باز آمد شب و باز عادت بی خوابی من

باز آمد شب و باز عادت بی خوابی من
باز پر گشته ز عطرت شب مهتابی من

اشکهایم ز برایت شده شوری شیرین
ای دل انگیز ترین علّت بی تابی من

اگر از حال من امروز بپرسی گویم
که بُوَد سوختن از عشق تو شادابی من

گاه در خواب به لعلت که شرفیاب شوم
می برد رشک لبانم به شرفیابی من

ز بس این ابرِ تو از عشق به من میبارد
نشود خشک دگر دیده ی سیلابی من
دیدگاه ها (۱۲)

نوروز شد ولی دل من نو نمی شودیک بوده ای همیشه و یک، دو نمی ش...

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهمبگذار در جدا شدن از یار جان ...

گفتمش دم به دم آزار دل زار مکنگفت اگر یار منی شکوه ز آزار مک...

امشب کدام قصه ی شب را شِنُفته ای؟بی من کدام گوشه ی این قصه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط