رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت

خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت

لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت

رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت

خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت

عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت..❤️
دیدگاه ها (۴)

❤❤❤❤❤❤

به نقل از گفتاک:این دیگه نه زبان شعر میخواد نه پیچیده ...

ای نازنین جواب معمای من توییتنها چراغ روشن شبهای من توییوقتی...

برای بودنت میمانم وبرای دیدنت میم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط