« خوناشام من »
« خوناشام من »
من نمیتونم باکسی قرار بزارم یا به کسی ابراز علاقه کنم چون اگر وارد رابطه بشم با اولین بوسه میتونم اون رو بکشم
داشتم وارد مدرسه میشدم که همه دخترا دورم جمع شدن از بچگی خیلی خوشم میومد که همه دوسم دارن یا برای دخترا و پسرا انقدر مهمم ولی بعد از اینکه خوناشام شدم دلم نمیخواد خیلی با بقیه وقت بگذرونم احساس میکنم قاتل هستم احساس میکنم .....
دامیان چشمش به آنیا میخوره
دامیان = سرخ میشه
دامیان : « ولی با اینکه خوناشامم ای کاش میتونستم احساسم رو بهش بگم »
از نظر آنیا
« خب بابام و مامانم که رفتن ماموریت هم تموم شده دیگه لازم نیست با پسر دوم دوست بشم » بکی بیا بریم
بکی : باشه« از موقعی که مامان بابای آنیا رفتن آنیا خیلی تنها شده و دیگه خیلی احساساتش رو به دامیان بروز نمیده ولی ... »
آنیا داره ذهن بکی رو میخونه
آنیا :« ای کاش میتونستم واقعیت رو بهش بگم »
بکی : میگم آنیا ام تو به دامیان علاقه داری
آنیا : نه
بکی : چیییییی ؟؟؟
آنیا : اون خانواده پول داری داره و همیشه همه چیز براش فراهمه نمیبینی دخترا رو دورش بعدشم ما از بچه گی باهم بد بودیم
بکی : اما
آنیا : اما چی
بکی : خب ولش کن
سر کلاس
استاد هندرسون : دانش آموزان ما برای هفته بعد شمارو به یک اردو با کشتی به شهر فلان میبریم
استاد هندرسون میره
کاتالیا : بچه ها شنیدم با کشتی که میخوان ببرنمون اردو انقدر بزرگه که میشه توش یه شهر کامل ساخت
معلم : ساکت بچه ها
آنیا : « کشتی ... آخرین باری که سوار کشتی شدم با مامان بابام بود »
آنیا دوباره چهره غم میگیره
بکی : « آنیا داره عصابم رو خورد میکنه .....
آها میتونم توی این اردو هم به دامیان نزدیکش کنم هم یه کاری میکنم انقدر بهش خوش بگذره که اسم خودش هم یادش بره»
بکی خنده های شیطانی 😁😁
آنیا ذهن میخونه
آنیا : « بکی خوشحالم که حد اقل تورو دارم 🥲 ولی تو نمیتونی منو به دامیان نزدیک کنی »
دامیان
« اما اما کشتی که قراره بریم توش ....
من نمیتونم باکسی قرار بزارم یا به کسی ابراز علاقه کنم چون اگر وارد رابطه بشم با اولین بوسه میتونم اون رو بکشم
داشتم وارد مدرسه میشدم که همه دخترا دورم جمع شدن از بچگی خیلی خوشم میومد که همه دوسم دارن یا برای دخترا و پسرا انقدر مهمم ولی بعد از اینکه خوناشام شدم دلم نمیخواد خیلی با بقیه وقت بگذرونم احساس میکنم قاتل هستم احساس میکنم .....
دامیان چشمش به آنیا میخوره
دامیان = سرخ میشه
دامیان : « ولی با اینکه خوناشامم ای کاش میتونستم احساسم رو بهش بگم »
از نظر آنیا
« خب بابام و مامانم که رفتن ماموریت هم تموم شده دیگه لازم نیست با پسر دوم دوست بشم » بکی بیا بریم
بکی : باشه« از موقعی که مامان بابای آنیا رفتن آنیا خیلی تنها شده و دیگه خیلی احساساتش رو به دامیان بروز نمیده ولی ... »
آنیا داره ذهن بکی رو میخونه
آنیا :« ای کاش میتونستم واقعیت رو بهش بگم »
بکی : میگم آنیا ام تو به دامیان علاقه داری
آنیا : نه
بکی : چیییییی ؟؟؟
آنیا : اون خانواده پول داری داره و همیشه همه چیز براش فراهمه نمیبینی دخترا رو دورش بعدشم ما از بچه گی باهم بد بودیم
بکی : اما
آنیا : اما چی
بکی : خب ولش کن
سر کلاس
استاد هندرسون : دانش آموزان ما برای هفته بعد شمارو به یک اردو با کشتی به شهر فلان میبریم
استاد هندرسون میره
کاتالیا : بچه ها شنیدم با کشتی که میخوان ببرنمون اردو انقدر بزرگه که میشه توش یه شهر کامل ساخت
معلم : ساکت بچه ها
آنیا : « کشتی ... آخرین باری که سوار کشتی شدم با مامان بابام بود »
آنیا دوباره چهره غم میگیره
بکی : « آنیا داره عصابم رو خورد میکنه .....
آها میتونم توی این اردو هم به دامیان نزدیکش کنم هم یه کاری میکنم انقدر بهش خوش بگذره که اسم خودش هم یادش بره»
بکی خنده های شیطانی 😁😁
آنیا ذهن میخونه
آنیا : « بکی خوشحالم که حد اقل تورو دارم 🥲 ولی تو نمیتونی منو به دامیان نزدیک کنی »
دامیان
« اما اما کشتی که قراره بریم توش ....
- ۱۶.۲k
- ۲۷ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط