رمان سوم

رمان سوم
پارت دهم 😳
بسی هنتای 😈
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
ویو دازای
شرابو باز کردم و سر کشیدم البته که میدونستم با یه شراب مست نمی کنم ولی میخواستم چویا رو بترسون ببینم چی میشه، چویا هم با چشمای مظلومش به من نگاه میکرد وقتی شراب تموم شد مست نبودم ولی تلو تلو خوردم و با این کارم وحشت چویا صد برابر شد
چویا : دازای ......تو الان مستی .....نمیفهمی.......دازای.....
دازای به سمت چویا حمله ور شد و وحشیانه لب های چویا رو بوسید که باعث شد نزه ی اهن یعنی مزه ی خون رو حس کنه .
بعد از جدا شدن از لب هاش رفتم سمت سینه هاش (🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪)
محکم مک میزدم و اون فقط ناله میکرد .
فکر کنم لذت بخش ترین ناله های دنیا بود ، ولی بعد یه مدت انگار بهش عادت کرده دیگه ناله نمیکرد ( دستم به دازای برسه🔪) برای همین محکم گردنش رو گاز گرفتم
چویا : اهههههههههههههههههههههه دازایییییییییی انمممممممممممممممم اروممممممممممممممممم ایییییییییییییی
دندونامو کشیدم بیرون
دازای : به نظرت همه ی دستم توت جا میشه * با لحن مست گونه *
چویا: نه دازای نهههههههههههههههههه
دازای : پس شرطم رو قبول کن
چویا : هر چی باشه قبوله
دازای : هر چی ؟
چویا مثل اینکه تازه متوجه حرفش شده بود میخواست چیزی بگه که
دازای : پس من هر وقت دلم خواست حتی جلوی جمعیت تو رو عذیت میکنم ( حوصله ندارم واسه همین دارای بسی غلط املایی هستم 😩)
چویا : ولی
دازای: هم پس بزار با انگشت اشاره شروع کنم
چویا : نهههههههههههه نکنننننننن باشههههه قبوللللللللللللللل
دازای : خوابم میاد بیبی بخوابونم
چویا : چطوری
دازای : مثلا بغلم کن نازم کن * لوس شدنش مثل نیکولایمه 🔪*
چویا هم این کار رو کرد .ولی زود تر از من خوابش برد وقتی دیدم خوابش سنگینه اروم پاهاشو باز کردم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خدا رو شکر کنید دازای انلاین بود
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت یازدهمبسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>>...

بچه ها امروز بعد ظهر مامانم محو برد پیش روان پزشک روان پزشک ...

‌‌‌‌‌فئوزای

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط