part
part: 9
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
گفت:
خب، گزاشتمت زمین، چیزه دیگه ای نیاز نداری؟
من:
می خوام برم؟
هیونجین:
اول که دیگه پررو نشو، بعدشم اون سوال من طعنه بود نه سوال!
دوم کجا به سلامتی؟
من:
می خوام برم خونه، حالم خوب نیست.
هیونجین:
چیشده؟
من:
آیا به تو ربطی داره آقای هوانگ؟
هیونجین:
چه رسمی!
فیلم بازی نکن حالت خوبه.
من:
چرا تو نمیفهمی؟
هیونجین:
چته؟
من:
نمی خوام بهت بگم؟
هیونجین:
بگی یا نگی همینجا میمونی!
اینجا هم عینه خونه خودتونه، جای عجیبی نیست!
اینجا هم یه عمارته!
من:
کی رسیدیم اینجا؟
هیونجین:
موقعی که داشتی رو کولم مخمو می خوردی!
من:
من نمی خوام اینجا باشم!
منو شبیه بچه ها بغل کرد و بردم تو عمارت.
سرم رو گذاشتم رو سینش و گفتم:
علاقه داری بغلم کنی؟
هیونجین:
علاقه داری آدم و سوال جواب کنی؟
من:
چه دلیلی داره وقتی که با کسی می خوای ازدواج کنی اونو پیش خودت زندانی میکنی تا روزه مراسم؟
هیونجین:
زندانی؟
یه بار بهت گفتم کسی که صاحبت باشه هیچوقت نمیگه که اون منو زندانی کرده چون صاحبته....
من:
الان تو واقعا فکر کردی صاحبه منی؟
هیونجین:
فعلا ذهنم درگیره جواب دادن به سوالای توئه توجه ای به این سوال نکردم!
من:
خب اینم یکی از سوالاته دیگه جواب بده!
هیونجین گذاشتم رو مبل و رفت تو آشپزخونه و کاپ رو تا لبه پر از مشروب کرد و یه نفس سر کشید...
ای خدااا این خودش یه مست در حالت عادی بود دیگه بدتر شد....
حالا چه گوهی بخورم!
شاید بهتر باشه وقتی گیج و منگ بود فرار کنم برم ولی اگه یکی از آدماش منو بگیره چی؟
اگه درا قفل بود چی که میدونم هم هست.
هیونجین:
بغلت کردم چون داشتی نافرمانی میکردی.
با خنده گفتم:
نافرمانی!؟
منظورت چیه؟
شما زنا رو به عنوان برده تون میبینین؟!
هیونجین:
سه سوال دیگه پشت سره هم!
اولی: بله!
دومی: منظورم تو جمله بود!
سومی: بقیه رو آره، ولی تو نه!
من:
فرقه من با بقیه زن های بردت چیه؟
وایسا مگه تو زن داری؟
هیونجین:
دو تا سوال دیگه.
اولی: بهت گفتم که تو ماه قشنگ منی و مال خودم هستی پس فرق هست بینه تو و بقیه!
دومی: نه اونا خدمتکارام هستن، قطعا خدمتکار برده هست.
من:
بهشون تجاوز میکنی؟
یا نکنه رابطه داری؟
هیونجین:
داری کلافم میکنی، نههههههههه!
چشمای هیونجین خمار شده بود و داشت به زوری بیدار میموند، با صدای مستانه ای گفت:
برو بخواب، تا من بیام!
من:
می خوام تنها بخوابم!
هیونجین:
متاسفانه نمیشه!
من:
خب، به نظرم تو اول باید بری بخوابی.
حالت افتضاحه!
هیونجین:
اوکی ولی با من میای!
من:
من نمی......
تا اومدم حرفم رو بزنم دستمو کشیدو پرتم کرد تو اتاق و اومد داخل و درو قفل کرد!
گفتم:
چرا درو قفل میکنی؟
گفت:
علاقه ای ندارم وسط خواب کسی مزاحممون بشه!
حالا برو رو تخت و بخواب!
من:
نمی خوام، خوابم نمیاد!
هیونجین آهی کشید و گفت:
یا الان میری یا به روش دیگه ای بلندت میکنم و میزارمت رو تخت!
من:
نمی........
کمرمو گرفت و منو کشید به سمته خودش در حدی که نوک بینیمون به هم میخورد!
محکم منو چسبوند به خودش و نفسش به لبام می خورد.
دستمو آوردم بالا تا شونشو هل بدم ولی متاسفانه موفق نشدم!
واییییییییییی داره خیلی نزدیک میشه.......
من:
هیونجین تمامش........
حرفم با تماسه لبهاش به لبام قطع شد...................
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
گفت:
خب، گزاشتمت زمین، چیزه دیگه ای نیاز نداری؟
من:
می خوام برم؟
هیونجین:
اول که دیگه پررو نشو، بعدشم اون سوال من طعنه بود نه سوال!
دوم کجا به سلامتی؟
من:
می خوام برم خونه، حالم خوب نیست.
هیونجین:
چیشده؟
من:
آیا به تو ربطی داره آقای هوانگ؟
هیونجین:
چه رسمی!
فیلم بازی نکن حالت خوبه.
من:
چرا تو نمیفهمی؟
هیونجین:
چته؟
من:
نمی خوام بهت بگم؟
هیونجین:
بگی یا نگی همینجا میمونی!
اینجا هم عینه خونه خودتونه، جای عجیبی نیست!
اینجا هم یه عمارته!
من:
کی رسیدیم اینجا؟
هیونجین:
موقعی که داشتی رو کولم مخمو می خوردی!
من:
من نمی خوام اینجا باشم!
منو شبیه بچه ها بغل کرد و بردم تو عمارت.
سرم رو گذاشتم رو سینش و گفتم:
علاقه داری بغلم کنی؟
هیونجین:
علاقه داری آدم و سوال جواب کنی؟
من:
چه دلیلی داره وقتی که با کسی می خوای ازدواج کنی اونو پیش خودت زندانی میکنی تا روزه مراسم؟
هیونجین:
زندانی؟
یه بار بهت گفتم کسی که صاحبت باشه هیچوقت نمیگه که اون منو زندانی کرده چون صاحبته....
من:
الان تو واقعا فکر کردی صاحبه منی؟
هیونجین:
فعلا ذهنم درگیره جواب دادن به سوالای توئه توجه ای به این سوال نکردم!
من:
خب اینم یکی از سوالاته دیگه جواب بده!
هیونجین گذاشتم رو مبل و رفت تو آشپزخونه و کاپ رو تا لبه پر از مشروب کرد و یه نفس سر کشید...
ای خدااا این خودش یه مست در حالت عادی بود دیگه بدتر شد....
حالا چه گوهی بخورم!
شاید بهتر باشه وقتی گیج و منگ بود فرار کنم برم ولی اگه یکی از آدماش منو بگیره چی؟
اگه درا قفل بود چی که میدونم هم هست.
هیونجین:
بغلت کردم چون داشتی نافرمانی میکردی.
با خنده گفتم:
نافرمانی!؟
منظورت چیه؟
شما زنا رو به عنوان برده تون میبینین؟!
هیونجین:
سه سوال دیگه پشت سره هم!
اولی: بله!
دومی: منظورم تو جمله بود!
سومی: بقیه رو آره، ولی تو نه!
من:
فرقه من با بقیه زن های بردت چیه؟
وایسا مگه تو زن داری؟
هیونجین:
دو تا سوال دیگه.
اولی: بهت گفتم که تو ماه قشنگ منی و مال خودم هستی پس فرق هست بینه تو و بقیه!
دومی: نه اونا خدمتکارام هستن، قطعا خدمتکار برده هست.
من:
بهشون تجاوز میکنی؟
یا نکنه رابطه داری؟
هیونجین:
داری کلافم میکنی، نههههههههه!
چشمای هیونجین خمار شده بود و داشت به زوری بیدار میموند، با صدای مستانه ای گفت:
برو بخواب، تا من بیام!
من:
می خوام تنها بخوابم!
هیونجین:
متاسفانه نمیشه!
من:
خب، به نظرم تو اول باید بری بخوابی.
حالت افتضاحه!
هیونجین:
اوکی ولی با من میای!
من:
من نمی......
تا اومدم حرفم رو بزنم دستمو کشیدو پرتم کرد تو اتاق و اومد داخل و درو قفل کرد!
گفتم:
چرا درو قفل میکنی؟
گفت:
علاقه ای ندارم وسط خواب کسی مزاحممون بشه!
حالا برو رو تخت و بخواب!
من:
نمی خوام، خوابم نمیاد!
هیونجین آهی کشید و گفت:
یا الان میری یا به روش دیگه ای بلندت میکنم و میزارمت رو تخت!
من:
نمی........
کمرمو گرفت و منو کشید به سمته خودش در حدی که نوک بینیمون به هم میخورد!
محکم منو چسبوند به خودش و نفسش به لبام می خورد.
دستمو آوردم بالا تا شونشو هل بدم ولی متاسفانه موفق نشدم!
واییییییییییی داره خیلی نزدیک میشه.......
من:
هیونجین تمامش........
حرفم با تماسه لبهاش به لبام قطع شد...................
- ۶۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط