قصه ی هستی ما قصه ی آن شاخه گلی ست
قصه ی هستی ما قصه ی آن شاخه گلی ست
که سراغ چمن از باد خزان می گیرد
زندگی می کند اما ... وسط بیم و امید
یا که می میرد و یا باز ... توان می گیرد
مثل یک برگ ، که در شعله می افتد ، ... هر دم ،
نام معشوق ... مرا شعله ، چنان می گیرد
چون که دستان من از دامن او کوتاه است
این عجب نیست ، ... که راه دگران می گیرد
مرگ ! ... ای دوست ! ... تو هم چاره ی کارم نشدی
باز هم دشنه ی عشق است ، ... که جان می گیرد
که سراغ چمن از باد خزان می گیرد
زندگی می کند اما ... وسط بیم و امید
یا که می میرد و یا باز ... توان می گیرد
مثل یک برگ ، که در شعله می افتد ، ... هر دم ،
نام معشوق ... مرا شعله ، چنان می گیرد
چون که دستان من از دامن او کوتاه است
این عجب نیست ، ... که راه دگران می گیرد
مرگ ! ... ای دوست ! ... تو هم چاره ی کارم نشدی
باز هم دشنه ی عشق است ، ... که جان می گیرد
- ۱.۸k
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط