توجه توجه

توجه توجه
یه خبر براتون دارم
من امروز ساعت ۷ که رفتم مدرسه
بعد ساعت ۸:۳۰ بعضی ها رو بردن کانون امام علی
بعد منم رفتم
به ما گفتن که اگه بچه ها شعار دادن ما کاری کنیم
خلاصه که هیچ خبری نشد
بعد برگشتیم
خواستیم که تعطیل بشیم
سمت خونه ما پر شده بود از مردمی که داشتن اعتراض می کردن
نگذاشتن ما از مدرسه بریم بیرون
مگه اینکه خانوادمون بیان
من بابام تو یه خیابونی بود که بسته بود
مامانم هم تو مغازه بود با کرکره پایین
اقا من مونده بودم و دوستم
آخر مامان دوستم اومد سراغش گفتم خانم منم ببر
بعد با ماشین که خواستیم بریم
بابامو دیدم جلو در مدرسه اجیم
گفتم خانم این بابامه لطفا ماشین رو نگه دار
بعد که بابامو دیدم گریه کردم نمی دونم چرا
بعد رفتیم پیش مامانم
همین ...
دیدگاه ها (۰)

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

P¹⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

نام رمان (عشق میان ما

استاد من ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط