P
P.3
ورودی بار آرکا با نگاهی که ترکیبی از شوک خشم و ناباوری بود ایستادی.
جیلینا با چهرهای رنگپریده تو را به سمت میز هل داد
تنها کافی بود یک نگاه به جونگکوک بیندازی تا بفهمی چه اتفاقی افتاده است.
او هنوز همانجا نشسته بود دخترک رفته بود اما سنگینی لحظهای که دیدی هنوز در هوا معلق بود
"جونگکوک"
صدایت از خشم میلرزید صدایی که او در صبح با آن به تو قول بازگشت داده بود.
جونگکوک با شنیدن صدایت سرش را بلند کرد. چشمانش پر از سردرگمی و کمی وحشت بود. او حالت مستی را بهانه کرد اما در عمق چشمانش تو ناباوریات را دیدی.
"ا.ت؟ من... من فقط..."
تو قدمی به جلو برداشتی
دیگر بوسهی صبحگاهی سرگرمی ها یا شوخی در کار نبود...
فقط یک واقعیت خردکننده بود.
"فقط؟ فقط چی کوک؟ فقط مست بودی؟ یا فقط فراموش کردی که من بیرون منتظر عشق و وفای تو بودم؟ این چند ساعت لعنتی کجا بودی؟ تظاهر به رفتن به سر کار برای این بود که بیای اینجا و با کسی دیگه باشی؟"
لحن تو بسیار سرد بود لحنی که او هرگز نشنیده بود...
جونگکوک سعی کرد بلند شود و دستت را بگیرد اما تو عقب کشیدی.
لب هایش تکان خورد...
شاید دنبال بهانهای برای آرام کردنت یا هرچیزی بود ولی صدایی از میان لب هایش بیرون نمیآمد...
"اگه میخواستی بری میتونستی بگی لازم نبود با یه دروغ بزرگ با یه خاطرهی قشنگ منو فریب بدی اون بوسه... اون همه خاطره.... همهاش بازی بود؟"
جونگکوک به سختی زمزمه کرد
"نه... تو اشتباه متوجه شدی... من کنترلم دست خودم نبود..."
این اعتراف آخرین میخ را بر تابوت انتظاراتت کوبید.
اگر کنترل نداشت پس آن بوسهی صبحگاهی هم قلبی نداشت.
با نگاهی که ذرهای احساس در آن باقی نمانده بود گفتی
"کنترل؟ خب از همین حالا کنترل همهچیز دست منه"
بدون اینکه منتظر جوابش بمانی به جیلینا اشاره کردی و بدون کلمهای دیگر از آنجا خارج شدی.
جونگکوک را در همان بارِ پر از نورهای مصنوعی و دروغین پشت سر گذاشتی
سرد بودی بسیار سرد آن شب جونگکوک برای اولین بار فهمید که تو نه فقط معشوقهات بلکه تنها پناهگاه امنش بودی و حالا پناهگاه کاملا بسته شده بود.
جونگکوک پاهایش سست شد و بر روی زمین قلتید نگاهش به در بازی که تو از آنجا خارج شدی قفل شد..
هیچ تلاشی قادر به برگرداندن تو نبود..
و هیچ فراموشیای قادر به فراموش آن همه خاطرات شیرین نبود..
فقط سکوت بود که بر صحنه حکم فرما بود..
فقط سکوت....
The end...
ورودی بار آرکا با نگاهی که ترکیبی از شوک خشم و ناباوری بود ایستادی.
جیلینا با چهرهای رنگپریده تو را به سمت میز هل داد
تنها کافی بود یک نگاه به جونگکوک بیندازی تا بفهمی چه اتفاقی افتاده است.
او هنوز همانجا نشسته بود دخترک رفته بود اما سنگینی لحظهای که دیدی هنوز در هوا معلق بود
"جونگکوک"
صدایت از خشم میلرزید صدایی که او در صبح با آن به تو قول بازگشت داده بود.
جونگکوک با شنیدن صدایت سرش را بلند کرد. چشمانش پر از سردرگمی و کمی وحشت بود. او حالت مستی را بهانه کرد اما در عمق چشمانش تو ناباوریات را دیدی.
"ا.ت؟ من... من فقط..."
تو قدمی به جلو برداشتی
دیگر بوسهی صبحگاهی سرگرمی ها یا شوخی در کار نبود...
فقط یک واقعیت خردکننده بود.
"فقط؟ فقط چی کوک؟ فقط مست بودی؟ یا فقط فراموش کردی که من بیرون منتظر عشق و وفای تو بودم؟ این چند ساعت لعنتی کجا بودی؟ تظاهر به رفتن به سر کار برای این بود که بیای اینجا و با کسی دیگه باشی؟"
لحن تو بسیار سرد بود لحنی که او هرگز نشنیده بود...
جونگکوک سعی کرد بلند شود و دستت را بگیرد اما تو عقب کشیدی.
لب هایش تکان خورد...
شاید دنبال بهانهای برای آرام کردنت یا هرچیزی بود ولی صدایی از میان لب هایش بیرون نمیآمد...
"اگه میخواستی بری میتونستی بگی لازم نبود با یه دروغ بزرگ با یه خاطرهی قشنگ منو فریب بدی اون بوسه... اون همه خاطره.... همهاش بازی بود؟"
جونگکوک به سختی زمزمه کرد
"نه... تو اشتباه متوجه شدی... من کنترلم دست خودم نبود..."
این اعتراف آخرین میخ را بر تابوت انتظاراتت کوبید.
اگر کنترل نداشت پس آن بوسهی صبحگاهی هم قلبی نداشت.
با نگاهی که ذرهای احساس در آن باقی نمانده بود گفتی
"کنترل؟ خب از همین حالا کنترل همهچیز دست منه"
بدون اینکه منتظر جوابش بمانی به جیلینا اشاره کردی و بدون کلمهای دیگر از آنجا خارج شدی.
جونگکوک را در همان بارِ پر از نورهای مصنوعی و دروغین پشت سر گذاشتی
سرد بودی بسیار سرد آن شب جونگکوک برای اولین بار فهمید که تو نه فقط معشوقهات بلکه تنها پناهگاه امنش بودی و حالا پناهگاه کاملا بسته شده بود.
جونگکوک پاهایش سست شد و بر روی زمین قلتید نگاهش به در بازی که تو از آنجا خارج شدی قفل شد..
هیچ تلاشی قادر به برگرداندن تو نبود..
و هیچ فراموشیای قادر به فراموش آن همه خاطرات شیرین نبود..
فقط سکوت بود که بر صحنه حکم فرما بود..
فقط سکوت....
The end...
- ۲.۱k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط