پارت5

پارت5
دود خاکستری سیگار برگش دورش را حلقه زده بود و کیسه آب های چرکین تنفسش را همراهی میکرد، پوزخند پر رنگی روی لب های نازکش نشست این پایانِ شیرین، کمی عجیب به نظر میرسید...
دوباره صحنه عوض شد، مثل یک ویرانه ای متروک...
جایی که در تاریک ترین دالان های خاطرشان، در عمیق ترین جاده های ذهنشان سالها خاک خورده بود و مردی که به آرامی مشغول کندنِ خاک نم خورده باران بود، برای دفن ناگفته هایی از جنسِ نفرت... ناگفته هایی از دنیایی دور و گنگ...!
همه چیز بی روح بود!
خرابه ی آرزو ها...
ویرانه ی رویاها...
کاخ به خاک نشسته شادی ها...
کل سالن به یکباره از صدای مهیبی به خودش لرزید و بعد صدای فریاد های پر بغضی که در گوش پیچید!
لبخند نفرت انگیزی لب های بد رنگش را نقاشی کرد ؛ دستش را بلند کرد و گوشه ی تابوتی را که تمام تاریکی شبش را به کندن خانه یِ خاکی غمگینش مشغول بود را از گوشه ای چوبی به مرز سقوط نزدیک کرد و در آغوش سرد و نم خورده ی زمین جا داد.
تابوتی که پر بود از امید و صدای خنده های بلندی که در میان آوای بهم خوردن
فلزی بی رحم گم شده بود ، صدای زنجیر های قطوری که آن هارا تا ابد مسکوت میخواباند.
و آن غریبه ی نفرت انگیز ، خوشحال از به زنجیر کشیدن های شادی هایشان زمزمه کرد
-<< این همون چیزی بود که میخواستم>>
پایان مقدمه :)
لطفا کپی نکنید منبع اصلی این داستان در لینک زیر:
http://fazayihaa.blog.ir/post/243
دیدگاه ها (۱)

جیمین :)

خب! سعی میکنم امروز پارت 5 رو هم براتون بذارم :)

پارت4 به ناگه شیشه ای شکست یک صدا پر از حرف و حسرت ، پر از...

– «نمی‌تونستم روزی رو بدون فکر به تو، بگذرونم مزرعه دارِ هات...

بوی خاک نم‌خورده اولین چیزی‌یه که وقتی وارد کارگاه می‌شی، دم...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۱ صدایِ لرزانِ نفس‌های خودش و ریزشِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط