ازدواج اجباری پارت
ازدواج اجباری پارت 2
ساعت ۷
*صدای شلیک*
منشی: ارباب جوان پدرتون میخوان باهاتون صحبت کنن
کوک: الان میام*شلیک به شیشه*
از پله های عمارت بالا رفتم و در زدم
جئون: بیا تو پسرم
کوک: با من کاری داشتین پدر؟
جئون: بهتر نیست اول یه قهوه بخوریم؟
*چند دقیقه بعد*
جئون: تو باید ازدواج کنی
کوک:*سرفه* بله؟اما.....
جئون: فقط خواستم بهت اطلاع بدم. مخالفتی هم قبول نمیکنم. نمیزارم شرکت بخاطر یه پسر جوون احمق به فنا بره. بحثی نیست. خودتو آماده کن.
سرمو پایین انداختم
کوک: بله پدر
.............
ات ویو:
مین: بلاخره اومدی! بشین
ات: چیزی شده؟
مین: ات تو باید ازدواج کنی
ات: چیییییی اما پدرررررر
مین: خودت میدونی تاثیری نداره. تا الان هم زیادی بهت آسون گرفتم. اما باید بدونی نظرم عوض نمیشه. سهام شرکت همینطوری داره میاد پایین. مطمئن باش این ازدواج به صلاح خانوادست. تو که نمیخوای پدرت ورشکسته بشه مگه نه؟
ات: *سرمو پایین انداختمو دستامو مشت کردم و سعی کردم جلوی گریمو بگیرم*
مین: فردا میان به عمارت. مطمئن شو که بهترین رفتار رو نشون بدی. و لباس خوب بپوش
بعد از حرفاش بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم بلند شد و سمت اتاق کارش رفت
همونجا روی مبل زدم زیر گریه که یونگی از در اومد و وقتی منو دید سراسیمه سمت من هجوم اورد
یونگی: چیشده؟خوبی؟
خودمو انداختم تو بغلش
ات: یونگی تروخدا با پدر حرف بزن من نمیخوام ازدواج کنم*گریه*
یونگی: *شوکه* ب..باشه باهاش حرف میزنم آروم باش جوجه
.......
*نیم ساعت بعد جلوی در اتاق کار*
یونگی با نگاهی متاسف از اتاق خارج شد و بهم نگاه کرد
اون نگاه... نشون دهنده ی مخالفت پدرم بود
یونگی نتونسته بود منو ازین ازدواج اجباری نجات بده
حالا باید چیکار میکردم؟
..........
*صبح روز بعد*
ساعت ۷
*صدای شلیک*
منشی: ارباب جوان پدرتون میخوان باهاتون صحبت کنن
کوک: الان میام*شلیک به شیشه*
از پله های عمارت بالا رفتم و در زدم
جئون: بیا تو پسرم
کوک: با من کاری داشتین پدر؟
جئون: بهتر نیست اول یه قهوه بخوریم؟
*چند دقیقه بعد*
جئون: تو باید ازدواج کنی
کوک:*سرفه* بله؟اما.....
جئون: فقط خواستم بهت اطلاع بدم. مخالفتی هم قبول نمیکنم. نمیزارم شرکت بخاطر یه پسر جوون احمق به فنا بره. بحثی نیست. خودتو آماده کن.
سرمو پایین انداختم
کوک: بله پدر
.............
ات ویو:
مین: بلاخره اومدی! بشین
ات: چیزی شده؟
مین: ات تو باید ازدواج کنی
ات: چیییییی اما پدرررررر
مین: خودت میدونی تاثیری نداره. تا الان هم زیادی بهت آسون گرفتم. اما باید بدونی نظرم عوض نمیشه. سهام شرکت همینطوری داره میاد پایین. مطمئن باش این ازدواج به صلاح خانوادست. تو که نمیخوای پدرت ورشکسته بشه مگه نه؟
ات: *سرمو پایین انداختمو دستامو مشت کردم و سعی کردم جلوی گریمو بگیرم*
مین: فردا میان به عمارت. مطمئن شو که بهترین رفتار رو نشون بدی. و لباس خوب بپوش
بعد از حرفاش بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم بلند شد و سمت اتاق کارش رفت
همونجا روی مبل زدم زیر گریه که یونگی از در اومد و وقتی منو دید سراسیمه سمت من هجوم اورد
یونگی: چیشده؟خوبی؟
خودمو انداختم تو بغلش
ات: یونگی تروخدا با پدر حرف بزن من نمیخوام ازدواج کنم*گریه*
یونگی: *شوکه* ب..باشه باهاش حرف میزنم آروم باش جوجه
.......
*نیم ساعت بعد جلوی در اتاق کار*
یونگی با نگاهی متاسف از اتاق خارج شد و بهم نگاه کرد
اون نگاه... نشون دهنده ی مخالفت پدرم بود
یونگی نتونسته بود منو ازین ازدواج اجباری نجات بده
حالا باید چیکار میکردم؟
..........
*صبح روز بعد*
- ۵.۶k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط