THE DIFFERENCE

p47

_ چی *داد*

÷ این ته ایل حروم/زاده چرا بیخیال نمیشهه *داد*

× یعنی که چی؟ همین الان میریم شکایت میکنیم *داد*

+ اروم تر *گریه*

همون موقع در با شدت باز شد و عمو نامجون و عمو یونگی و عمو جیمین اومدن داخل..

سریع دویدن سمت من

🐥 حالت خوبه؟ *نگران*

🐱 آسا بهمون گفت چیشده..*نگران*

عمو نامجون صورتمو چپ و راست کرد

🐨 صدمه که ندیدی؟ *نگران*

× اسکل مگه صدمه بدتر از تجاوز هست؟ *عصبانی*

🐨 هوففففف

÷ همین الان.. باید بریم دادگاه

+ الان نه *اشک*

_ پس کی *عربده*

+ داد نزن *گریه و بلند*

_ ببخشید.. ببخشید *بغلش کرد*

🐱 خب چرا نمیریم؟

+ هق.. بریم

" تو راه "

وانیلا:

ات صندلی عقب نشسته بود..

و تو بغل جین بود... «بقیه پسرا هم اومدن.. با هانا و فلیکس»

یعنی دست جین دور کمرش حلقه شده بود و سر ات رو سینه جین بود..«منم میخوامم😭»

🐹 خوبی؟

+ اوهوم

جین بوسه ای رو موهاش کاشت..

🐹 درد اینا که نداری؟

+ نه.. دیشب خوب شد *خجالت*

_ اهم.. رسیدیم..

«راستش نمیدونم چجوری شکایت میکنن.. فکر کنم اول اونجا درخواست شکایت میدن»

وارد دادگاه شدن..

همون لحظه گوشی ات زنگ خورد .. و اسم "سی وان" نمایان شد

« همتون اسکویید گیمو دیدین.. بازیکن شماره ۳۳۳ بازیگرش همین سی وانه و قربونش میشممم و این سی وان تو واقعیت سی و خورده ای سن داره.. اینجا سنشو میکنم ۲۵ و دوست صمیمی اته که عاشق اته »

+ یه لحظه.. گوشیم زنگ میخوره

"مکالمه"

+ الو

§ الو.. سلام

+ سلام خوبی

§ ممنون تو چطوری.. ببی...

+ امم ببین من اومدم دادگاه بعدا بهت زنگ میزنم

§ دادگاه برای چی؟

+ خببب دوست پسر عوضیم بود که بهم زدم باهاش

§ ته ایل؟

+ اره.. دیشب بهم تجاوز کرد.. اومدم شکایت کنم

§ چی *داد*

+ هوشش چته

§ حالت خوبه؟ لازمه منم بیام *نگران*

+ من بد نیستم.. ولی نمیخواد بیای

§ چرا؟ من الان میام ادرس بده..

+ نمیخوادد.. بابام و مامانم و دخترا و پسرا اینجان.. با سوجون و..

§ پسرا کین؟

+ اعضای بی تی اس دیگه

§ اهان.. ببین کمکی چیزی خواستی من همیشه هستم *لبخند*

+ ممنون *لبخند* من باید برم.. بعدا زنگ میزنم

§ باشه.. فعلا

+ فعلا

"پایان مکالمه"

من خیلی سی وانو دوست داشتم..

ولی میترسیدم اگه بهش اعتراف کنم دوستیمون خراب بشه..

و از دوباره رفتن تو رابطه میترسیدم.. با ابنکه خیلی پسر خوب و مهربونی بود

# اتتتت بیا دیگهههه

+ ها؟ اومدم
دیدگاه ها (۲)

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p17ویو ات داشتم با نگاه...

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

سلام سلام حالتون چطوره ؟بچه ها زبانم تموم شد بالاخره الانم ا...

بابابزرگ: ساعت عقد ۰۰ : ۴ فهمیدین دلم نمیخواد حتی یک دقیقه ه...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط