وونیونگ بعد از پارک رفتیم خونه
وونیونگ بعد از پارک رفتیم خونه
داداش هام همه بی حال و غمگین بودن
وونیونگ : سلام ما اومدیم
وا چرا بی حالی
بچها : سلام ( بعض )
من میرم اتاق بازی کنم
تهیونگ : بچه ها چرا بی حالید
جونکوک : راست میگه
جیمین : بعضش ترکید گفت بچها یه فرشته اومد گفت باید وونیونگ رو بکشیم
تهیونگ جونکوک : چی ( شوک و بعض )
که یه چیز از آسمون افتاد پایین
جیهوپ : این چیه ( بغض )
نامه دو برداشت و خوند : باید ابن بچه رو با همین چاقو توی قلبش فرو کنید با هم
جیهوپ : نه نه نه نه ( گریه شدید )
چاقو رو برداشتن
شوگا : بچها بلخره ما هم میمیریم یعد میریم پیش وونیونگ
جبمین : چی میگی
جونکوک : فردا تولدشه
اعضا : دیگه بدتر
داداش هام همه بی حال و غمگین بودن
وونیونگ : سلام ما اومدیم
وا چرا بی حالی
بچها : سلام ( بعض )
من میرم اتاق بازی کنم
تهیونگ : بچه ها چرا بی حالید
جونکوک : راست میگه
جیمین : بعضش ترکید گفت بچها یه فرشته اومد گفت باید وونیونگ رو بکشیم
تهیونگ جونکوک : چی ( شوک و بعض )
که یه چیز از آسمون افتاد پایین
جیهوپ : این چیه ( بغض )
نامه دو برداشت و خوند : باید ابن بچه رو با همین چاقو توی قلبش فرو کنید با هم
جیهوپ : نه نه نه نه ( گریه شدید )
چاقو رو برداشتن
شوگا : بچها بلخره ما هم میمیریم یعد میریم پیش وونیونگ
جبمین : چی میگی
جونکوک : فردا تولدشه
اعضا : دیگه بدتر
- ۳.۳k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط