روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زن

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت
و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : من لئو تولستوی هستم

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را نداديد ؛

""وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست""
دیدگاه ها (۵)

باید برای ادما مثل بالش باشیسرد باشی دوستت دارنولی اگر گرم ب...

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای اح...

هي روزگار بمير يتقديم به اقاي path

ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘـــــﻢ .. √ﻓﻘﻂ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ↓ ﺗ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط