مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
دیدگاه ها (۲)

هر شب دلت رابه مهربانی دعوت کنو عشق رابه قلبت مهمان کنبی شک ...

هر کسی باید یک نفر را داشته باشدتا حالش از تنهایی‌ دَرد نکند...

من چیزیاز عشق مانبه کسی نگفته ام !آنها تو را هنگامی که در اش...

قرار نیست همیشهبا تفنگ ‌و اسلحه آدم کُشت...گاهــے قاتلکســـے...

✿ #وفای_شمع ✿ مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط