پارت سیزدهم...
پارت سیزدهم...
به ماه خیره شده بود. همون لحظه یه قطره اشک از چشماش پایین چکید. رفتم نزدیکتر.
آروم صداش کردم.
مایکی: میکا؟
به سمتم برگشت. سریع بغلش کردم.
چند دقیقه بعد از خودم جداش کردم و نگاش کردم. صورتش داغ شده بود.
مایکی:میکا من دوست دارم. خیلی وقت دوست دارم. میشه مال من بشی.
میکا
با تعجب نگاش میکردم. مونده بودم چی بگم. من حس میکردم مایکی رو دوست دارم، اَما این واقعا دوست داشتن بود؟
میکا: چرا من؟ من خطرناکم. تکلیفم با خودم مشخص نیست.
مایکی: برام مهم نیست. فقط تورو میخوام.
آروم سر پایین انداخت.
میکا: م..من...نمیدونم چی بگم.
نزاشتم بیشتر حرف بزنه که ساکتش کردم.
نمیتونست نفس بکشه. بعد چند ثانیه ازش جدا شدم.
سرش پایین بود. گونه هاش رنگ گرفته بودند.
خجالت میکشیدم نگاش کنم.
صداشو زیر گوشم شنیدم.
مایکی: به به چه خانم خوردنی ای!
بیشتر از قبل سرخ شدم که صدای خنده اش رو شنیدم. مایکی دستم رو گرفتو رفتیم پیش بقیه. هر کدوم یه وری ولو بودند.
مایکی: بانوی جذابم نوشیدنی نمیخوره؟
میکا: نه ممنون من ترجیح میدم هشیار کنارت باشم.
مایکی با لبخند نگام میکرد. یه شات وودکا برداشت و خیره شد بهم.
لیوان رو یه نفس خورد و به سمتم اومد. با ترس نگاش کردم.
مایکی: نترس خانم کوچولو قرار نیست صدمه ای بهت بزنم. فقط میخوام کنارت بشینم.
توی بغلش حس آرامشو امنیتو داشتم خوشحال بودم.
یکم دیگه موندیم. بالاخره بچه هارو بیدار کردیم و رفتیم طرف خونه هامون.
امروز هانا و یویی به زور مجبورم کرده بودند بریم بیرون. اِما و هینا هم بودند. راه افتادیم طرف مغازه ها و چرخ میخوردیم خیلی حالم خوب بود.
یویی: وایییی!
با جیغی که یویی زد سه متر پریدم هوا.
با قیافه ای حرصی برگشتم سمتش.
میکا: چته؟
یویی: وای بچه ها اون لباسو ببینید.
یویی برگشت سمت من.
یویی: مطمئنم میکا تو اون لباس فوق العاده میشه. اگه اون لباس و بپوشی دیگه سالم نمیمونی.
هانا با لحن شیطونی گفت: نظرت چیه برا فرمانده بپوشی؟ مطمئنم میتونی مخشو بزنی. البته اگه هنوز مخشو نزده باشی.
اِما ریز ریز میخندید.
اِما: مخشو که زده ولی اگه اون لباسو بپوشه فردا صبح باید به زور از تو تخت مایکی جمعش کنم.
میکا: هییی کم چرت و پرت بگید!
اِما: کم حرف بزن برو تو.
میکا: دمو اِما...(اَما اِما...)
به زور اِما لباسو پوشیدم. فوق العاده بود. خیره شده بودم به خودم. این لباس محشر بود.
صدای در اتاق پرو بلند شد.
هانا: همون که اِما گفت. بت پیشنهاد میکنم اصن اینو خونه اِما اینا نپوشی.
هینا: واو با این شخصا شوهر عزیز آیندهات میخورتت.
و چشمکی زد.
میکا: هی کوفت!
لباسو به زور برام گرفتند.
راه افتادیم سمت بیرون که چشمم به مغازهٔ سیب زمینی فروشی خورد.
با ذوق دویدم سمتشو یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده گرفتمو با لذت میخوردم.
بچه ها هم اومدند و همه ساندویچ سفارش دادیم.
ساندویچ هارو گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه.
رسیده بودیم به یه جا که حالت کارگاه و خرابه بود. سقف نداشتو باز بود.
داشتیم از درش رد میشدیم که با چیزی که دیدم خشک شدم. تمام پلاستیک ها از دستم شل شد و افتاد. نفهمیدم چه جوری خودمو پرت کردم داخل اونجا.
پر ماشین خرابه بود.
مایکی صدمه دیده بود. عصبی بودم.
یکی بهم خورد. محکم خوردم زمین. ولی سریع پریدم بالا دویدم طرف مایکی. وسط اونجا پر از آدمایی بود که داشتند دعوا میکردند .
یهو یه مشت خورد تو گونه ام. حس کردم گونه ام ترکید.
نگاه فوق عصبیمو دوختم به پسر. موهام دورم پخش بود. پسر با پوزخند اومد دوباره بهم حمله کنه که از زیر دستش در رفتم. دویدم طرف مایکی که موهام از پشت کشیده شد. جیغ کوتاهی کشیدمو پیچ خوردم و برگشتم طرف پسر. با دست کوبیدم تو صورتش که تعادلش رو از دست داد و پرت شد رو زمین. رسیدم به ماشین ها و سریع ازش بالا رفتم. چند نفر مایکی رو گرفته بودندو یه نفر با یه میله تو سر مایکی ضربه میزد.
خودمو پرت کردم جلوی مایکی که میله توی دلم خورد.
خون از دهنم بیرون پاشید، اَما همچنان جلوی مایکی بودم.
یکی از پسرا یقم رو گرفت.
_به به چه جوجه کوچولویی. ولی جوجه کوچولو میدونستی نباید تو کار دوتا گنگ دخالت میکردی!؟ حالا گنگ تومان مقصرِ و ما میتونیم راحت نابودشون کنیم
چند نفر دیگه هم اومدن بودند بالای ماشین و دورمون جمع شده بودند.
چشمم به یه پسری خورد که به سمتمون اومد.
شناختمش لعنتی اون یکی از زیر دستای افراد معرفی و ثروتمندی بود که مالک چند شرکت زنجیره ای بود، قبلا با بابا دیده بودمش. چند ماه پیش که تازه اومده بودیم.
________________________________________
سلاااام.🤗
پارتتتت جدید💙😃
بفرمایید💞
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
به ماه خیره شده بود. همون لحظه یه قطره اشک از چشماش پایین چکید. رفتم نزدیکتر.
آروم صداش کردم.
مایکی: میکا؟
به سمتم برگشت. سریع بغلش کردم.
چند دقیقه بعد از خودم جداش کردم و نگاش کردم. صورتش داغ شده بود.
مایکی:میکا من دوست دارم. خیلی وقت دوست دارم. میشه مال من بشی.
میکا
با تعجب نگاش میکردم. مونده بودم چی بگم. من حس میکردم مایکی رو دوست دارم، اَما این واقعا دوست داشتن بود؟
میکا: چرا من؟ من خطرناکم. تکلیفم با خودم مشخص نیست.
مایکی: برام مهم نیست. فقط تورو میخوام.
آروم سر پایین انداخت.
میکا: م..من...نمیدونم چی بگم.
نزاشتم بیشتر حرف بزنه که ساکتش کردم.
نمیتونست نفس بکشه. بعد چند ثانیه ازش جدا شدم.
سرش پایین بود. گونه هاش رنگ گرفته بودند.
خجالت میکشیدم نگاش کنم.
صداشو زیر گوشم شنیدم.
مایکی: به به چه خانم خوردنی ای!
بیشتر از قبل سرخ شدم که صدای خنده اش رو شنیدم. مایکی دستم رو گرفتو رفتیم پیش بقیه. هر کدوم یه وری ولو بودند.
مایکی: بانوی جذابم نوشیدنی نمیخوره؟
میکا: نه ممنون من ترجیح میدم هشیار کنارت باشم.
مایکی با لبخند نگام میکرد. یه شات وودکا برداشت و خیره شد بهم.
لیوان رو یه نفس خورد و به سمتم اومد. با ترس نگاش کردم.
مایکی: نترس خانم کوچولو قرار نیست صدمه ای بهت بزنم. فقط میخوام کنارت بشینم.
توی بغلش حس آرامشو امنیتو داشتم خوشحال بودم.
یکم دیگه موندیم. بالاخره بچه هارو بیدار کردیم و رفتیم طرف خونه هامون.
امروز هانا و یویی به زور مجبورم کرده بودند بریم بیرون. اِما و هینا هم بودند. راه افتادیم طرف مغازه ها و چرخ میخوردیم خیلی حالم خوب بود.
یویی: وایییی!
با جیغی که یویی زد سه متر پریدم هوا.
با قیافه ای حرصی برگشتم سمتش.
میکا: چته؟
یویی: وای بچه ها اون لباسو ببینید.
یویی برگشت سمت من.
یویی: مطمئنم میکا تو اون لباس فوق العاده میشه. اگه اون لباس و بپوشی دیگه سالم نمیمونی.
هانا با لحن شیطونی گفت: نظرت چیه برا فرمانده بپوشی؟ مطمئنم میتونی مخشو بزنی. البته اگه هنوز مخشو نزده باشی.
اِما ریز ریز میخندید.
اِما: مخشو که زده ولی اگه اون لباسو بپوشه فردا صبح باید به زور از تو تخت مایکی جمعش کنم.
میکا: هییی کم چرت و پرت بگید!
اِما: کم حرف بزن برو تو.
میکا: دمو اِما...(اَما اِما...)
به زور اِما لباسو پوشیدم. فوق العاده بود. خیره شده بودم به خودم. این لباس محشر بود.
صدای در اتاق پرو بلند شد.
هانا: همون که اِما گفت. بت پیشنهاد میکنم اصن اینو خونه اِما اینا نپوشی.
هینا: واو با این شخصا شوهر عزیز آیندهات میخورتت.
و چشمکی زد.
میکا: هی کوفت!
لباسو به زور برام گرفتند.
راه افتادیم سمت بیرون که چشمم به مغازهٔ سیب زمینی فروشی خورد.
با ذوق دویدم سمتشو یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده گرفتمو با لذت میخوردم.
بچه ها هم اومدند و همه ساندویچ سفارش دادیم.
ساندویچ هارو گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه.
رسیده بودیم به یه جا که حالت کارگاه و خرابه بود. سقف نداشتو باز بود.
داشتیم از درش رد میشدیم که با چیزی که دیدم خشک شدم. تمام پلاستیک ها از دستم شل شد و افتاد. نفهمیدم چه جوری خودمو پرت کردم داخل اونجا.
پر ماشین خرابه بود.
مایکی صدمه دیده بود. عصبی بودم.
یکی بهم خورد. محکم خوردم زمین. ولی سریع پریدم بالا دویدم طرف مایکی. وسط اونجا پر از آدمایی بود که داشتند دعوا میکردند .
یهو یه مشت خورد تو گونه ام. حس کردم گونه ام ترکید.
نگاه فوق عصبیمو دوختم به پسر. موهام دورم پخش بود. پسر با پوزخند اومد دوباره بهم حمله کنه که از زیر دستش در رفتم. دویدم طرف مایکی که موهام از پشت کشیده شد. جیغ کوتاهی کشیدمو پیچ خوردم و برگشتم طرف پسر. با دست کوبیدم تو صورتش که تعادلش رو از دست داد و پرت شد رو زمین. رسیدم به ماشین ها و سریع ازش بالا رفتم. چند نفر مایکی رو گرفته بودندو یه نفر با یه میله تو سر مایکی ضربه میزد.
خودمو پرت کردم جلوی مایکی که میله توی دلم خورد.
خون از دهنم بیرون پاشید، اَما همچنان جلوی مایکی بودم.
یکی از پسرا یقم رو گرفت.
_به به چه جوجه کوچولویی. ولی جوجه کوچولو میدونستی نباید تو کار دوتا گنگ دخالت میکردی!؟ حالا گنگ تومان مقصرِ و ما میتونیم راحت نابودشون کنیم
چند نفر دیگه هم اومدن بودند بالای ماشین و دورمون جمع شده بودند.
چشمم به یه پسری خورد که به سمتمون اومد.
شناختمش لعنتی اون یکی از زیر دستای افراد معرفی و ثروتمندی بود که مالک چند شرکت زنجیره ای بود، قبلا با بابا دیده بودمش. چند ماه پیش که تازه اومده بودیم.
________________________________________
سلاااام.🤗
پارتتتت جدید💙😃
بفرمایید💞
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۲۶۶
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط