت...تهیونگ صورتشو کج کرد تا بی تفاوتیشو نسبت به حرفش نشون بده...یهو اون مرد مشت کوبید...تهیونگ ساعدشو فرز گرفت چرخوند و لگد محکمی زد تو شکمش....دلم از دیدن اون صحنه ریش شد...
مرد از درد هم شده بود اما تهیونگ هنوز ساعدشو ول نمی‌کرد...با زانوش محکم زد تو صورتش...راننده از تعجب تکونی خورد...

...:برو این جوجه رو بهشون سر جاش!!

یکی از آدمای کنارم پیاده شد و من تهیونگو با وحشت نگاه کردم...اگر بلایی سرش بیارن چیکار کنم؟!!!

ادامه دارد....
این سه پارت رو حتما لایک کنید چون بابتش وقت زیادی صرف میشه🤍

#فیکشن #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۳)

My professor Part:23چرا انجام دادن ساده ترین کاراش برام آنقد...

My professor Part:22دوباره صدای محکمی می‌گفت:اون فقط یه اتفا...

تو اون دنیا می بینمت:) p 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط