part54
part54
.
.
ساعت حدود سه شب بود و اون تازه نیم ساعت پیش تونسته بود یکم اروم بگیره و بخوابه که با صدای جیغ های مبهم چشماشو باز کرد، صدا از اتاقش میومد سمت اتاق رفت و درو باز کرد و دید بوم چشماشو روی هم فشار داده و به خاطر عرق موهاش به پیشونیش چسبیده بود! انگار یه یچزی بدجور اذیتش میکرد جلو رفت و شونشو تکون داد و صداش زد
_بوم.. بوم! پاشو بوم!
داشت فرار میکرد.. فرار!
یه عده پسر دبیرستانی با خونسردی تمام و سیگار بین لباشون دنبالش میومدن، نفس نفس میزد و قلبش بدجوری تو سینش میزد.. ترسیده بود!
داخل یه کوچه سمت راست پیچید و به دیوار تکیه زد امیدوار بود پیداش نکنن
خودشم نمیدونست چرا دنبالشن ولی میدونست میخوان اذیتش کنن!
برخلاف تصور خوبش پسرا پیداش کردن و یه پسر مو قهوه ای که به نظر قد بلند تر از بقیه بود با نزدیک شدن به بوم سیگارشو زمسن انداخت و زیر پاش له کرد
: نه خوشم اومد! خوب میدوئی پسر کوچولو ولی من از آدمایی که بخوان فرار کنن خوشم نمیاد!
صدای ضربان قلبشو به وضوح تو گوشاش حس میکرد و دستاش یخ کرده بود، چرا؟
چرا باید هردفعه به خاطر اینکه بدنش ظریف و ضعیف تر از بقیه ست مورد ازار قرار بگیره؟ چرا؟ چرا باید هردفعه حرفا و قضاوت هایی که یه عده آدم مغرور در موردش میگن بشنوه؟
پسر بزرگتر جلو اومد و با یه دستش صورتشو گرفت و نزدیک خودش کرد
: انتظار دارم دفعه بعد پسر خوبی باشی.. مگه نه؟
با اشاره اون اونیکی بچه ها هم نزدیکتر شدن و با زانو به شکمش ضربه محکمی زدن که باعث شد خم بشه و از درد صورتشو درهم بکشه، روی زمین افتاد و حدود هفت نفر داشتن میزدنش.. بدنش بدجوری درد میکرد و به خاطر ضربه ای که به سرش زده بودن چشماش سیاهی میرفت پسر بزگتر مشتشو بلند کرد تا یه ضربه دیگه به صورتش بزنه، چشماشو بست و روی هم فشار داد و یهو صدای برخورد مشت اومد ولی دردی حس نکرد... یعنی مرده بود؟ ولی نه بدنش هنوزم درد داشت
بوی عطر اشنایی رو نزدیک خودش حس کرد و چشماشو آروم باز کرد و لعنت... با یه جفت چشم مشکی که رگه های قرمز توشون دیده میشد روبرو شد که مثل سپر روشو پوشونده بود و ضربه ها و لگد های پسرای دورشون به بدن اون برخورد میکرد و فقط یه اخم رو صورتش بود
_حالت خوبه؟ ببخشید باید زودتر میومدم
در حالی گفت که دستش با ارامش روی گونشو نوازش میکرد.. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.. این همون لحظه ای بود که برای اولین بار حس کرد صاحب قلبش خودش نیست و... نگاهش از صورت اون پسر به سردسته اون اکیپ افتاد که بهت زده شده بود.. کریس؟؟!
.
.
ساعت حدود سه شب بود و اون تازه نیم ساعت پیش تونسته بود یکم اروم بگیره و بخوابه که با صدای جیغ های مبهم چشماشو باز کرد، صدا از اتاقش میومد سمت اتاق رفت و درو باز کرد و دید بوم چشماشو روی هم فشار داده و به خاطر عرق موهاش به پیشونیش چسبیده بود! انگار یه یچزی بدجور اذیتش میکرد جلو رفت و شونشو تکون داد و صداش زد
_بوم.. بوم! پاشو بوم!
داشت فرار میکرد.. فرار!
یه عده پسر دبیرستانی با خونسردی تمام و سیگار بین لباشون دنبالش میومدن، نفس نفس میزد و قلبش بدجوری تو سینش میزد.. ترسیده بود!
داخل یه کوچه سمت راست پیچید و به دیوار تکیه زد امیدوار بود پیداش نکنن
خودشم نمیدونست چرا دنبالشن ولی میدونست میخوان اذیتش کنن!
برخلاف تصور خوبش پسرا پیداش کردن و یه پسر مو قهوه ای که به نظر قد بلند تر از بقیه بود با نزدیک شدن به بوم سیگارشو زمسن انداخت و زیر پاش له کرد
: نه خوشم اومد! خوب میدوئی پسر کوچولو ولی من از آدمایی که بخوان فرار کنن خوشم نمیاد!
صدای ضربان قلبشو به وضوح تو گوشاش حس میکرد و دستاش یخ کرده بود، چرا؟
چرا باید هردفعه به خاطر اینکه بدنش ظریف و ضعیف تر از بقیه ست مورد ازار قرار بگیره؟ چرا؟ چرا باید هردفعه حرفا و قضاوت هایی که یه عده آدم مغرور در موردش میگن بشنوه؟
پسر بزرگتر جلو اومد و با یه دستش صورتشو گرفت و نزدیک خودش کرد
: انتظار دارم دفعه بعد پسر خوبی باشی.. مگه نه؟
با اشاره اون اونیکی بچه ها هم نزدیکتر شدن و با زانو به شکمش ضربه محکمی زدن که باعث شد خم بشه و از درد صورتشو درهم بکشه، روی زمین افتاد و حدود هفت نفر داشتن میزدنش.. بدنش بدجوری درد میکرد و به خاطر ضربه ای که به سرش زده بودن چشماش سیاهی میرفت پسر بزگتر مشتشو بلند کرد تا یه ضربه دیگه به صورتش بزنه، چشماشو بست و روی هم فشار داد و یهو صدای برخورد مشت اومد ولی دردی حس نکرد... یعنی مرده بود؟ ولی نه بدنش هنوزم درد داشت
بوی عطر اشنایی رو نزدیک خودش حس کرد و چشماشو آروم باز کرد و لعنت... با یه جفت چشم مشکی که رگه های قرمز توشون دیده میشد روبرو شد که مثل سپر روشو پوشونده بود و ضربه ها و لگد های پسرای دورشون به بدن اون برخورد میکرد و فقط یه اخم رو صورتش بود
_حالت خوبه؟ ببخشید باید زودتر میومدم
در حالی گفت که دستش با ارامش روی گونشو نوازش میکرد.. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.. این همون لحظه ای بود که برای اولین بار حس کرد صاحب قلبش خودش نیست و... نگاهش از صورت اون پسر به سردسته اون اکیپ افتاد که بهت زده شده بود.. کریس؟؟!
- ۲۳۸
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط