Part

Part: 14
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)

اون قسمت شاه رگه گردنم بود...
گرمای خون رو از گردنم به پایین حس کردم تا جایی که دیگه نفهمیدم چیشد!
موقعی ای که از خواب بیدار شدم، یه جا دراز کشیده بودم ولی نمی دونم کجا بود.
اونحا خیلی تاریک بود!
چشمام از شدت گریه درد و به احتمال زیاد پف کرده و قرمز شده بودن!
تو این فکر بودم که یه دفعه، یه مرد هیکلی و خوش قیافه با کت و شلوار سبزه سلطنتی و رگه های گل های طلایی در لباسش و موهای نقره ای رنگ و چشمای سبزه یشمی که برقه خاصی در اون داشت بالا سرم وایساده بود...
حدوده ۳۰ سال رو داشت.
گفت:
می دونم هیونجین باهات چیکار کرد!
(این دیگه کیه؟)
گفت:
رگه گردنت به شدت آسیب دیده بود.
دکترا گفتن اگه ۵ دقیقه دیرتر می‌رسیدم بهت تمام کرده بودی.
من نجاتت دادم!
بالاخره صدام در اومد و گفتم:
تو کی هستی؟
گفت:
ویلیام هستم!
معاون اول هیونجین و همچنین جانشینش.
گفتم:
چطوری تونستی نجاتم بدی، از کجا فهمیدی؟
ویلیام گفت:
از اونجایی که باید حواسم به کارایی که میکنه باشه تعقیبش کردم!
من:
چطوری فهمیدی رگم زده شده؟
چرا بین این همه من؟
ویلیام:
خب، راستش خودم نمیدونم.
ولی خب اون زنجیر از تیغ بود و معلومه بایه حرکت ممکنه که این اتفاق بیوفته، هیونجین رو پرت کردم و کمی باهاش درگیر شدم و بعد نجاتت دادم، چون میدونم براش مهمی ولی اون حس مالکیتش خیلی زیا........
وسط حرفش پریدم و گفتم:
کسی که حس مالکیت داره اینطوری میکنه؟
خب، چقدر باهاش درگیر شدی؟
ویلیام:
معلومه که نه ولی اون روانیه...
البته روانیه تو...
و اینکه زیاد باهاش درگیر نشدم در حد یه شکستگیه سره ولی خب بستریه فعلا!
من:
کجاست؟
هیونجین کجا.......
ویلیام:
خانم نمیشه!
من بلند شدم و گردنم تیر کشید و باز افتادم روی بالشت!
ویلیام:
خانم، خوبین؟
من:
یه طوری ببرم پیشش؟
دستمو گرفت و گفت:
لطفا آروم باشید، نمیشه رفت پیشش!
من:
تروخدا...
ویلیام:
ازتون خواهش میکنم الان نه، شما درد دارین نمی تونین الان حداقل بزارین تا فردا کمی زخمتون بسته بشه وگرنه الان اگه با شدت بلند شین زخمتون باز میشه!
لطفا....!
هوفی کشیدم و گفتم:
باشه ولی فردا منو ببر پیشش...
ویلیام:
چشم!
می تونم یه سوال بپرسم ازتون؟
من:
بگو...
ویلیام:
شما ازش ناراحتین؟
من:
انتظار داری نباشم!
صورتم، گردنم، دستام، پاهام همه جام زخم و درده مخصوصا دندونام و چشمام...
انقدر گریه کردم که به این روز افتادم!
ویلیام:
درک میکنم...
ولی موقعی که پرتش کردم زمین و سرش آسیب دیده بود و من تورو آزاد کرده بودم، تو بغلم بودی داشتم می بردمت‌ که گفت اگه بمیره تو باید منو بکشی، من...بدون اون‌ نمی تونم!
نمیدونستم کی راست میگه کی درست، تا اینکه خوابم برد...
ولی ویلیام خیلی خوشگله...
هرچند اعتمادم از همه گرفته شده و هنوز با این کاری که باهام کرد من باز هم دوستش دارم...هیونجینم!
دیدگاه ها (۰)

part: 13The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)ت...

Part: 12The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)ه...

پارت 131

پارت ۱۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط