『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁷

نور خورشید از لای پرده داخل اتاق افتاده بود. تهیونگ زودتر از همیشه بیدار شد ، نگاهش ناخودآگاه سمت تخت روبه‌رو رفت ؛ جونگکوک هنوز خواب بود و بازوی باندپیچی‌شده‌اش روی تخت افتاده بود و از حالت چهره‌اش معلوم بود درد هنوز رهایش نکرده. تهیونگ بی‌صدا از تخت پایین آمد و چند ثانیه فقط به صورت جونگکوک خیره ماند.
تهیونگ : احمق...نباید خودتو سپر من میکردی . انگار من خودم بلد نیستم از خودم محافظت کنم
با خودش زمزمه کرد و همین که خواست برگردد صدای خواب‌آلود جونگکوک بلند شد.
جونگکوک : داری با خودت حرف می‌زنی؟
تهیونگ از جا پرید.
تهیونگ : بیدار بودی؟!
جونگکوک با چشم‌های نیمه‌باز خندید.
جونگکوک : از همون موقع که گفتی "احمق"
تهیونگ : خب هستی دیگه
زیر لب غر غر کرد

.......

هر دو از مهمانخانه بیرون آمدند. جونگکوک خواست ساک را بردارد اما تهیونگ زودتر دستش را گرفت.
تهیونگ : ولش کن من میارمش
جونگکوک : می‌تونم....
جونگکوک : نه، نمی‌تونی
جونگکوک : این یکی دستم هنوز سالمه
تهیونگ : به هرحال من میارمش
و بدون اینکه منتظر اعتراضش بماند ساک رو برداشت و به سمت ماشین رفت . جونگکوک چند لحظه همان‌جا ایستاد و لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
جونگکوک : خیلی لجبازی
تهیونگ : از خودت یاد گرفتم
بدون اینکه برگرده گفت

......

در راه بندر ، جونگکوک از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد ، بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت
جونگکوک : می‌دونی...قبلاً یه برادر داشتم
تهیونگ متعجب نگاهش کرد. جونگکوک تا حالا هیچ‌وقت از خانواده‌اش حرف نزده بود.
جونگکوک : از من کوچیک‌تر بود و همیشه دنبالم راه می‌افتاد. می‌گفت هر جا تو بری، منم میام
لبخند کمرنگی روی لبش نشست...اما فقط چند ثانیه دوام آورد.
جونگکوک : یه تصادف...همه‌چیزو تموم کرد
تهیونگ : چند سالت بود؟
با صدایی آروم پرسید
جونگکوک : نوزده ؛ از اون روز به بعد...فقط مادرم مونده بود. اونم وقتی زندان افتادم...طاقت نیاورد.
تهیونگ هیچ حرفی نزد.

گاهی...سکوت از هر جمله‌ای بهتر بود.

جونگکوک نگاهش را از پنجره گرفت.

جونگکوک : برای همینه که دنبال لوکا می‌گردم ؛ اون فقط آزادی منو نگرفت...همه‌چی رو ازم گرفت
تهیونگ : پیداش می‌کنیم ، قول میدم
جونگکوک نگاهش کرد . این بار...بدون هیچ تردیدی، حرفش را باور کرد

........

بلاخره به بندر رسیدند و قرار شد از دور، اسکله‌ی شماره‌ی هفت رو زیر نظر بگیرند . هر دو بالای تپه‌ی کوچکی نشسته بودند که به بندر دید داشت. جونگکوک دوربین کوچکی را جلوی چشمش گرفت ، چند لحظه بعد آن را پایین آورد.
جونگکوک : هنوز خبری نیست
تهیونگ به سخره ای تکیه داد
تهیونگ : پس منتظر می‌مونیم
چند لحظه سکوت برقرار شد و باد خنکی از سمت دریا می‌وزید. جونگکوک هم به سخره تکیه داد و به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : سیان...
تهیونگ : هوم؟
جونگکوک : دیشب...چرا برگشتی؟
تهیونگ چند لحظه به دریا خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت
تهیونگ : نمی‌تونستم برم
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ لبخند تلخی زد
تهیونگ : چون...دوست نداشتم دوباره یکی رو از دست بدم
جونگکوک : دوباره؟!
با اخم پرسید . تهیونگ سریع متوجه شد زیادی حرف زده و سعی کرد یه جوری جونگکوک رو بپیچونه
تهیونگ : ...یه آدم مهم
جونگکوک دیگر چیزی نپرسید اما در دلش فکر کرد... « پس اونم یه زخم قدیمی داره...» در حالی که حقیقت...چیز دیگری بود. تهیونگ نمی‌ترسید خاطره‌ای قدیمی تکرار شود... او از این می‌ترسید که جونگکوک رو از دست بده و برای اولین بار...دیگر نمی‌تونست این حقیقت رو از خودش پنهان کند. در همون لحظه، صدای موتور چند خودرو از پایین تپه بلند شد. جونگکوک سریع دوربین را برداشت و نگاهی به پایین انداخت . سه شاسی‌بلند مشکی وارد اسکله‌ی شماره‌ی هفت شدند و مردانی با لباس‌های مشکی از ماشین‌ها پیاده شدند.
جونگکوک : شروع شد...
تهیونگ : فکر می‌کنی... خودش باشه؟!
جونگکوک : نمی‌دونم...
بدون اینکه نگاهش رو از دوربین بگیره زمزمه کرد
جونگکوک : ولی اگه لوکا جایی باشه...همینجاست
و درست در همون لحظه...درِ آخرین ماشین باز شد و کفش‌های مردی روی آسفالت قرار گرفت...خودشه ، لوکا رومانو !


......ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۲)

𝑶𝒇𝒇 𝑺𝒓𝒄𝒊𝒑𝒕خارج از فیلمنامه کیم تهیونگ؛ یکی از درخشان‌ترین ست...

خارج از فیلمنامه𝑶𝒇𝒇 𝑺𝒄𝒓𝒊𝒑𝒕دو بازیگر بی‌رقیب...یک نقش عاشقانه...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁴جونگکوک به انباری که مرد...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁵شب...همه جا تاریک بود و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط