رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۰
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم که سریعا نگاهم به جاي ماشینش به خودش افتاد.
شیشه رو پایین کشید.
-بپر بالا موش کوچولو.
پوفی کشیدم و چرخی به چشمهام دادم.
در رو باز کردم و نشستم که بوي ادکلن همیشگیش
توي بینیم پیچید.
در رو بستم که بلافاصله دور زد و به راه افتاد.
صداي آهنگو بالا برد که سرمو به دستم تکیه دادم
و پوفی کشیدم.
-سلام کردن یادت ندادند؟
زیرلب گفتم: ببند.
صداي آهنگو کم کرد.
-چی گفتی؟
-گفتم ببند.
تا خواست چونمو بگیره دستشو پس زدم.
_من محرمت نیستم.
با اخم کوتاه بهم نگاه کرد و یه دفعه کنار خیابون زد
رو ترمز.
-بهم نگاه کن.
بهش نگاه کردم که تو صورتم دقیق شد.
-چرا رنگت زرده؟
دستی به صورتم کشیدم.
-واقعا؟
-آره.
نفس عمیقی کشیدم.
-ناهار نخوردم.
اخمش عمیقتر شد.
-چرا؟
-چون میل نداشتم.
ترمز دستیو پایین کشید.
_پس اول میریم شام میخوریم.
مخالفت نکردم چون حتی حوصلهی حرف زدنم
نداشتم.
باز به راه افتاد.
********
سیر که شدم عقب کشیدم.
نگاه خیرهشو تموم مدت حس میکردم.
-مطهره؟
بهش نگاه کردم.
-بله؟
کمی به سمتم خم شد.
-بازم شیطنت توي نگاهتو میخوام ببینم.
تلخ خندیدم.
-خودم باز درستت میکنم.
خیره نگاهش کردم.
یعنی میتونست؟
با یه پلک زدن خیرگیمو از روش برداشتم.
-حال ایمان خوبه؟
اخمی بین دو ابروش افتاد.
-تا قبول نکنی وضعیتش چندان مناسب نیست.
_چرا دست به همچین کاري زدي؟
کمی سکوت کرد و درآخر گفت: براي به دست
آوردن تو.
پوزخند تلخی زدم.
-تو منو واسه شبات میخواي؟ نه؟ دیدي با هیچ
کسی نمیتونی...
آروم روي میز زد و عصبی گفت: نه، چرا همیشه
فکرت میره سمت اون لعنتی؟
حق به جانب گفتم: مگه غیر از اینه؟
سعی کرد صداش بالا نره.
-آره.
ابروهام بالا پریدند.
-پس واسه چیه؟ هان؟
سکوت کرد که گفتم: میبینی؟ جوابی نداري!
-دارم.
با اخم گفتم: پس چرا نمیگی؟
-چون الان وقتش نیست.
پوفی کشیدم و سرمو روي دستهام گذاشتم.
همینطور که حدس زدم بدجور خوابم گرفته.
دستشو روي بازوم گذاشت.
_اعتراف کن که نمیتونی کنار ایمان باشی، با هر لمسی که بکنه منو به یاد میاري، کنارش که هستی تو فکر منی.
سرمو بالا آوردم.
-زیادي به حرفهات مطمئنی!
لبخند محوي زد.
_مگه غیر از اینه؟
_ببین مهرداد، من الان از خواب چشمهام باز نمی شند، مغزم کار نمیکنه که چی باید بگم، پس
امشبو بیخیال و فردا دنبال جوابت بیا.
-آره، چشمهات داد میزنند که خوابت میاد.
درست نشستم.
-پس ببرم خونهم و درضمن، ازت خواهش میکنم
به ایمان غذا بده.
با بیرحمی گفت: تا قبول نکنی هیچ کدوم از
خواهشاتو قبول نمیکنم.
به چشمهاش زل زدم.
-خیلی بیرحم شدي.
-تو چی؟ نیستی؟
نگاه ازش گرفتم و آروم لب زدم: مصوبش خودتی.
خواست حرفی بزنه که بلند شدم و کتمو برداشتم.
از جاش بلند شد و بیحرف از کنارم رد شد و به
سمت صندوق رفتم.
دیدگاه ها (۱۷)

وضعیت رمان معشوقه استاد:)این یه معجزه که مطهره ببخشت اقا مهر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۱از جاش بلند شد و بیحرف از کنارم ر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۹نگاهش همراه اشکم پایین اومد تا ای...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۸نفس تو سینم حبس شد._میخواي بهت نش...

پارت بیست نهم

وقتی با دخترعموش میره بیرون و حسادت میکنی.jungkook.دستی تو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط