•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۴●•

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۴●•

_شرلوک هلمز_
لبخندم هنوز روی صورتم بود.
- شرلوک: با کمال میل.
ویلیام فقط نگاهم کرد. انگار منتظر بود ببینه این بار قرار بود چه کاری انجام بدم. چند ثانیه سکوت کرد، بعد خیلی عادی دستم رو جلو بردم و دوباره چند تار موی ریخته روی پیشونیش رو کنار زدم. ویلیام پلک زد.
- ویلیام: این اذیت کردنه؟
- شرلوک: نه.
- ویلیام: پس؟
- شرلوک: دارم شروع می‌کنم.
- ویلیام: این حرفت خیلی ترسناک بود.
- شرلوک: می‌تونم بیشتر تلاش کنم.
- ویلیام: مشتاقم ببینم.
دستم رو پایین آوردم و روی صندلی روبه‌روش نشستم. چند لحظه هر دو ساکت موندیم. اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت؛ اما این بار سکوتش عجیب نبود. انگار هیچ‌کدوم عجله‌ای برای شکستن اون نداشتیم. نگاهم روی میز افتاد.
- شرلوک: ویلیام.
ویلیام سرش رو بلند کرد.
- ویلیام: هوم؟
- شرلوک: بخواب.
- ویلیام: نه.
- شرلوک: این جواب قابل قبولی نیست.
- ویلیام: برای من هست.
- شرلوک: دیشب تقریباً نخوابیدی.
- ویلیام: تو از کجا می‌دونی؟
- شرلوک: چون وقتی من خوابیدم، تو هنوز بیدار بودی.
- ویلیام: شاید فقط زودتر از تو بیدار شدم.
- شرلوک: ویلیام.
- ویلیام: شِرلی.
ابروهام بالا رفت، اما ویلیام با خونسردی نگاهم کرد، انگار یه کلمه عادی گفته بود. - شرلوک: دوباره بگو.
-‌ ویلیام: چی رو؟
- شرلوک: همون چیزی که گفتی.
- ویلیام: چرا؟
- شرلوک: می‌خوام مطمئن شم درست شنیدم.
چند بار پلک زد، بعدش سرش رو کج کرد.
- ویلیام: شرلی.
- شرلوک: عجب. پس بالاخره تو هم تصمیم گرفتی منو با اسم مستعار صدا کنی، لیام.
- ویلیام: ظاهراً.
- شرلوک: فکر نمی‌کردم از زبون تو بشنوم.
-‌ ویلیام: پس باید عادت کنی.
- شرلوک: مواظب باش، لیام. داری زیادی پررو می‌شی.
-‌ ویلیام: شاید چون کسی اینجا زیادی به من اجازه می‌ده.
- شرلوک: من؟
- ویلیام: کس دیگه‌ای اینجا میبینی؟
- شرلوک: من فقط گفتم اذیتت می‌کنم.
- ویلیام: و من هم گفتم امتحان کن.
- شرلوک: داری بازی خطرناکی رو شروع میکنی.
ویلیام شونه‌ای بالا انداخت و دوباره سرش رو روی دستش گذاشت. چند ثانیه بعد متوجه شدم چشم‌هاش دوباره بسته شده. لبخند زدم. آروم از جام بلند شدم و پتو رو از روی دسته‌ی مبل برداشتم. وقتی برگشتم، ویلیام هنوز همون‌طور بی‌حرکت نشسته بود. پتو رو روی شونه‌هاش انداختم. چشم‌هاش رو باز کرد.
- ویلیام: گفتم که خسته نیستم.
- شرلوک: و من هم گفتم که اهمیتی نمی‌دم.
- ویلیام: خیلی زورگویی.
- شرلوک: ممنون.
- ویلیام: تعریف نکردم.
- شرلوک: می‌دونم.
ویلیام دوباره چشم‌هاش رو بست. این بار چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم، فقط روی صندلی کنارش نشستم. چند دقیقه گذشت. صدای نفس‌های آرومش دوباره توی اتاق پخش شد. نگاهش کردم. این بار موهاش رو کنار نزدم. فقط آروم گفتم:
شرلوک: خوب بخوابی، لیام.
و اینبار... ویلیام هیچ جوابی نداد.
... ... ... ... ... ... ... ...

لایک و کامنت فراموش نشه!!
دیدگاه ها (۱)

●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۳●•_شرلوک هلمز_چند دقیقه‌ای گذ...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۲●•_شرلوک هلمز_سرم رو یه کم ت...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۸●•_ویلیام جیمز موریارتی_صبح ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط