𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 6۵


سرش رو به سمت راست چرخوند که لیویا رو نشسته روی صندلی دید که به دستهاش خیره شده دستهاش... چرا بانداژ شده بود؟ اخمی کرد و برای جلب کردن توجهش ، سرفه ارومی کرد لیویا سرش رو به تندی بالا آورد و جونگکوک رو دید از جاش بلند شد و به سمت تخت رفت. دستهای سرد پسر رو بین دستهاش گرفت

_جونگکوک. خوبی..؟ میدونی چقد نگرا .

حرفش رو نصفه گذاشت.. کاملش نکرد

جونگکوک دستهاش رو از بین دستهای دختر بیرون کشید و نیم خیز شد

کی بهت گفت زنگ بزنی بیمارستان!؟ +
لیویا کمی شک شد
_ پس میخواستی بزارم

+دقیقا میخواستم بزاری تو حال خودم بمیرم بهتر از این خفتیه که تو بهم دادی!! حالم از خودم از خووددتت بهم میخوره

_ جو... جونگکوک .

+چیه؟ خوشحالی منو اینطور ضعیف میبینی ؟

سرفه ای کرد و ادامه داد: خوشحالی که منو بی زور روی تخت میبینی ؟ حس قدرت داری؟

_ جونگکوک!! من اگه خوشحال میشدم اونطور برای حال بدت اشک نمیریختم اونقدر دستپاچه برای زنگ زدن به اورژانس توی خونه نمیدوییدم، از ظهر تا الان یه لنگه پا توی بیمارستان وای نمیستادم جونگکوک من مثل بقیه نیستم.. من حتی مثل تو هم نیستم که از بد حالی دیگران حس قدرت بگیرم. چرا نمیفهمی من اون آدم گوهی که تو ذهنت ساختی نیستم؟

چهره عصبیش جاش رو به صورتی ناراحت و در هم داد حداقل نه الان که دارم خودمو میکشم تا آدم خوبی باشم.. من پدرمو بخاطر کارایی که کردم از دست دادم نمیخوام نمیخوام تورم از دست بدم

جمله آخرش رو اونقدری اروم گفت که شک دارم جونگکوک به درستی شنیده باشه

_چرا فقط یکم فقط یکم سعی نمیکنی باهام مثل یه آدم رفتار کنی تا ببینی حتی از جونم مایع میزارم

+ چرا باید برای من از جونت مایع بزاری

_جونگکوک تو هربار سعی داری با این سوالات به چی برسی؟

جفتشون میدونستن. جفتشون میدونستن هدف جونگکوک از پرسیدن چنین سوالی رسیدن به چه جوابیه... اما جفتشون تفره میرفتن
جونگکوک پوزخندی زد و گفت: سعی دارم؟ نه نه نه.اشتباه نکن، فقط برام عجیبه حرفای دروغینی که تحویلم میدی

من دروغ نمیگم -

پس ثابتش کن +

_ ولی تو نمیخوای

جونگکوک سکوت کرد. کمی بعد گفت: کی مرخص میشم؟

_ یکی دو روز دیگه

نیازی نیست به جک بگو بیاد مرخصم کنه +

_باید بمونی تا ازت مراقبت بشه .

من حالم بد نیست که نیاز به مراقبت داشته باشم +

_ چرا اینقدر قد و یه دنده ای؟ .

چون هیچ ربطی به تو نداره +

لیویا چشمهاش رو توی کاسه چرخوند : من شماره جک و حفظ نیستم

از تو گوشیم بردار +

._ اینقدر عجله کردم هیچی برنداشتم.

اینقدر که احمقی +

_ اینقدر که نگرانت بودم.

با این حرف لیویا ، جونگکوک سرش رو به طرف دختر
چرخوند. چشمهاش رو بین دو چشمهای به رنگ شب دختر
چرخوند سرش رو انداخت پایین و گفت : میخوای برو خونه از

توی کشوی اتاقم کیفم رو بردار و بیار توش کارت و پول هست

_نمیتونم تنهات بزارم

+بچه که نیستم میتونم از خودم مراقبت کنم

_اخه
نمیتونم یک روز دیگه فضای اینجا رو تحمل کنم +

_باشه پس .

پس نداره برو دیگه +

_ خب باشه دیگه میرم.

+لباساتم عوض کن یچیز درست حسابی بپوش برای منم لباس .بردار

_به سلیقه خودم؟.

هوم.رانندگی بلدی؟ +

_اره ولی خب اینجا یکم میترسم .

+وقتی با منی ترس معنی نداره سوئیچ و بردار با احتیاط برون تا اینجا اصلا حوصله تاکسی و ندارم

_هوف باشه پس مراقب خودت باش. گرچه بعید بدونم اجازه .
ترخیص بدن

مگه دست خودشونه؟ +

_دست خودشون نیست؟

تا وقتی چیزی در مورد من باشه جز من دست هیچکسی نیست +

_اوپس من میرم فقط با خودم پول نیاوردم چجوری با تاکسی برم؟

مشکل خودته +

هی -

+خب بگو منتظر بمونه تا بری از خونه پول برداری پول معطلیشم بده.. تا وقتی پول هست دنبال حاشیه نگرد

_ اوکی خدافظ .

+ هوم برو

از بیمارستان خارج شد و با گرفتن تاکسی خودش رو به برج رسوند
از راننده خواست چند لحظه صبر کنه تا پول رو حساب کنه بسرعت وارد آسانسور شد و وارد خونه شد. از داخل کشوی جونگکوک کیف پولش رو برداشت و با برداشتن مقداری پول از ساختمون خارج شد

بفرمائید -

راننده تاکسی : ممنون اما زیاده

_ موردی نیست

دوباره وارد پارکینگ ساختمان شد و اینبار با آرامش بیشتری وارد اسانسور شد رمز در رو زد و وارد خونه شد

مسیرش رو سمت اتاق جونگکوک ،گرفت ساک کوچکی برداشت و از داخل کمدش یک دست لباس برداشت. طبق گفته جونگکوک سوئیچ و کارت بانکیش داخل کشوی بغل تخت بود.
دیدگاه ها (۱۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط