دخترک مغرور🧬♥️
دخترک مغرور🧬♥️
پارت ۷۰
diyana
دیانا : خوبی ارسلان
مرده: ولش کن این همیشه اینطوریه
دیانا : برو گمشو نمیبینی حالش بده
پاشو بریم بیمارستان
کامیار: ن.نه خوبم
محراب: ارسلان پاشو
مرده : هیجا نمیاد
محراب : به تو چه گمشو برو
دیانا : محراب ارسلان رو بلند کرد بردیمش بیمارستان
همون بیمارستانی که پانیذ بستری بود
کامیار : من اونی نیسم که شما میگید
محراب : ارسلان شاید بتونی اسما رو تغییر بدی
ولی اخلاص و قیافتو نه
کامیار: اه
دیانا: رسیدیم بیمارستان
رفتیم پیش دکتر
محراب: سلام
دکتر : سلام بفرمایید
محراب : آقای دکتر سرگیجه دارع بعد عفونت ریه هم داشت
فک کنم هنوزم دارع
کامیار : آقا عفونت ریه چیه
محراب : یه اسکنه دیگ معلوم میشه
اگه داشته باشی ارسلانی
اکه که هم نه نیسی
ولی قیافت که ارسلانه
تغییری هم نکردی
دکتر : من به اسکن مینویسم بدید
محراب: چشم ممنون
دیانا : رفتیم ارسلان اسکن داد
اومد رفتیم سمت بخش پانیذ
امیر چون آتوسا حالش بد شده بود اصن نتونست ارسلان رو ببینه
ولی اونجا بود تا مارو دید اومد سمت ما ارسلان رو بغل کرد
امیر : ارسلان خوبی داداش
این دوسال کجا بودی
چرا نگفتی زنده ای
میدونی با ما چیکا کردی
کامیار : آقا اشتباه میکنید
امیر : ارسلان
رضا : تا ارسلان رو دیدم نتونستم تو چشاش نگا کنم
کامیار : میشه بزارید من برم
محراب : تا جواب نیاد نه
نیکا : سلام پانیذ چطوره
رضا : تو کماعه هنوز
دیانا: با اون حرف یهو ارسلان....
ادامه دارد....
پارت ۷۰
diyana
دیانا : خوبی ارسلان
مرده: ولش کن این همیشه اینطوریه
دیانا : برو گمشو نمیبینی حالش بده
پاشو بریم بیمارستان
کامیار: ن.نه خوبم
محراب: ارسلان پاشو
مرده : هیجا نمیاد
محراب : به تو چه گمشو برو
دیانا : محراب ارسلان رو بلند کرد بردیمش بیمارستان
همون بیمارستانی که پانیذ بستری بود
کامیار : من اونی نیسم که شما میگید
محراب : ارسلان شاید بتونی اسما رو تغییر بدی
ولی اخلاص و قیافتو نه
کامیار: اه
دیانا: رسیدیم بیمارستان
رفتیم پیش دکتر
محراب: سلام
دکتر : سلام بفرمایید
محراب : آقای دکتر سرگیجه دارع بعد عفونت ریه هم داشت
فک کنم هنوزم دارع
کامیار : آقا عفونت ریه چیه
محراب : یه اسکنه دیگ معلوم میشه
اگه داشته باشی ارسلانی
اکه که هم نه نیسی
ولی قیافت که ارسلانه
تغییری هم نکردی
دکتر : من به اسکن مینویسم بدید
محراب: چشم ممنون
دیانا : رفتیم ارسلان اسکن داد
اومد رفتیم سمت بخش پانیذ
امیر چون آتوسا حالش بد شده بود اصن نتونست ارسلان رو ببینه
ولی اونجا بود تا مارو دید اومد سمت ما ارسلان رو بغل کرد
امیر : ارسلان خوبی داداش
این دوسال کجا بودی
چرا نگفتی زنده ای
میدونی با ما چیکا کردی
کامیار : آقا اشتباه میکنید
امیر : ارسلان
رضا : تا ارسلان رو دیدم نتونستم تو چشاش نگا کنم
کامیار : میشه بزارید من برم
محراب : تا جواب نیاد نه
نیکا : سلام پانیذ چطوره
رضا : تو کماعه هنوز
دیانا: با اون حرف یهو ارسلان....
ادامه دارد....
- ۹.۳k
- ۲۷ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط