You are mine...⁷
You are mine...⁷
+خب الان باید چیکار کنیم؟
با لبخند شیطنت امیز،دستبند رو دستم کردم
-نمیدونم..ولی فعلا این توی دست من میمونه
جونگکوک قیافه ی پوکر گرفت:
+حالت خوبه؟این راه برای برگشتن به اینده اس..
-خب میخوای مثل اوسکلا اینو بزاری توی هزارتا گاوصندوق تا اخرش برای یه رمز از دستمون بره؟خیلی ساده و طبیعی توی دستم میمونه..
و در صدم ثانیه،دستبند افتاد و یکی از ستاره هاش باز شد
همون لحظه،در سالن بزرگ باز و یکی از نگهبان ها نفسزنان وارد شد
+مگه نگفتم کسی وارد نشه!
:ببخشید اعلیاحضرت..ولی پیام مهمی براتون اوردیم
+بگو
:ملکه ی مادر..داخل راه اومدن به قصر..از دنیا رفتن..
نگاهم روی ستاره ی جدا شده و سرباز میچرخید
ممکن نیست به هم ربط داشته باشن،نه؟نه بابا
فقط محض اطمینان،دستبند رو برداشتم و سعی کردم یکی از ستاره هاش رو جدا کنم
فایدهای نداشت..
هرچی زور زدم جدا نمیشد..داشتم کلافه میشدم
-میتونید برید
تعظیم کوتاهی کرد و دوباره خارج شد..
-جونگکوک..نمیتونم مهره ی دستبنده رو جدا کنم..ولی الان که افتاد روی زمين،جدا شد!
+بده به من
دستبند رو بهش دادم..
هیچجوره نمیتونستیم ستاره هاشو ازش جدا کنیم
ولی اخه چجوری با افتادن جدا شد؟خدایاااااااا دارم روانی میشم
-خب چرا اینجوریه؟
+به قول خودت..یه سرنخه
حق با اون بود..ولی بازم قانع نشدم
دنباله ی لباسم رو بالا گرفتم و روی زمین نشستم
+ملکه ی چوسان،با لباس سلطنتی رو زمین نشسته
-ساکت شو
+چشم
الهی:)
وقتی میگه چشم یه ثانیه انگار دلم میریزه
ولی خب حوصله نداشتم بهش چیزی بگم...
[ویو جونگکوک]
نگاهش کن تروخدا..
شبیه بچهها نشسته روی زمین
داشت به دستبند نگاه میکرد..و البته که علامتتعجب بالای سرشو میدیدم
هعی..حداقل میزاشتن ملکهیمادر دوره ی چوسان رو ببینم
+راستی..غذاتو خوردی؟
یه ثانیه انگار بهش برق و انرژی متصل شد!
-خاک به سرم..غذام سرد شد
و بدو بدو رفت توی اتاقش..
خندهای کردم و روی صندلی سلطنتی نشستم
خیلی بامزهاس..و اولین دختریه که انقدر بهش نزدیک میشم
نمیدونم چرا..مشکلی باهاش ندارم..
تاحالا به غیر از مامانم،کلا با دخترای فامیلم حرف زدم..که اونم به زور بوده!
حالا انقدر راحت دارم به خانوم کوچولو میگم چشم...
[ویو نیلا]
در اتاقم رو باز کردم
بوی غذا توی کل اتاق پیچیده بود
روی تخت نشستم و یکم از گوشت توی سینی برداشتم..
سرد شده بود
چند ثانیه مکث کردم..بعد داد زدم:
-پادشااااااااه
صدای خندیدن جونگکوک اومد:
+چیه؟
-غذا سرده
+گرمش کن!
-من ملکهام
+خب بده گرمش کنن
-تو بهشون بگو..من حال ندارم..خوابم میاد
+ساعت ۷عصره
-ساکت!
حوصله نداشتم بحث رو ادامه بدم
و واقعا این موضوع عجیبه!تاحالا من یهبار نشده که با کسی کلکل نکنم
جونگکوک هم انگار از لحنم فهمیده بود
قامت جونگکوک توی چهارچوب در نمایان شد:
+چیزی شده؟
-نه..فقط حوصله ندارم
+اها
وارد اتاق شد..
روی تخت،کنار من نشست
+ولی یه چیزی شده
-حوصله ی بحث ندارم جونگکوک..ول کن..فردا دوباره دعوا میکنیم
+باشه..
اروم گفت..
انگار تعجب کرده بود ولی به روی خودش نمیاورد
خودمو روی تخت پرت کردم و چشمام رو چند ثانیه بستم...
*ادامه دارد...
این پارت یکمی بد شد..دیگه همین ازم بر میومد تا برگردم به روال قبلی
+خب الان باید چیکار کنیم؟
با لبخند شیطنت امیز،دستبند رو دستم کردم
-نمیدونم..ولی فعلا این توی دست من میمونه
جونگکوک قیافه ی پوکر گرفت:
+حالت خوبه؟این راه برای برگشتن به اینده اس..
-خب میخوای مثل اوسکلا اینو بزاری توی هزارتا گاوصندوق تا اخرش برای یه رمز از دستمون بره؟خیلی ساده و طبیعی توی دستم میمونه..
و در صدم ثانیه،دستبند افتاد و یکی از ستاره هاش باز شد
همون لحظه،در سالن بزرگ باز و یکی از نگهبان ها نفسزنان وارد شد
+مگه نگفتم کسی وارد نشه!
:ببخشید اعلیاحضرت..ولی پیام مهمی براتون اوردیم
+بگو
:ملکه ی مادر..داخل راه اومدن به قصر..از دنیا رفتن..
نگاهم روی ستاره ی جدا شده و سرباز میچرخید
ممکن نیست به هم ربط داشته باشن،نه؟نه بابا
فقط محض اطمینان،دستبند رو برداشتم و سعی کردم یکی از ستاره هاش رو جدا کنم
فایدهای نداشت..
هرچی زور زدم جدا نمیشد..داشتم کلافه میشدم
-میتونید برید
تعظیم کوتاهی کرد و دوباره خارج شد..
-جونگکوک..نمیتونم مهره ی دستبنده رو جدا کنم..ولی الان که افتاد روی زمين،جدا شد!
+بده به من
دستبند رو بهش دادم..
هیچجوره نمیتونستیم ستاره هاشو ازش جدا کنیم
ولی اخه چجوری با افتادن جدا شد؟خدایاااااااا دارم روانی میشم
-خب چرا اینجوریه؟
+به قول خودت..یه سرنخه
حق با اون بود..ولی بازم قانع نشدم
دنباله ی لباسم رو بالا گرفتم و روی زمین نشستم
+ملکه ی چوسان،با لباس سلطنتی رو زمین نشسته
-ساکت شو
+چشم
الهی:)
وقتی میگه چشم یه ثانیه انگار دلم میریزه
ولی خب حوصله نداشتم بهش چیزی بگم...
[ویو جونگکوک]
نگاهش کن تروخدا..
شبیه بچهها نشسته روی زمین
داشت به دستبند نگاه میکرد..و البته که علامتتعجب بالای سرشو میدیدم
هعی..حداقل میزاشتن ملکهیمادر دوره ی چوسان رو ببینم
+راستی..غذاتو خوردی؟
یه ثانیه انگار بهش برق و انرژی متصل شد!
-خاک به سرم..غذام سرد شد
و بدو بدو رفت توی اتاقش..
خندهای کردم و روی صندلی سلطنتی نشستم
خیلی بامزهاس..و اولین دختریه که انقدر بهش نزدیک میشم
نمیدونم چرا..مشکلی باهاش ندارم..
تاحالا به غیر از مامانم،کلا با دخترای فامیلم حرف زدم..که اونم به زور بوده!
حالا انقدر راحت دارم به خانوم کوچولو میگم چشم...
[ویو نیلا]
در اتاقم رو باز کردم
بوی غذا توی کل اتاق پیچیده بود
روی تخت نشستم و یکم از گوشت توی سینی برداشتم..
سرد شده بود
چند ثانیه مکث کردم..بعد داد زدم:
-پادشااااااااه
صدای خندیدن جونگکوک اومد:
+چیه؟
-غذا سرده
+گرمش کن!
-من ملکهام
+خب بده گرمش کنن
-تو بهشون بگو..من حال ندارم..خوابم میاد
+ساعت ۷عصره
-ساکت!
حوصله نداشتم بحث رو ادامه بدم
و واقعا این موضوع عجیبه!تاحالا من یهبار نشده که با کسی کلکل نکنم
جونگکوک هم انگار از لحنم فهمیده بود
قامت جونگکوک توی چهارچوب در نمایان شد:
+چیزی شده؟
-نه..فقط حوصله ندارم
+اها
وارد اتاق شد..
روی تخت،کنار من نشست
+ولی یه چیزی شده
-حوصله ی بحث ندارم جونگکوک..ول کن..فردا دوباره دعوا میکنیم
+باشه..
اروم گفت..
انگار تعجب کرده بود ولی به روی خودش نمیاورد
خودمو روی تخت پرت کردم و چشمام رو چند ثانیه بستم...
*ادامه دارد...
این پارت یکمی بد شد..دیگه همین ازم بر میومد تا برگردم به روال قبلی
- ۳۶۲
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط