my dad
نویسنده:@moonand
فصل۲
part:7
ویو نویسنده:
بعد از اینکه از چرخ و فلک پایین اومدن تصمیم گرفتن شام رو بیرون بخورن....و الانم توی رستوران بودن و روی میزی نشسته بودن....امروز به هر دوشون خوش گذشته بود...و هر دوشون از کنار هم بودن لذت بردن....
ف:هیون...بابت امروز ممنون....خیلی خوش گذشت
ع:من که کاری نکردم کوچولوم.....به منم خیلی خوش گذشت
ف:(لبخند ملیح)
گارسون غذا هاشون رو آورد و مشغول خوردن شدن...توی این مدت حرفی نزدن و بعد از غذا به سمته خونه رفتن....دوباره شب شده بود....
ویو فلیکس:
راستش....هر وقت که میخوام آروم شم با خودم حرف میزنم....این چند وقته....درست زمانی که شب میشه یا زمان خواب میشه...میترسم...از هر چیزی که صبح نمیترسم....از مرگ..از کابوس هام...از کل زندگی...حتی از زندگی کردن هم میترسم....بغض توی گلوم حس میکنم....اون لحظه تپش قلب بدی میگیرم...نفسم هم تنگ میشه....کابوس هام که اضافه شد....الان دیگه از خواب هم میترسم...سرمو به پنجره تکیه دادم و چشمامو بستم....خیلی خسته شده بودم...احساس میکردم که دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم...پس به خواب رفتم....
ویو هیونجین:
داشتم رانندگی میکردم که دیدم سرشو گذاشت و خوابید..لبخند کم رنگی زدم به جلوم نگاه کردم...این چند وقته احساس میکنم حالش بهتر شده....ولی شبا...شبا نه....شبا توی خودشه و ناراحت به نظر میاد...
ویو نویسنده:
به خونه رسیدن و فلیکس خوابه خواب بود....هیون آروم از ماشین پیاده شد و رفت و دره سمت فلیکس رو باز کرد...آروم به دستشو زیر زانوی فرشته اش و دسته دیگه اش رو زیر گردنش گذاشت و براید استایل بغلش کرد....به سمت دره خونه رفت و به زور با کلید بازش کرد.. فرشته ی کوچولوش رو روی تخت قرار داد و لباس های خودش رو با لباس راحتی عوض کرد...رفت سمتع پسرش و جوراب هاشو درآورد و با احتیاط طوری که لیکس بیدار نشه لباس توی تنش رو درآورد....نگاه غمگینی به زخم های روی بدنش کرد و دوباره با احتیاط بیشتر تیشرت خونگی پسر رو تنش کرد....سمت شلوارش رفت و دکمه شلوار فرشته اش رو باز کرد..خیلی اروم شلوار رو درآورد و یه شلوارک راحت پای لیکس کرد....بعد هم کنارش خوابید و پسرش رو بغل کرد
فصل۲
part:7
ویو نویسنده:
بعد از اینکه از چرخ و فلک پایین اومدن تصمیم گرفتن شام رو بیرون بخورن....و الانم توی رستوران بودن و روی میزی نشسته بودن....امروز به هر دوشون خوش گذشته بود...و هر دوشون از کنار هم بودن لذت بردن....
ف:هیون...بابت امروز ممنون....خیلی خوش گذشت
ع:من که کاری نکردم کوچولوم.....به منم خیلی خوش گذشت
ف:(لبخند ملیح)
گارسون غذا هاشون رو آورد و مشغول خوردن شدن...توی این مدت حرفی نزدن و بعد از غذا به سمته خونه رفتن....دوباره شب شده بود....
ویو فلیکس:
راستش....هر وقت که میخوام آروم شم با خودم حرف میزنم....این چند وقته....درست زمانی که شب میشه یا زمان خواب میشه...میترسم...از هر چیزی که صبح نمیترسم....از مرگ..از کابوس هام...از کل زندگی...حتی از زندگی کردن هم میترسم....بغض توی گلوم حس میکنم....اون لحظه تپش قلب بدی میگیرم...نفسم هم تنگ میشه....کابوس هام که اضافه شد....الان دیگه از خواب هم میترسم...سرمو به پنجره تکیه دادم و چشمامو بستم....خیلی خسته شده بودم...احساس میکردم که دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم...پس به خواب رفتم....
ویو هیونجین:
داشتم رانندگی میکردم که دیدم سرشو گذاشت و خوابید..لبخند کم رنگی زدم به جلوم نگاه کردم...این چند وقته احساس میکنم حالش بهتر شده....ولی شبا...شبا نه....شبا توی خودشه و ناراحت به نظر میاد...
ویو نویسنده:
به خونه رسیدن و فلیکس خوابه خواب بود....هیون آروم از ماشین پیاده شد و رفت و دره سمت فلیکس رو باز کرد...آروم به دستشو زیر زانوی فرشته اش و دسته دیگه اش رو زیر گردنش گذاشت و براید استایل بغلش کرد....به سمت دره خونه رفت و به زور با کلید بازش کرد.. فرشته ی کوچولوش رو روی تخت قرار داد و لباس های خودش رو با لباس راحتی عوض کرد...رفت سمتع پسرش و جوراب هاشو درآورد و با احتیاط طوری که لیکس بیدار نشه لباس توی تنش رو درآورد....نگاه غمگینی به زخم های روی بدنش کرد و دوباره با احتیاط بیشتر تیشرت خونگی پسر رو تنش کرد....سمت شلوارش رفت و دکمه شلوار فرشته اش رو باز کرد..خیلی اروم شلوار رو درآورد و یه شلوارک راحت پای لیکس کرد....بعد هم کنارش خوابید و پسرش رو بغل کرد
- ۱۳.۷k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط