The originals
The originals
Part 10
کوک؛ جنوفراااا
جنوفرا:بله *ترس*
کوک: *اشارع به بادیگار های مایکل* ببرینش
جنوفرا:چرا مگه چیکار کردممم
کوک:*بعدا میدونم راجب کمیل باهاش چیکار کنم ولی الان خودمو به مایکل نزدیک تر کنم پس پرتش کردم جلوی مایکل* به قوانین شهر پایبند نیستی..به انسان های بیگناه اسیب میزنی و از همه مهمتر قصد داشتی بچمو بکشییی
مایکل: بچت؟
کوک؛ خواهرت..*اشاره به لیا* ایشون لیا هستن و خواهرتو بارداره
مایکل:.. چه جالب خوشبختم
لیا؛ منم همینطور
مایکل: *رو به جنوفرا* عمل نکردن به قوانین...سعی در قتل رسوندن خواهر پادشاه جرم سنگینی داره
جنوفرا: من..من
مایکل: ببرینش عمارت جئون ها...مال جونگ کوکه
کوک: مرسی
مایکل: بیا بریم به یه جای خصوصی تر *اشاره به راه پله های گوشه سالن که ختم میشد به سند بالای پیست رقص*
کوک:*سر تکون دادن*
مایکل: من تورو میشناسم..قصدت از این کار چیه
کوک: *با یه نیشخند شامپاینم روتو لیوان چرخوندم و گفتم* میخوام دست راستت بشم..به کمک من نیاز پیدا میکنی
مایکل: ممنونم اما..
کوک؛ خودتم میدونی بعضی وقتا بهمنیتز پیدا میکنی!. مگه نه؟!
مایکل: میخوای چیکار کنی؟!
کوک: میخوام امنیت بچمو تو شهر تضمین کنی
مایکل:اونکه تضمین شده است چی به کن میرسه *نیشخند*
کوک: اعتماد...
مایکل: منظورم اون نیست..تو پنجاه سال پیش منو تو این شهر تنها گذاشتی..من با تلاش زیاد به این جایگاه رسیدم..برای چی به اینجا برگشتی؟.. برای چی اون موقع تنهام گذاشتی..چی باعث میشه که من به تو دوباره اعتماد کنم؟
کوک:... اون موقع مجبور بودم.اون موقع استیو *بابام* دنبالمون بود تا اینکه بهش خنجر زدم و تو تابوت نگهش داشتم تا کاری نکنه..قصد نداشتم ترکت کنم ولی مجبور بودم ولی بهت افتخار میکنم
مایکل: وقتی منو از دست بابام نجات دادی گفتی تو یک جئونی و جئون ها برای هم مبارزه میکنند و تنها نمیمونن...
کوک: یک شانس بهم بده *لیوانشو بالا گرفت و بهم لبخند زد..این خودش یک پیروزی بود*
شجره نامه جئون: بچه اول یونگیع بعد مامان کوک با یکی دیگه رابطه برقرار کرد و از اون کوک رو حامله شد بعد برگشت به استیو..بعد جیمین و بعد ته و بعد ربکا
Part 10
کوک؛ جنوفراااا
جنوفرا:بله *ترس*
کوک: *اشارع به بادیگار های مایکل* ببرینش
جنوفرا:چرا مگه چیکار کردممم
کوک:*بعدا میدونم راجب کمیل باهاش چیکار کنم ولی الان خودمو به مایکل نزدیک تر کنم پس پرتش کردم جلوی مایکل* به قوانین شهر پایبند نیستی..به انسان های بیگناه اسیب میزنی و از همه مهمتر قصد داشتی بچمو بکشییی
مایکل: بچت؟
کوک؛ خواهرت..*اشاره به لیا* ایشون لیا هستن و خواهرتو بارداره
مایکل:.. چه جالب خوشبختم
لیا؛ منم همینطور
مایکل: *رو به جنوفرا* عمل نکردن به قوانین...سعی در قتل رسوندن خواهر پادشاه جرم سنگینی داره
جنوفرا: من..من
مایکل: ببرینش عمارت جئون ها...مال جونگ کوکه
کوک: مرسی
مایکل: بیا بریم به یه جای خصوصی تر *اشاره به راه پله های گوشه سالن که ختم میشد به سند بالای پیست رقص*
کوک:*سر تکون دادن*
مایکل: من تورو میشناسم..قصدت از این کار چیه
کوک: *با یه نیشخند شامپاینم روتو لیوان چرخوندم و گفتم* میخوام دست راستت بشم..به کمک من نیاز پیدا میکنی
مایکل: ممنونم اما..
کوک؛ خودتم میدونی بعضی وقتا بهمنیتز پیدا میکنی!. مگه نه؟!
مایکل: میخوای چیکار کنی؟!
کوک: میخوام امنیت بچمو تو شهر تضمین کنی
مایکل:اونکه تضمین شده است چی به کن میرسه *نیشخند*
کوک: اعتماد...
مایکل: منظورم اون نیست..تو پنجاه سال پیش منو تو این شهر تنها گذاشتی..من با تلاش زیاد به این جایگاه رسیدم..برای چی به اینجا برگشتی؟.. برای چی اون موقع تنهام گذاشتی..چی باعث میشه که من به تو دوباره اعتماد کنم؟
کوک:... اون موقع مجبور بودم.اون موقع استیو *بابام* دنبالمون بود تا اینکه بهش خنجر زدم و تو تابوت نگهش داشتم تا کاری نکنه..قصد نداشتم ترکت کنم ولی مجبور بودم ولی بهت افتخار میکنم
مایکل: وقتی منو از دست بابام نجات دادی گفتی تو یک جئونی و جئون ها برای هم مبارزه میکنند و تنها نمیمونن...
کوک: یک شانس بهم بده *لیوانشو بالا گرفت و بهم لبخند زد..این خودش یک پیروزی بود*
شجره نامه جئون: بچه اول یونگیع بعد مامان کوک با یکی دیگه رابطه برقرار کرد و از اون کوک رو حامله شد بعد برگشت به استیو..بعد جیمین و بعد ته و بعد ربکا
- ۱.۲k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط