عشق در تاریکی ۵۷.

عشق در تاریکی ۵۷.

<< ویو کوک >>

آت هنوز توی بغلم بود و چشم‌هاش کامل باز نشده بود که گوشیم لرزید.
اسم «مینهو» روی صفحه افتاد.( مینهو یکی از افراد کوک هست همون راز دارش ک از همه کتر هاش خبر داره )

همون لحظه اخم کردم.
آت متوجه شد.
+کیه؟

گوشیو برگردوندم سمت پایین.
_کار.
هیچی بیشتر نپرسید. آت زیادی بهم اعتماد داشت... بیشتر از چیزی که لیاقتشو داشتم.
آروم از تخت بلند شدم و تماسو جواب دادم، ولی قبلش مطمئن شدم در اتاق بسته‌ست.
_ بگو.

صدای مینهو پایین و جدی بود.
؟همه‌چی آماده‌ست. ماشین تا نیم ساعت دیگه میرسه فرودگاه خصوصی هم امنه، ولی—
_ ولی چی؟

چند ثانیه سکوت کرد.
؟چند نفر از آدمای آقای جونیور جونیور دیشب لس‌آنجلس دیده شدن.

فکم سفت شد.
پس بالاخره فهمیده بود.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت تخت. آت هنوز داشت چشم‌هاشو میمالید و سعی میکرد بیدار شه.
_نذار نزدیک فرودگاه شن.
؟فهمیدم.
تماسو قطع کردم و چند ثانیه فقط بی‌حرکت وایسادم.
جونیور... لعنتی تو همیشه دیر میفهمیدی، ولی نه این‌بار.
وقتی برگشتم سمت تخت، آت داشت با موهای شلخته نگام میکرد.
+همه‌چی خوبه؟
صورت خودمو عادی نگه داشتم.
_آره.

مشکوک نگام کرد.
+دروغگو.

بی‌اختیار خندیدم.
_صبح به این زودی شروع نکن.

پتو رو کنار زد و نشست لبه‌ی تخت. تی‌شرت بزرگم تا وسط رون پاش پایین اومده بود و هنوز خواب توی صورتش بود.
+استرس داری؟

سؤالش باعث شد چند ثانیه ساکت شم.
من؟ استرس؟
سال‌ها بود چیزی نترسوندم. ولی الان... برای اولین بار یه آدم داشتم که نقطه‌ضعفم بود.
رفتم سمتش و بین پاهاش ایستادم. دستامو گذاشتم دو طرفش روی تخت.
_فقط میخوام زود برسیم.

آت سرشو تکیه داد به شکمم و آروم گفت:
+فکر میکنی ملینا ناراحت شه که بی‌خبر رفتیم؟

دستم رفت توی موهاش.
_ملینا بیشتر از همه خوشحال میشه که دوباره میبینتت.

این قسمت حقیقت داشت.
ملینا بعد از رفتن آت عملاً نصفه شده بود. اون فقط خوب پنهانش میکرد.
آت یه نفس آروم کشید.
+دلم براش تنگ شده...
خم شدم و بوسه‌ی کوتاهی روی سرش گذاشتم. _پس برگردیم پیشش.

چند ساعت بعد، خونه تقریباً خالی شده بود.
چمدونا کنار در بودن و آت آخرین بار دور خونه نگاه میکرد. همون خونه‌ای که دو سال توش زندگی کرده بود. جایی که من پیداش کرده بودم.

نگاهش غمگین شد.
+حس عجیبیه...

کت مشکی‌مو پوشیدم و رفتم سمتش.
_پشیمونی؟
فوراً سرشو تکون داد.
+نه.
بعد آروم‌تر ادامه داد:
+فقط حس میکنم بعد امروز دیگه هیچی مثل قبل نمیشه.

لعنتی. اگر میدونست چقدر درست میگه...
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم.
_هرچی بشه، من کنارت میمونم.

آت نگاهم کرد. اون نگاه ساده و بی‌دفاعش همیشه یه حس کثیف توی دلم مینداخت. چون نمیفهمید من واقعاً کی‌ام.
برای اون، من فقط کوک بودم. پسری که عاشقش شده. نه کسی که اسمش باعث میشد آدم‌ها سرشونو پایین بندازن.
و من... برای اولین بار دلم نمیخواست حقیقتو بفهمه.
وقتی رسیدیم فرودگاه، آت تقریباً چسبیده بود بهم.
+چرا اینجا اینقدر خلوتـه؟
عینکم رو روی چشمم تنظیم کردم.
_پرواز خصوصیه.
چشم‌هاش گرد شد.
+خصوصی؟! کوک تو دقیقاً چه شغلی داری؟
لبخند کجی زدم.
_خیلی سؤال میپرسی امروز.
بازومو زد.
+جدی پرسیدم.
خم شدم کنار گوشش.
_بعداً میگم.
درواقع هیچ‌وقت نمیخواستم بگم.
همین موقع، یکی از آدم‌هام نزدیک شد. کت‌وشلواری، رسمی، و زیادی مودب.

؟آقا، همه‌چی آماد—
نگاه تیزم افتاد روش.

سریع حرفشو عوض کرد.
؟...آماده‌ست، آقای کوک.

آت متوجه چیزی نشد. فقط آرام دستمو گرفت.
+میترسم...
این‌بار بدون فکر انگشتامو بین انگشتاش قفل کردم. _من اینجام.
و وقتی باهم سمت جت رفتیم، فقط یه چیز توی ذهنم میچرخید:
به محض رسیدن به کره... دیگه هیچ‌چیز قابل کنترل نبود...

💋👻
دیدگاه ها (۶)

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:12<< 3 ماه بعد >>بارون‌های پای...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:11وقتی ا/ت چشم‌هاشو باز کرد، ه...

عشق در تاریکی ۵۶.<< ویو کوک >>بعد از شام، آت تقریباً نصفه‌نی...

part59 عشق پنهان《ویو ات شب》جونگ کوک خواب بود بعد از اینکه آق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط