هشت ماه و نیم گذشته بود. شکم ات حالا بزرگ و سنگین شده بود
هشت ماه و نیم گذشته بود. شکم ات حالا بزرگ و سنگین شده بود، مثه یه هندونه چسبیده بود به تن لاغرش. راه رفتن براش سخت شده بود، نفس کشیدن سخت شده بود، ولی هر شب وقتی جونگ کوک میومد خونه، یادش میرفت همه چی.
جونگ کوک مثه یه پرستار شده بود. صبحونه درست میکرد، نهار میذاشت، شام میپخت. ات رو میبرد دکتر، پاهاشو ماساژ میداد، براش کتاب میخوند. اون دیوونه انگار رفته بود یه جای دیگه. یا شاید آروم گرفته بود.
یه شب ات با جیغ از خواب پرید. جونگ کوک پرید بیدار. "چی شده؟ چی شده؟"
ات دست گرفته بود شکمشو. "فکر کنم... فکر کنم وقتشه..."
جونگ کوک یخ کرد. صورتش سفید شد. "چی؟ الآن؟ نه... نه باید بریم بیمارستان... باید..."
ات دستشو گرفت. "آروم باش. اول مطمئن شیم."
ولی طولی نکشید که آب شکمش ترکید. دیگه شکی نبود.
جونگ کوک دوید لباس پوشید، کیف رو برداشت، ات رو بغل کرد و دوید سمت ماشین. توی راه، دستش میلرزید، فرمان رو محکم گرفته بود، هی به ات نگاه میکرد.
"خوبی؟ درد داری؟ نفس بکش عمیق... زود میرسیم..."
ات لبخند میزد با اینکه درد میکشید. جونگ کوک رو اینجوری ندیده بود. میترسید. واقعاً میترسید.
رسیدن بیمارستان. ات رو سریع بردن بخش زایمان. جونگ کوک پشت سرش دوید. نمیذاشت از چشمش بیفته.
دکتر لی همون دکتر قبلی بود که ات رو بستری کرده بود. با دیدنشون لبخند زد. "خانم ات، خوش اومدی. نگران نباش، همه چی خوب پیش میره."
ات رو بردن اتاق زایمان. معاینه کردن. دهن رحم سه سانت باز شده بود. راه طولانی در پیش بود.
جونگ کوک کنار ات وایستاده بود، دستش رو گرفته بود. هر وقت ات جیغ میکشید، جونگ کوک رنگ میباخت.
ساعتها گذشت. دردها تندتر شدن. ات دیگه نمیتونست تحمل کنه. جیغ میکشید، گریه میکرد، دست جونگ کوک رو فشار میداد.
جونگ کوک عرق کرده بود. "کی تموم میشه؟ چرا اینقدر طول کشید؟ بهش یه چیزی بدین!"
پرستارا لبخند میزدن. "آقا صبور باشین، زایمان طبیعی زمان بره."
"طبیعی؟!" جونگ کوک داد زد. "این که طبیعی نیس! داره زجر میکشه!"
دکتر لی اومد تو. نگاهش کرد. "آقای جونگ کوک، لطفاً آرام باشین. همه چی روال عادیش رو داره. فشار خون مادر مناسبه، بچه سالم..."
"من فشار خون رو نمیبینم!" جونگ کوک داد زد. "این دیگه بس نیست! بچش رو دربیارین! سزارین کنین!"
ات با اون همه درد، خندید. جونگ کوک رو نگاه کرد که داشت دیوونه میشد از ترس.
دکتر لی جدی شد. "آقا، سزارین یه عمل جراحیه. ریسک داره. تا جایی که بشه، طبیعی بهتره."
"برام مهم نیس!" جونگ کوک غرید. "من پولشو میدم. هر چقدر بخواین میدم. فقط دیگه نذارین این درد رو بکشه!"
ات دستشو کشید. "جونگ کوک... آروم باش... من میتونم..."
"تو هیچی نمیتونی!" جونگ کوک برگشت بهش. گریه میکرد. بله، گریه میکرد. "داری میمیری جلوی چشم من! اینقد جیغ میزنی... اینقد درد میکشی... من نمیتونم ببینمت اینجوری!"
دکتر لی نگاهشون کرد. بعد نفس عمیقی کشید. "باشه. آمادهگی سزارین رو بدین. آقا، شما برین بیرون اتاق عمل رو امضا کنین."
جونگ کوک ات رو بوسید. "نترس. من هستم. همه چی خوب میشه."
ات لبخند زد. "میدونم."
ات رو بردن اتاق عمل. بهش آمپول بیحسی زدن. از کمر به پایین دیگه هیچی حس نمیکرد. ولی هوشیار بود. میتونست ببینه چی میشه.
جونگ کوک اجازه خواست بیاد تو. دکتر لی گفت بیا، ولی قول بده آرام باشی. جونگ کوک سر تکون داد.
اومد تو، لباس مخصوص پوشید، نشست کنار سر ات. دستش رو گرفت. رنگش پریده بود. ات دستشو فشار داد.
"نترس." ات گفت. "من نمیترسم. تو نترس."
جونگ کوک خندید. "من نترسم؟ دارم میمیرم از ترس."
دکتر لی شروع کرد به کار. چاقو کشید رو شکم ات. جونگ کوک چشماشو بست. نتونست نگاه کنه.
ات نگاهش کرد. "چشمتو باز کن. ببین بچمون چطور میاد بیرون."
جونگ کوک چشماشو باز کرد. نگاه کرد. دید دکتر داره شکم ات رو میشکاف. یه لحظه دلش خواست بزنه تو سرشون. ولی خودش رو کنترل کرد.
بعد صدای گریه اومد. گریه بچه.
جونگ کوک یخ کرد.
دکتر لی بچه رو بلند کرد. یه دختر کوچولو. با موهای مشکی کمپشت، با چشمای بسته، با دهن کوچولو که جیغ میکشید.
"تبریک میگم." دکتر لی لبخند زد. "شما صاحب یه دختر شدین."
ات گریه کرد. دستش رو دراز کرد. جونگ کوک بچه رو گرفت. لرزید. اینقدر کوچولو بود، اینقدر سبک، اینقدر ظریف.
"بچه من..." زمزمه کرد. "دختر من..."
بچه رو گذاشت کنار صورت ات. ات بوسیدش رو پیشونی. هر دو گریه میکردن.
جونگ کوک خم شد، بوسید ات رو. "دوستت دارم. قویترین زن دنیا تو هستی."
ات خندید. "تو دیوونهترین مرد دنیا تویی."
ات رو بردن اتاق ریکاوری. چند ساعتی بیهوش بود از اثر داروها. جونگ کوک کنارش نشسته بود، بچه رو بغل کرده بود، نگاهش میکرد.
جونگ کوک مثه یه پرستار شده بود. صبحونه درست میکرد، نهار میذاشت، شام میپخت. ات رو میبرد دکتر، پاهاشو ماساژ میداد، براش کتاب میخوند. اون دیوونه انگار رفته بود یه جای دیگه. یا شاید آروم گرفته بود.
یه شب ات با جیغ از خواب پرید. جونگ کوک پرید بیدار. "چی شده؟ چی شده؟"
ات دست گرفته بود شکمشو. "فکر کنم... فکر کنم وقتشه..."
جونگ کوک یخ کرد. صورتش سفید شد. "چی؟ الآن؟ نه... نه باید بریم بیمارستان... باید..."
ات دستشو گرفت. "آروم باش. اول مطمئن شیم."
ولی طولی نکشید که آب شکمش ترکید. دیگه شکی نبود.
جونگ کوک دوید لباس پوشید، کیف رو برداشت، ات رو بغل کرد و دوید سمت ماشین. توی راه، دستش میلرزید، فرمان رو محکم گرفته بود، هی به ات نگاه میکرد.
"خوبی؟ درد داری؟ نفس بکش عمیق... زود میرسیم..."
ات لبخند میزد با اینکه درد میکشید. جونگ کوک رو اینجوری ندیده بود. میترسید. واقعاً میترسید.
رسیدن بیمارستان. ات رو سریع بردن بخش زایمان. جونگ کوک پشت سرش دوید. نمیذاشت از چشمش بیفته.
دکتر لی همون دکتر قبلی بود که ات رو بستری کرده بود. با دیدنشون لبخند زد. "خانم ات، خوش اومدی. نگران نباش، همه چی خوب پیش میره."
ات رو بردن اتاق زایمان. معاینه کردن. دهن رحم سه سانت باز شده بود. راه طولانی در پیش بود.
جونگ کوک کنار ات وایستاده بود، دستش رو گرفته بود. هر وقت ات جیغ میکشید، جونگ کوک رنگ میباخت.
ساعتها گذشت. دردها تندتر شدن. ات دیگه نمیتونست تحمل کنه. جیغ میکشید، گریه میکرد، دست جونگ کوک رو فشار میداد.
جونگ کوک عرق کرده بود. "کی تموم میشه؟ چرا اینقدر طول کشید؟ بهش یه چیزی بدین!"
پرستارا لبخند میزدن. "آقا صبور باشین، زایمان طبیعی زمان بره."
"طبیعی؟!" جونگ کوک داد زد. "این که طبیعی نیس! داره زجر میکشه!"
دکتر لی اومد تو. نگاهش کرد. "آقای جونگ کوک، لطفاً آرام باشین. همه چی روال عادیش رو داره. فشار خون مادر مناسبه، بچه سالم..."
"من فشار خون رو نمیبینم!" جونگ کوک داد زد. "این دیگه بس نیست! بچش رو دربیارین! سزارین کنین!"
ات با اون همه درد، خندید. جونگ کوک رو نگاه کرد که داشت دیوونه میشد از ترس.
دکتر لی جدی شد. "آقا، سزارین یه عمل جراحیه. ریسک داره. تا جایی که بشه، طبیعی بهتره."
"برام مهم نیس!" جونگ کوک غرید. "من پولشو میدم. هر چقدر بخواین میدم. فقط دیگه نذارین این درد رو بکشه!"
ات دستشو کشید. "جونگ کوک... آروم باش... من میتونم..."
"تو هیچی نمیتونی!" جونگ کوک برگشت بهش. گریه میکرد. بله، گریه میکرد. "داری میمیری جلوی چشم من! اینقد جیغ میزنی... اینقد درد میکشی... من نمیتونم ببینمت اینجوری!"
دکتر لی نگاهشون کرد. بعد نفس عمیقی کشید. "باشه. آمادهگی سزارین رو بدین. آقا، شما برین بیرون اتاق عمل رو امضا کنین."
جونگ کوک ات رو بوسید. "نترس. من هستم. همه چی خوب میشه."
ات لبخند زد. "میدونم."
ات رو بردن اتاق عمل. بهش آمپول بیحسی زدن. از کمر به پایین دیگه هیچی حس نمیکرد. ولی هوشیار بود. میتونست ببینه چی میشه.
جونگ کوک اجازه خواست بیاد تو. دکتر لی گفت بیا، ولی قول بده آرام باشی. جونگ کوک سر تکون داد.
اومد تو، لباس مخصوص پوشید، نشست کنار سر ات. دستش رو گرفت. رنگش پریده بود. ات دستشو فشار داد.
"نترس." ات گفت. "من نمیترسم. تو نترس."
جونگ کوک خندید. "من نترسم؟ دارم میمیرم از ترس."
دکتر لی شروع کرد به کار. چاقو کشید رو شکم ات. جونگ کوک چشماشو بست. نتونست نگاه کنه.
ات نگاهش کرد. "چشمتو باز کن. ببین بچمون چطور میاد بیرون."
جونگ کوک چشماشو باز کرد. نگاه کرد. دید دکتر داره شکم ات رو میشکاف. یه لحظه دلش خواست بزنه تو سرشون. ولی خودش رو کنترل کرد.
بعد صدای گریه اومد. گریه بچه.
جونگ کوک یخ کرد.
دکتر لی بچه رو بلند کرد. یه دختر کوچولو. با موهای مشکی کمپشت، با چشمای بسته، با دهن کوچولو که جیغ میکشید.
"تبریک میگم." دکتر لی لبخند زد. "شما صاحب یه دختر شدین."
ات گریه کرد. دستش رو دراز کرد. جونگ کوک بچه رو گرفت. لرزید. اینقدر کوچولو بود، اینقدر سبک، اینقدر ظریف.
"بچه من..." زمزمه کرد. "دختر من..."
بچه رو گذاشت کنار صورت ات. ات بوسیدش رو پیشونی. هر دو گریه میکردن.
جونگ کوک خم شد، بوسید ات رو. "دوستت دارم. قویترین زن دنیا تو هستی."
ات خندید. "تو دیوونهترین مرد دنیا تویی."
ات رو بردن اتاق ریکاوری. چند ساعتی بیهوش بود از اثر داروها. جونگ کوک کنارش نشسته بود، بچه رو بغل کرده بود، نگاهش میکرد.
- ۱.۱k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط