پارت

پارت ۸۵۰
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد....
دختر شیخ همون لحظه سر رسید...نگه بان با دیدنش چشاش برق زد...
_عباس بزار برن لعبتای شیخن...
_/چش چشمم هرچی شما بگی...
درو باز کرد...رفتیم بیرون...نگه بان پشتش بهمون بود...پوشیه مو دادم بالا ... ازش تشکر کردم‌...سریع را افتادیم...از شانس بدمون توی راه رسیدن به در خروجی حیاط ...با سپهر و سینا رو در رو شدیم...اروم خواستیم رد بشیم که شونه ای ارمیتا برخورد کرد به سپهر...
_حواست کجاست خاتون...
چیزی نگفت...برگشتیم که دوباره عادی به راهمون ادامه بدیم...
_وایسا ببینم...
برگشتیم سمتشون...از استرس دلم بهم میخورد...میدونستم اگه این دفعه گیر بیوفتم چه اتفاق وحشتناکی در انتظارمه‌...امیدوارم متوجه نشده باشن...
_/بدون معذرت خواهی میخوای بری؟!
ارمیتا معذرت خوای کوچیکی کرد تا بالاخره ولمون کردن...
از در خروجی هم خارج شدیم...پوشیه مو زدم بالا...ارمیتا هم زد...
_هوففف خفه شدما...چقدر سخته با این لباس...
_/وای بالاخره تونستیم از اون خراب شده بیایم بیرون ملی!!!بدو بریم ...دور شیم...
سری تکون دادم و تا جایی که نفس داشتیم رفتیم داخل جنگل... اینجا دبی بود اما جنگل داشت چطور ممکنه...؟!
فضای جنگلش ترسناک بود...صدای شکستن چوب از پشتمون اومد...وحشت زده برگشتیم پشتمونو نگاه کردیم...کسی نبود...
دیدگاه ها (۱۱)

هق...🥲

پارت ۸۵۱رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

پارت ۸۴۹رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

پارت ۸۴۸رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط