پارت ۵:انحراف
پارت ۵:انحراف
"و در نهایت، تنها چیزی که من از دنیا می خواستم، دیدن دوباره ی چشمانش بود"
(تهیونگ)
چشم هام رو آروم باز کردم. دوباره کابوس.
نگاهی به ساعت کردم، ۲ ساعت کامل، کابوس دیدم.
لغو قرارداد امروز، احمقانه ترین کاری بود که توی کل زندگیم کرده بودم. نباید می کردم.
حتی اگه اون اونجا بود.
دارم به خودم دروغ میگم؟
معلومه که نمی تونستم دوباره ببینمش!
تازه چشم هام رو باز کرده بودم و حالا اصلا حوصله ی صدای رو مخ زنگ تلفن رو نداشتم.
"چیه؟"
"بیخیال ته، من به نمایندگی تو وارد این جلسه شدم. اونم وقتی که طرف مقابلم چوی یوجین بود"
"چیکار کنم خب؟"
"گفتن یه قرار ملاقات دیگه می خوان. ته، همین حالا میای آمریکا"
"نمی خوام"
کوک طولانی و با حوصله حرف میزد و من، کوتاه و نامفهوم.
"بلیط رو برات گرفتم. ساعت ۸ شب راه میوفتی میای آمریکا"
"گفتم، نمی خوام"
"در ضمن، این یه درخواست نبود"
کلافه تلفن رو قطع کردم. باید چیکار می کردم؟
معلومه که باید با لجبازی میموندم. که چی بشه؟
شرکت به باد بره؟
خب، شرکت مهم نیست.
و دوباره خوابیدم.
اما وقتی که ساعت ۷ شد تازه فهمیدم که شرکت چقدر برام مهمه.
با دو وسایلم رو جمع کردم. لعنتی. تموم برنامه هام بهم خورد.
اوضاع از کنترل خارج شده بود. ولی از یک چیز مطمئن بودم.
که من برای شرکت میرم آمریکا، نه برای اون.
اون. اون. اون.
حتی از گفتن اسمش هم طفره میرم.
یادمه یه زمان بدجور عاشقش بودم.
ولی توی این ۵ سال همچی تموم شد.
عشق ما فقط یه اشتباه بود.
اشتباه محض.
"و در نهایت، تنها چیزی که من از دنیا می خواستم، دیدن دوباره ی چشمانش بود"
(تهیونگ)
چشم هام رو آروم باز کردم. دوباره کابوس.
نگاهی به ساعت کردم، ۲ ساعت کامل، کابوس دیدم.
لغو قرارداد امروز، احمقانه ترین کاری بود که توی کل زندگیم کرده بودم. نباید می کردم.
حتی اگه اون اونجا بود.
دارم به خودم دروغ میگم؟
معلومه که نمی تونستم دوباره ببینمش!
تازه چشم هام رو باز کرده بودم و حالا اصلا حوصله ی صدای رو مخ زنگ تلفن رو نداشتم.
"چیه؟"
"بیخیال ته، من به نمایندگی تو وارد این جلسه شدم. اونم وقتی که طرف مقابلم چوی یوجین بود"
"چیکار کنم خب؟"
"گفتن یه قرار ملاقات دیگه می خوان. ته، همین حالا میای آمریکا"
"نمی خوام"
کوک طولانی و با حوصله حرف میزد و من، کوتاه و نامفهوم.
"بلیط رو برات گرفتم. ساعت ۸ شب راه میوفتی میای آمریکا"
"گفتم، نمی خوام"
"در ضمن، این یه درخواست نبود"
کلافه تلفن رو قطع کردم. باید چیکار می کردم؟
معلومه که باید با لجبازی میموندم. که چی بشه؟
شرکت به باد بره؟
خب، شرکت مهم نیست.
و دوباره خوابیدم.
اما وقتی که ساعت ۷ شد تازه فهمیدم که شرکت چقدر برام مهمه.
با دو وسایلم رو جمع کردم. لعنتی. تموم برنامه هام بهم خورد.
اوضاع از کنترل خارج شده بود. ولی از یک چیز مطمئن بودم.
که من برای شرکت میرم آمریکا، نه برای اون.
اون. اون. اون.
حتی از گفتن اسمش هم طفره میرم.
یادمه یه زمان بدجور عاشقش بودم.
ولی توی این ۵ سال همچی تموم شد.
عشق ما فقط یه اشتباه بود.
اشتباه محض.
- ۱۸۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط