Jongkookroman
Jongkook_roman
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part2
پوزخند زد و به سمتت اومد روی صندلی پشت میز نشست.
تو هم آروم شروع کردی به گریم کردنش با توجه به فضایی که قرار بود عکاسی کنن ازش.
بدنش مثل همیشه نبود...این بار گرم تر و با هر لمس تو این گرما بیشتر و بیشتر میشد.
همینطور که داشتی کرم رو روی صورتش پخش میکردی فقط به چشمات نگاه میکرد.
تو متوجه نگاهش شدی ولی چیزی نگفتی.
وقتی براش رو برداشتی تا پودرفیکس رو از روی صورتش برداری مچ دستت رو گرفت.
به چشماش نگاه کردی.
_ا/ت حالم خوب نیست.
_چیزی شده جئون؟
به چشمات نگاه میکرد.
_میخواین براتون آب بیارم؟
چیز نگفت و فقط به چشم هات نگاه میکرد
با دست دیگه ت زدی روی شونه اش و یکم تکونش دادی
_جونگ کوک؟
با صدای ضعیفی گفت «امروز نمیتونم عکس برداری کنم منو ببر خونه»
سعی کردی مچ دستت رو از دستش بیرون بکشی و بری به بقیه ی اکیپ بگی که نمیتونه عکس برداری کنه ولی مچ دستت رو محکم تر گرفت
_نرو ا/ت... لطفا نرو
_خب آخه چطوری بهشون بگم که نمیتونین عکس برداری کنین
آروم دستش رو گرفتی و گذاشتی روی پاش
_صبر کن الان برمیگردم
از کانکس بیرون رفتی و به سمت بچه های اکیپ رفتی
_بچه ها جونگ کوک نمیتونه امروز عکس برداری کنه
عکاس قبل از اینکه تو بگی داشت وسایل عکسبرداری رو جمع میکرد.
_درهر صورت اگر مستر جئون هم میتونست باز ما نمیتونستیم عکسبرداری کنیم...معبد دقیقا جایی که میخواستیم عکس برداری کنیم یه مشکلی براش پیش اومده
برگشتی و به معبد نگاه کردی. دقیقا چند دقیقه پیش خلوت و خالی بود الان پر از آدم شده بود.
_چرا مگه چی شده؟
_شنیدم یه طلسم بعد از سال ها عملی شده و کتابش دزدیده شده.
آب گلتوت رو به سختی قورت دادی.
تو بودی که کتاب رو برداشته بودی ولی طلسم؟
دوستت زد به شونه ات
_ا/ت مستر جئون صدات میزنه، فکر کنم تو باید ببریش خونه چون اصلا حالش خوب نیست.
ادامه دارد...
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part2
پوزخند زد و به سمتت اومد روی صندلی پشت میز نشست.
تو هم آروم شروع کردی به گریم کردنش با توجه به فضایی که قرار بود عکاسی کنن ازش.
بدنش مثل همیشه نبود...این بار گرم تر و با هر لمس تو این گرما بیشتر و بیشتر میشد.
همینطور که داشتی کرم رو روی صورتش پخش میکردی فقط به چشمات نگاه میکرد.
تو متوجه نگاهش شدی ولی چیزی نگفتی.
وقتی براش رو برداشتی تا پودرفیکس رو از روی صورتش برداری مچ دستت رو گرفت.
به چشماش نگاه کردی.
_ا/ت حالم خوب نیست.
_چیزی شده جئون؟
به چشمات نگاه میکرد.
_میخواین براتون آب بیارم؟
چیز نگفت و فقط به چشم هات نگاه میکرد
با دست دیگه ت زدی روی شونه اش و یکم تکونش دادی
_جونگ کوک؟
با صدای ضعیفی گفت «امروز نمیتونم عکس برداری کنم منو ببر خونه»
سعی کردی مچ دستت رو از دستش بیرون بکشی و بری به بقیه ی اکیپ بگی که نمیتونه عکس برداری کنه ولی مچ دستت رو محکم تر گرفت
_نرو ا/ت... لطفا نرو
_خب آخه چطوری بهشون بگم که نمیتونین عکس برداری کنین
آروم دستش رو گرفتی و گذاشتی روی پاش
_صبر کن الان برمیگردم
از کانکس بیرون رفتی و به سمت بچه های اکیپ رفتی
_بچه ها جونگ کوک نمیتونه امروز عکس برداری کنه
عکاس قبل از اینکه تو بگی داشت وسایل عکسبرداری رو جمع میکرد.
_درهر صورت اگر مستر جئون هم میتونست باز ما نمیتونستیم عکسبرداری کنیم...معبد دقیقا جایی که میخواستیم عکس برداری کنیم یه مشکلی براش پیش اومده
برگشتی و به معبد نگاه کردی. دقیقا چند دقیقه پیش خلوت و خالی بود الان پر از آدم شده بود.
_چرا مگه چی شده؟
_شنیدم یه طلسم بعد از سال ها عملی شده و کتابش دزدیده شده.
آب گلتوت رو به سختی قورت دادی.
تو بودی که کتاب رو برداشته بودی ولی طلسم؟
دوستت زد به شونه ات
_ا/ت مستر جئون صدات میزنه، فکر کنم تو باید ببریش خونه چون اصلا حالش خوب نیست.
ادامه دارد...
- ۱۸.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط