جادویی عشق part 46
جادویی عشق part 46
هر سه بالا سرم با هرل و ولا صدام میکردن
نرم چشمامو باز کردم جز سردردم درد بدنم یه ذره فروکش کرده بود.
اروم گفتم خوبم و سعی کردم بلند شم.
دست محکم وی کمرم رو گرفت و کمکم کرد.
سردرد خيلي شديدي پيدا کرده بودم..
به محض روي پاهام وایستادن سرم گیج رفت و سکندري خوردم جلو که تند شونه مو گرفت. زانوهام خم شد و نزديك بود بیوفتم که محکم و سریع کمرم رو گرفت و گفت:هي..گرفتمت..گرفتمت..اروم..
و کمرم رو محکم تر گرفت و نگهم داشت که سرم بيحال روي سينه اش قرار گرفت و درمونده با سرگیجه گفتم نمیتونم وایستم...الان... میوفتم..
فشاري به کمرم داد و جدي و محکم گفت:هيچي
نیست..نمیوفتي..اروم.. من دارمت.. امیلی اروم با گریه نگران گفت: تایکا..
البرت با ترس گفت: میمیره؟
وی-هیسس نه. چیزی نیست. سرش ضربه خورده..یه كم :
دستش رو برد زیر پام و منو تو بغلش بلند کرد و بردم داخل.
تازه کم کم داشت سرگیجه ام بهتر میشد. منو خوابوند رو مبل و رو زمین کنار مبل زانو زد وبلند
منو خوابوند رو مبل و رو زمین کنار مبل زانو زد وبلند
گفت: اب براش بیارین. دستي به سرم کشیدم و اروم سعی کردم بشینم و
گفتم خوبم.. شونه مو فشار داد و جدي گفت: دراز بکش..
جامي سمتش گرفتن.
گرفت و سمت دهنم آورد.
اروم ازش گرفتم و نشستم و خودم خوردم و نگاهم رو روي وی کشیدم که...خداي من.. هاله رنگي اطرافش میدیدم..
په هاله خيلي اشفته و درهم و برهم
واقعا داشتم قدرتمو به دست میاوردم..
اره.. گنگ به هاله اش نگاه کردم.
هاله اش میگفت نگرانه. وی-حالت خوبه؟
خوب بودم؟ عالي بودم..
لبخند خيلي عميقي زدم و گفتم:اره..اره..خوبم..
متعجب نگام کرد و گفت:چرا لبخند میزنی؟
نرم خندیدم امیلی ترسیده گفت نکنه سرش ضربه بدي خورده باشه؟ البرت تند و بهت زده گفت نکنه دیوونه شده باشه؟ بلند تر خندیدم و گفتم: اميلي.. البرت.. من حالم خوبه.. وی-مطميني؟ ميخواي دکتر خبر کنم؟ نیازی نیست..من واقعا خوبم.. هاله اطرافش کم کم منظم شد و به رنگ آبي اسموني در اومد.
پس رنگ واقعیش اینه..
پس رنگ واقعیش اینه.. وااي خداا... چقدر خوش رنگ بود..
اما...يه جورايي انگار.. رنگش اشناست..
لباسم.. گنگ نگاهم رو به لباسم کشیدم.
هاله اش دقیقا همرنگ لباسم بود. فقط شفاف تر و خيلي
زیبا تر.. با تعجب نگاهمو روش کشیدم.
چرا هاله اش همرنگ لباس منه؟ اميلي کنارم نشست و گفت:خيلي دردت اومد؟
سريع نگاش کردم و گفتم نه..خوبم.. الان خوبم...
لبخند زد و گفت: خداروشکر..خيلي ترسيدم..
و مظلوم گفت: ببخشید.
بهش لبخند زدم و گفتم: تقصیر تو نبود..خودم بي احتياطي کردم.
دست مردونه وی جلو اومد و اروم دست مو كوچيك
روي صورتم رو کنار زد.
گنگ و متعجب نگاش کردم. رنگ هاله اش میدرخشید..
با صورت جدي گفت: سرت زخم کوچیکی برداشته.. و بلند گفت یه دستمال نم دار برام بیارین. همونجور مسخ شده بي حرکت نشستم تا دستمال پارچه
اي به دستش دادن..
اروم دستمال رو روي شقيقه ام گذاشت..
صورتمو پردرد تو هم کشیدم و بي اختيار از درد دستمو
روي دستش گذاشتم تا فشار نده.. فشارش کمتر شد. گرمي
دست زیر دستم یه دفعه حالیم کرد چیکار کردم و خيلي سريع دستش رو ول کردم و تند به چشماش نگاه
کردم. اونم تو چشمام نگاه میکرد.
معذب نگاهمو روي اميلي کشيدم..
اطرافش.. چرا هاله اميلي رو نمیدیدم؟ يا البرت؟همین طور بقيه؟
فقط ..
فقط وی رو میتونستم ببینم و این..یه جورایی بود.. انگار سر یه قضیه ای که نمیدونستم چیه وی با بقیه فرق داره..
واقعا نمیفهمیدم دلیلش حتما مسئله اي بود.. پارچه رو کنار کشید.
اميلي-زخمش خیلی کوچیکه... نگران نباش تایکا..
البرت زود خوب میشه..غصه نخور..
سر تکون دادم.
وی اروم بلند شد و رفت رو يکي ديگه از مبلا روبروم نشست و نگام کرد و گفت: دیگه نبايد اينطور بي
کارهاي خطرناك بكنين..
- فقط یه زمین خوردن ساده بود. پروا
بلند داد زد: این دفعه به یه زمین خوردن ساده ختم شد هر دفعه اینطور نمیشه. بهتره دست برداري از کارهاي
اما مسخره.. ميفهمي؟ بسه.. همونجور نگاش کردم میگه این؟
یه دفعه اخم کرد و بلند شد و گفت:شاید دفعه بعد این
اتفاق واسه اميلي بیوفته. به همون خاطر میگم.. امیلی گنگ گفت: من که اسب سواري بلدم..
وی کلافه گفت کلاً گفته
وی کلافه گفت: کلاً گفتم.. و سریع رفت بالا.
چشمامو باريك کردم و گفتم سر این در اون حین افتادن
ادامه توی کامنت ها
هر سه بالا سرم با هرل و ولا صدام میکردن
نرم چشمامو باز کردم جز سردردم درد بدنم یه ذره فروکش کرده بود.
اروم گفتم خوبم و سعی کردم بلند شم.
دست محکم وی کمرم رو گرفت و کمکم کرد.
سردرد خيلي شديدي پيدا کرده بودم..
به محض روي پاهام وایستادن سرم گیج رفت و سکندري خوردم جلو که تند شونه مو گرفت. زانوهام خم شد و نزديك بود بیوفتم که محکم و سریع کمرم رو گرفت و گفت:هي..گرفتمت..گرفتمت..اروم..
و کمرم رو محکم تر گرفت و نگهم داشت که سرم بيحال روي سينه اش قرار گرفت و درمونده با سرگیجه گفتم نمیتونم وایستم...الان... میوفتم..
فشاري به کمرم داد و جدي و محکم گفت:هيچي
نیست..نمیوفتي..اروم.. من دارمت.. امیلی اروم با گریه نگران گفت: تایکا..
البرت با ترس گفت: میمیره؟
وی-هیسس نه. چیزی نیست. سرش ضربه خورده..یه كم :
دستش رو برد زیر پام و منو تو بغلش بلند کرد و بردم داخل.
تازه کم کم داشت سرگیجه ام بهتر میشد. منو خوابوند رو مبل و رو زمین کنار مبل زانو زد وبلند
منو خوابوند رو مبل و رو زمین کنار مبل زانو زد وبلند
گفت: اب براش بیارین. دستي به سرم کشیدم و اروم سعی کردم بشینم و
گفتم خوبم.. شونه مو فشار داد و جدي گفت: دراز بکش..
جامي سمتش گرفتن.
گرفت و سمت دهنم آورد.
اروم ازش گرفتم و نشستم و خودم خوردم و نگاهم رو روي وی کشیدم که...خداي من.. هاله رنگي اطرافش میدیدم..
په هاله خيلي اشفته و درهم و برهم
واقعا داشتم قدرتمو به دست میاوردم..
اره.. گنگ به هاله اش نگاه کردم.
هاله اش میگفت نگرانه. وی-حالت خوبه؟
خوب بودم؟ عالي بودم..
لبخند خيلي عميقي زدم و گفتم:اره..اره..خوبم..
متعجب نگام کرد و گفت:چرا لبخند میزنی؟
نرم خندیدم امیلی ترسیده گفت نکنه سرش ضربه بدي خورده باشه؟ البرت تند و بهت زده گفت نکنه دیوونه شده باشه؟ بلند تر خندیدم و گفتم: اميلي.. البرت.. من حالم خوبه.. وی-مطميني؟ ميخواي دکتر خبر کنم؟ نیازی نیست..من واقعا خوبم.. هاله اطرافش کم کم منظم شد و به رنگ آبي اسموني در اومد.
پس رنگ واقعیش اینه..
پس رنگ واقعیش اینه.. وااي خداا... چقدر خوش رنگ بود..
اما...يه جورايي انگار.. رنگش اشناست..
لباسم.. گنگ نگاهم رو به لباسم کشیدم.
هاله اش دقیقا همرنگ لباسم بود. فقط شفاف تر و خيلي
زیبا تر.. با تعجب نگاهمو روش کشیدم.
چرا هاله اش همرنگ لباس منه؟ اميلي کنارم نشست و گفت:خيلي دردت اومد؟
سريع نگاش کردم و گفتم نه..خوبم.. الان خوبم...
لبخند زد و گفت: خداروشکر..خيلي ترسيدم..
و مظلوم گفت: ببخشید.
بهش لبخند زدم و گفتم: تقصیر تو نبود..خودم بي احتياطي کردم.
دست مردونه وی جلو اومد و اروم دست مو كوچيك
روي صورتم رو کنار زد.
گنگ و متعجب نگاش کردم. رنگ هاله اش میدرخشید..
با صورت جدي گفت: سرت زخم کوچیکی برداشته.. و بلند گفت یه دستمال نم دار برام بیارین. همونجور مسخ شده بي حرکت نشستم تا دستمال پارچه
اي به دستش دادن..
اروم دستمال رو روي شقيقه ام گذاشت..
صورتمو پردرد تو هم کشیدم و بي اختيار از درد دستمو
روي دستش گذاشتم تا فشار نده.. فشارش کمتر شد. گرمي
دست زیر دستم یه دفعه حالیم کرد چیکار کردم و خيلي سريع دستش رو ول کردم و تند به چشماش نگاه
کردم. اونم تو چشمام نگاه میکرد.
معذب نگاهمو روي اميلي کشيدم..
اطرافش.. چرا هاله اميلي رو نمیدیدم؟ يا البرت؟همین طور بقيه؟
فقط ..
فقط وی رو میتونستم ببینم و این..یه جورایی بود.. انگار سر یه قضیه ای که نمیدونستم چیه وی با بقیه فرق داره..
واقعا نمیفهمیدم دلیلش حتما مسئله اي بود.. پارچه رو کنار کشید.
اميلي-زخمش خیلی کوچیکه... نگران نباش تایکا..
البرت زود خوب میشه..غصه نخور..
سر تکون دادم.
وی اروم بلند شد و رفت رو يکي ديگه از مبلا روبروم نشست و نگام کرد و گفت: دیگه نبايد اينطور بي
کارهاي خطرناك بكنين..
- فقط یه زمین خوردن ساده بود. پروا
بلند داد زد: این دفعه به یه زمین خوردن ساده ختم شد هر دفعه اینطور نمیشه. بهتره دست برداري از کارهاي
اما مسخره.. ميفهمي؟ بسه.. همونجور نگاش کردم میگه این؟
یه دفعه اخم کرد و بلند شد و گفت:شاید دفعه بعد این
اتفاق واسه اميلي بیوفته. به همون خاطر میگم.. امیلی گنگ گفت: من که اسب سواري بلدم..
وی کلافه گفت کلاً گفته
وی کلافه گفت: کلاً گفتم.. و سریع رفت بالا.
چشمامو باريك کردم و گفتم سر این در اون حین افتادن
ادامه توی کامنت ها
- ۳۹۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط