پارت ۴ – دیداری که هیچ‌کس انتظارش را نداشت

پارت ۴ – دیداری که هیچ‌کس انتظارش را نداشت

سکوت...

تمام فضای بار را گرفته بود.

اعضای دو گروه مافیایی فقط منتظر یک دستور بودند.

یک دستور...

تا همه‌چیز به خون کشیده شود.

اما نه تهیونگ حرفی می‌زد...

و نه جونگ‌کوک.

فقط به هم نگاه می‌کردند.

بعد از سال‌ها...

بالاخره دوباره همدیگر را دیده بودند.

---

جونگ‌کوک آهسته قدمی جلو برداشت.

ـ هنوزم همون نگاه سرد رو داری...

تهیونگ لبخند محوی زد.

ـ تو هم هنوز قبل از سلام، طعنه می‌زنی.

برای چند ثانیه...

انگار دوباره همان دو پسر نوجوان شده بودند.

اما یکی از افراد تهیونگ با نگرانی گفت:

ـ رئیس... اینجا امن نیست.

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جونگ‌کوک بردارد، گفت:

ـ بیرون منتظر باشید.

ـ ولی...

ـ گفتم بیرون.

افرادش بدون اعتراض از سالن خارج شدند.

جونگ‌کوک هم به افراد خودش اشاره کرد.

ـ شما هم برید.

چند لحظه بعد...

فقط آن دو نفر داخل سالن مانده بودند.

---

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ فکر می‌کردم مرده باشی.

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

ـ منم همین فکر رو درباره‌ی تو می‌کردم.

ـ اون شب...

تهیونگ حرفش را قطع کرد.

ـ درباره‌ی اون شب حرف نزن.

جونگ‌کوک سکوت کرد.

سال‌ها سؤال داشت...

اما حالا، هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌کرد.

---

در گوشه‌ی دیگر بار...

جولی با نی داخل لیوانش بازی می‌کرد.

ـ تریسا...

ـ هوم؟

ـ اون دوتا مرد رو می‌بینی؟

تریسا سرش را برگرداند.

ـ آره...

ـ عجیبه...

انگار همه ازشون می‌ترسن.

تریسا شانه بالا انداخت.

ـ احتمالاً آدمای مهمین.

هیچ‌کدام هنوز صورت پدرهایشان را ندیده بودند؛ نور کم و فاصله‌ی زیاد باعث شده بود متوجه نشوند.

---

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

ـ این همه سال... چرا دنبالم نگشتی؟

جونگ‌کوک با تلخی خندید.

ـ گشتم.

خیلی هم گشتم.

همه می‌گفتن کیم تهیونگ مرده.

تو چی؟

ـ منم هر جا رفتم، گفتن جونگ‌کوک زنده نمونده.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد جونگ‌کوک گفت:

ـ یعنی هر دومون بازی خوردیم...

تهیونگ آرام سر تکان داد.

ـ آره...

---

همان لحظه...

صدای خنده‌ی آشنایی در سالن پیچید.

هر دو مرد ناخودآگاه به سمت صدا برگشتند.

جولی چیزی گفته بود و تریسا از ته دل خندیده بود.

لبخند هر دو پدر، ناخودآگاه روی لبشان نشست.

اما فقط برای یک لحظه...

چون درست بعد از آن...

تهیونگ چهره‌ی تریسا را شناخت.

چشمانش از تعجب گرد شد.

ـ ت... تریسا؟

هم‌زمان...

جونگ‌کوک هم به دختر کنار او نگاه کرد.

ـ جولی؟!

دو دختر با شنیدن اسمشان برگشتند.

وقتی چشمشان به پدرهایشان افتاد، رنگ از صورت هر دو پرید.

ـ بابا...؟!

ـ بابا...؟!

چهار نفر فقط به هم نگاه می‌کردند.

تریسا اولین کسی بود که حرف زد.

ـ بابا... تو... اینجا چیکار می‌کنی؟

تهیونگ هنوز از شوک بیرون نیامده بود.

ـ سؤال من اینه که تو اینجا چیکار می‌کنی؟

جولی آرام زیر لب گفت:

ـ فکر کنم... مردیم.

تریسا آهسته جواب داد:

ـ صددرصد.

جونگ‌کوک دست به سینه ایستاد.

ـ پس این همون کافه‌ایه که گفتی؟

جولی لبش را گاز گرفت.

ـ بابا... من...

ـ بعداً صحبت می‌کنیم.

تهیونگ هم با همان نگاه جدی به تریسا خیره شد.

ـ تو هم همین‌طور.

دخترها سرشان را پایین انداختند.

اما چیزی که بیشتر از دعوا، ذهنشان را درگیر کرده بود، چیز دیگری بود.

جولی آرام به تهیونگ اشاره کرد و در گوش تریسا گفت:

ـ بابات... اسم منو از کجا می‌دونست؟

تریسا هم آرام جواب داد:

ـ نمی‌دونم...

بعد به جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ ولی بابای تو هم اسم منو صدا زد...

هر دو با تعجب به پدرهایشان نگاه کردند.

سؤالی بزرگ در ذهنشان شکل گرفته بود.

این دو مرد... از کجا همدیگر را می‌شناختند؟

و تهیونگ و جونگ‌کوک می‌دانستند...

از این لحظه به بعد، پنهان کردن گذشته، دیگر کار آسانی نخواهد بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ – گذشته‌ای که هنوز زنده است۱۵ سال قبل...باران شدیدی م...

پارت ۳ – شبی که همه‌چیز تغییر کردسه روز بعد...زنگ آخر مدرسه ...

پارت ۲ – رازهایی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد...نور خورشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط