Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۷
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۷
سقوط در آغوشِ اجبار
جلوی درب اتاق بیمارستان روی صندلی نشسته، به گوشه ای خیره شده بود
وقتی فکرش به جسم و یخزدهی هویون در میان آن سردی افتاد،
آن ابهت همیشگی مثل یک ساختمان بتنی که زلزله خورده باشد، در هم شکست اولین جایی که لو رفت، چشمانش بود. پلکهایش که همیشه با تحکم نیمهبسته بود، حالا تا آخرین حد باز شده بود. و فقط به گوشه ای خیره شده بود مردمکهایش از وحشت منقبض شدند و آن نگاه نافذ و سرد، جای خود را به لرزشی داد که نشان از «ناباوری» داشت.
فک محکمی که همیشه از فرط جدیت منقبض بود، حالا کمی باز مانده بود. لبهایش لرزش خفیفی داشت که سعی میکرد با فشردن دندانها روی هم پنهانش کند، اما رنگ پریدهاش فریاد میزد که خون در رگهای او هم منجمد شده است گره همیشگی میان ابروهایش از بین رفته بود نه به خاطر آرامش، بلکه به خاطر شوکی که تمام ماهیچههای صورتش را از کار انداخته بود درون جیمین که همیشه مثل یک دژ نفوذناپذیر بود، حالا غوغایی برپا شده بود
با دستی که روی شانه اش گذاشته شد افکارش مثله موجی از دریا زده شد و به پسر عمویش که کنارش نشست نیم نگاه درمانده ای انداخت
جونگ کوک لبخندی زد و گفت : هی پسر ناراحت نباش شکر کن که داریش
به این فکر کن یه ساعت یا نهایتاً دو ساعت بعد بهوش میاد و یه دل سیر بغلش میکنی من هشت ماه دوری عشق رو تحمل کردم خیلی سخته تو ناراحت نباش چون عزیزت خیلی زود چشم هاشو باز میکنه
جیمین عمیق پلک زد و به زمین خیره شد درست میگفت باید شکر میکرد که حالش اونقدر بد نبود تا نتونه چشم هاشو باز کنه پس با لخت محکمی حاصل از جدیت لب زد : من بدون اون نمیتونم زندگی کنم زندگی هم نمیتونه بیشتر از دو ساعت چشم های زنم رو ببنده
یه سول به سوی جیمین قدم برداشت ناراحت اما در حین حال مهربان نجوا کرد : جیمین شی برادر عزیز من لطفاً ناراحت نباش هویون حالش خوبه
جیمین آهی کشید و سرش را به دیوار تکیه داد فقط درحال فکر کردن بود که چرا اونجا رفته یا دست کسی توی این کاره؟
لحظه ای خراش در به گوش همه آنها رسید دکتر با حوصله از اتاق خارج شد جیمین با کشیدن نفس عمیقی سریع از روی صندلی بلند شد و جلوی دکتر ایستاد با لحن تند و پر عجله ای نجوا کرد : حالش خوبه مگه نه
دکتر ماسکش را پایین آورد در آن لحظه دنیا برای جیمین سکوتی بود که شکسته نمیشد
سقوط در آغوشِ اجبار
جلوی درب اتاق بیمارستان روی صندلی نشسته، به گوشه ای خیره شده بود
وقتی فکرش به جسم و یخزدهی هویون در میان آن سردی افتاد،
آن ابهت همیشگی مثل یک ساختمان بتنی که زلزله خورده باشد، در هم شکست اولین جایی که لو رفت، چشمانش بود. پلکهایش که همیشه با تحکم نیمهبسته بود، حالا تا آخرین حد باز شده بود. و فقط به گوشه ای خیره شده بود مردمکهایش از وحشت منقبض شدند و آن نگاه نافذ و سرد، جای خود را به لرزشی داد که نشان از «ناباوری» داشت.
فک محکمی که همیشه از فرط جدیت منقبض بود، حالا کمی باز مانده بود. لبهایش لرزش خفیفی داشت که سعی میکرد با فشردن دندانها روی هم پنهانش کند، اما رنگ پریدهاش فریاد میزد که خون در رگهای او هم منجمد شده است گره همیشگی میان ابروهایش از بین رفته بود نه به خاطر آرامش، بلکه به خاطر شوکی که تمام ماهیچههای صورتش را از کار انداخته بود درون جیمین که همیشه مثل یک دژ نفوذناپذیر بود، حالا غوغایی برپا شده بود
با دستی که روی شانه اش گذاشته شد افکارش مثله موجی از دریا زده شد و به پسر عمویش که کنارش نشست نیم نگاه درمانده ای انداخت
جونگ کوک لبخندی زد و گفت : هی پسر ناراحت نباش شکر کن که داریش
به این فکر کن یه ساعت یا نهایتاً دو ساعت بعد بهوش میاد و یه دل سیر بغلش میکنی من هشت ماه دوری عشق رو تحمل کردم خیلی سخته تو ناراحت نباش چون عزیزت خیلی زود چشم هاشو باز میکنه
جیمین عمیق پلک زد و به زمین خیره شد درست میگفت باید شکر میکرد که حالش اونقدر بد نبود تا نتونه چشم هاشو باز کنه پس با لخت محکمی حاصل از جدیت لب زد : من بدون اون نمیتونم زندگی کنم زندگی هم نمیتونه بیشتر از دو ساعت چشم های زنم رو ببنده
یه سول به سوی جیمین قدم برداشت ناراحت اما در حین حال مهربان نجوا کرد : جیمین شی برادر عزیز من لطفاً ناراحت نباش هویون حالش خوبه
جیمین آهی کشید و سرش را به دیوار تکیه داد فقط درحال فکر کردن بود که چرا اونجا رفته یا دست کسی توی این کاره؟
لحظه ای خراش در به گوش همه آنها رسید دکتر با حوصله از اتاق خارج شد جیمین با کشیدن نفس عمیقی سریع از روی صندلی بلند شد و جلوی دکتر ایستاد با لحن تند و پر عجله ای نجوا کرد : حالش خوبه مگه نه
دکتر ماسکش را پایین آورد در آن لحظه دنیا برای جیمین سکوتی بود که شکسته نمیشد
- ۱.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط