PART
𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞
PART¹
(آرا +)(استاد جانگ–)(سونوو×)
هوای پاییزی دانشکدهی تاریخ، پر بود از بوی خاک برگهای خشک و هیجان آغاز ترم جدید. آرا، دانشجوی سال سوم، با اشتیاق فراوان وارد سالن سخنرانی شد. امروز اولین جلسه با استاد جدیدشان بود، استادی که قرار بود تاریخ قرون وسطی را تدریس کند. شایعاتی در مورد او شنیده بود؛ مردی با دانش وسیع، اما بسیار منزوی و با نگاههایی نافذ که انگار از اعماق زمان میآمدند.وقتی جانگ وارد شد، سکوت ناخواستهای سالن را فرا گرفت. مردی بلندقامت با موهایی تیره که کمی بلندتر از حد معمول بود و چشمانی به رنگ عسل که در نور کم سالن میدرخشیدند. لباسهایش ساده اما بسیار شیک و کلاسیک بود. صدایش آرام و عمیق بود، گویی نغمهای باستانی را زمزمه میکرد.
–سلام به همگی
جانگ با لبخندی محو گفت.
–من جانگ هستم و خوشحالم که فرصت تدریس این درس مهم را با شما دارم. تاریخ، تنها مجموعهای از وقایع نیست؛ بلکه داستانی است از خون، عشق، خیانت و بقا. داستانهایی که گاهی در سایهها پنهان ماندهاند.
آرا از همان ابتدا مجذوب او شد. کلمات جانگ نه تنها دانش او را نشان میداد، بلکه حسی از تجربهی دست اول و زندگی کردن در آن دوران را القا میکرد. در طول درس، جانگ به جزئیاتی اشاره میکرد که در هیچ کتاب درسی یافت نمیشد؛ توضیحاتی در مورد آداب و رسوم، باورها و حتی جنگهایی که به نظر میرسید او خود شاهدشان بوده است.
بعد از تمام شدن درس تمام دانشجویان وسایلشان را جمع کردند تا بروند اما آرا هنوز محو این کلمات بود که با صدای سونوو به خودش اومد.
×هی بدو تایم استراحت رو از دست میدی
+تو برو من یه کاری دارم انجامش میدم و میام
آرا به سرعت وسایلش رو جمع کرد و از سالن کنفرانس بیرون دوید و رفت به سمت استاد جانگ که تازه از کلاس خارج شده بود
+معذرت میخوام استاد!میتونم چند دقیقه از وقتتون رو بگیرم؟
–اوه حتما بفرمایید خانم...؟
+پارک آرا؛
–اسم برازنده ای برای شماست؛
+ممنون،استاد شما چیز هایی رو تدریس میکردید که خارج از کتاب بود میتونم بپرسم این اطلاعات دقیق رو از کجا آوردید؟
–همین الان هم دارید میپرسید(خنده)به هر حال من استاد هستم پس باید چیز های بیشتری از کتاب درسی بدانم تا تدریس کنم.
+اما اطلاعاتی که شما توضیح میدادید رو هیچ جایی نمیتوان پیدا کرد!
خانم پارک آرا من کنجکاویتان را درک میکنم اما کنجکاوی زیاد میتواند باعث دردسر بشود!گاهی بهترین دیدگاهها از جایی میآیند که انتظارش را نداری. تاریخ، مانند یک رودخانه است؛ جریانات سطحی آن را همه میبینند، اما اعماق آن پر از راز است.
اما این جوابی نیست که من دنبالشم!؟
شاید بتوانید سوال هایتان را برای یک وقت دیگر بگذارید من الان باید برم به کلاس بعدیم برسم،روز خوبی داشته باشید.
آرا با حس کنجکاوی که درونش مانده بود و از ناراحتی به علت بی جواب ماندن سوالاتش آهی کشید و رفت به محوطه دانشگاه و دید سونوو منتظرشه
×هی چقدر طولش دادی!کلاس بعدیمون کنسل شده پس تا ساعت 11 کلاس دیگه ای نداریم،میخوای بریم کافه نزدیک دانشگاه یک کم قهوه بگیریم؟
+آره،بیا بریم(با حالتی ناامید)
×هی چرا کشتی هات غرق شده؟
+به نظر تو استاد جدید یه کم مشکوک نیست؟
×مشکوک؟منظورت چیه؟به نظر من خیلی عادی بود،روش تدریسش هم خوب بود و خیلی از دخترای کلاس همین الان هم درمورد جذابیتش حرف میزنن.
+نه منظورم این نبود!چیزایی که میگفت هیچ کجا نوشته نشده اطلاعاتش خیلی دقیق بود انگار تمام آن زمان ها را زندگی کرده!
×من که متوجه چیز مشکوکی نشدم! شاید فقط چند تا کتاب قدیمی خونده یا شاید از پدربزرگش شنیده!
+آه،نمیدونم،فعلا بیخیال بیا بریم قهوه بگیریم!
هردوی آنها از محوطه دانشگاه خارج شدند بی خبر از اینکه بدانند استاد جانگ آنها را از پنجره دانشگاه تماشا میکنه.
«ویو استاد جانگ»
اون لعنتی چرا یه نفر باید انقدر کنجکاو باشه،هیچکس را تا به حال انقدر کنجکاو ندیده بودم!اگر بیشتر در کار من دخالت کند چاره ای جز کم کردن شرش ندارم!
«پایان ویو استاد جانگ»
آرا و سونوو به کافه میرسند و آرا یک آیس لته سفارش میده و سونوو آیس آمریکانو هردو سفارش هایشان را تحویل میگیرند و جایی خالی در کافه پیدا میکنند و مینشینند.آرا هنوز در فکر بود و سونوو با آرا حرف میزد اما انگار آرا نمیشوید.
×هی دارم با تو حرف میزنم،میفهمی؟
+آره،یعنی نه،متاسفم ذهنم خیلی درگیره!
×هی بیخیال ذهنت رو درگیر نکن اونم یه استاد ساده ست مثل بقیه استاد ها!
+اما یه چیزی در موردش مشکوکه انگار یه چیزی رو پنهان میکرد.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم گر قلم)
PART¹
(آرا +)(استاد جانگ–)(سونوو×)
هوای پاییزی دانشکدهی تاریخ، پر بود از بوی خاک برگهای خشک و هیجان آغاز ترم جدید. آرا، دانشجوی سال سوم، با اشتیاق فراوان وارد سالن سخنرانی شد. امروز اولین جلسه با استاد جدیدشان بود، استادی که قرار بود تاریخ قرون وسطی را تدریس کند. شایعاتی در مورد او شنیده بود؛ مردی با دانش وسیع، اما بسیار منزوی و با نگاههایی نافذ که انگار از اعماق زمان میآمدند.وقتی جانگ وارد شد، سکوت ناخواستهای سالن را فرا گرفت. مردی بلندقامت با موهایی تیره که کمی بلندتر از حد معمول بود و چشمانی به رنگ عسل که در نور کم سالن میدرخشیدند. لباسهایش ساده اما بسیار شیک و کلاسیک بود. صدایش آرام و عمیق بود، گویی نغمهای باستانی را زمزمه میکرد.
–سلام به همگی
جانگ با لبخندی محو گفت.
–من جانگ هستم و خوشحالم که فرصت تدریس این درس مهم را با شما دارم. تاریخ، تنها مجموعهای از وقایع نیست؛ بلکه داستانی است از خون، عشق، خیانت و بقا. داستانهایی که گاهی در سایهها پنهان ماندهاند.
آرا از همان ابتدا مجذوب او شد. کلمات جانگ نه تنها دانش او را نشان میداد، بلکه حسی از تجربهی دست اول و زندگی کردن در آن دوران را القا میکرد. در طول درس، جانگ به جزئیاتی اشاره میکرد که در هیچ کتاب درسی یافت نمیشد؛ توضیحاتی در مورد آداب و رسوم، باورها و حتی جنگهایی که به نظر میرسید او خود شاهدشان بوده است.
بعد از تمام شدن درس تمام دانشجویان وسایلشان را جمع کردند تا بروند اما آرا هنوز محو این کلمات بود که با صدای سونوو به خودش اومد.
×هی بدو تایم استراحت رو از دست میدی
+تو برو من یه کاری دارم انجامش میدم و میام
آرا به سرعت وسایلش رو جمع کرد و از سالن کنفرانس بیرون دوید و رفت به سمت استاد جانگ که تازه از کلاس خارج شده بود
+معذرت میخوام استاد!میتونم چند دقیقه از وقتتون رو بگیرم؟
–اوه حتما بفرمایید خانم...؟
+پارک آرا؛
–اسم برازنده ای برای شماست؛
+ممنون،استاد شما چیز هایی رو تدریس میکردید که خارج از کتاب بود میتونم بپرسم این اطلاعات دقیق رو از کجا آوردید؟
–همین الان هم دارید میپرسید(خنده)به هر حال من استاد هستم پس باید چیز های بیشتری از کتاب درسی بدانم تا تدریس کنم.
+اما اطلاعاتی که شما توضیح میدادید رو هیچ جایی نمیتوان پیدا کرد!
خانم پارک آرا من کنجکاویتان را درک میکنم اما کنجکاوی زیاد میتواند باعث دردسر بشود!گاهی بهترین دیدگاهها از جایی میآیند که انتظارش را نداری. تاریخ، مانند یک رودخانه است؛ جریانات سطحی آن را همه میبینند، اما اعماق آن پر از راز است.
اما این جوابی نیست که من دنبالشم!؟
شاید بتوانید سوال هایتان را برای یک وقت دیگر بگذارید من الان باید برم به کلاس بعدیم برسم،روز خوبی داشته باشید.
آرا با حس کنجکاوی که درونش مانده بود و از ناراحتی به علت بی جواب ماندن سوالاتش آهی کشید و رفت به محوطه دانشگاه و دید سونوو منتظرشه
×هی چقدر طولش دادی!کلاس بعدیمون کنسل شده پس تا ساعت 11 کلاس دیگه ای نداریم،میخوای بریم کافه نزدیک دانشگاه یک کم قهوه بگیریم؟
+آره،بیا بریم(با حالتی ناامید)
×هی چرا کشتی هات غرق شده؟
+به نظر تو استاد جدید یه کم مشکوک نیست؟
×مشکوک؟منظورت چیه؟به نظر من خیلی عادی بود،روش تدریسش هم خوب بود و خیلی از دخترای کلاس همین الان هم درمورد جذابیتش حرف میزنن.
+نه منظورم این نبود!چیزایی که میگفت هیچ کجا نوشته نشده اطلاعاتش خیلی دقیق بود انگار تمام آن زمان ها را زندگی کرده!
×من که متوجه چیز مشکوکی نشدم! شاید فقط چند تا کتاب قدیمی خونده یا شاید از پدربزرگش شنیده!
+آه،نمیدونم،فعلا بیخیال بیا بریم قهوه بگیریم!
هردوی آنها از محوطه دانشگاه خارج شدند بی خبر از اینکه بدانند استاد جانگ آنها را از پنجره دانشگاه تماشا میکنه.
«ویو استاد جانگ»
اون لعنتی چرا یه نفر باید انقدر کنجکاو باشه،هیچکس را تا به حال انقدر کنجکاو ندیده بودم!اگر بیشتر در کار من دخالت کند چاره ای جز کم کردن شرش ندارم!
«پایان ویو استاد جانگ»
آرا و سونوو به کافه میرسند و آرا یک آیس لته سفارش میده و سونوو آیس آمریکانو هردو سفارش هایشان را تحویل میگیرند و جایی خالی در کافه پیدا میکنند و مینشینند.آرا هنوز در فکر بود و سونوو با آرا حرف میزد اما انگار آرا نمیشوید.
×هی دارم با تو حرف میزنم،میفهمی؟
+آره،یعنی نه،متاسفم ذهنم خیلی درگیره!
×هی بیخیال ذهنت رو درگیر نکن اونم یه استاد ساده ست مثل بقیه استاد ها!
+اما یه چیزی در موردش مشکوکه انگار یه چیزی رو پنهان میکرد.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم گر قلم)
- ۲.۹k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط