پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
۶ ماه از جدایی من و یونگی میگذره و هنوز نتونستم فراموشش کنم ، اگه بگم حتی با اینکه خودش گفت جدا شیم ولی بازم عاشقانه میپرستمش راست گفتم
هنوز دیوانه وار عاشقشم و شبا با فکر اون میخوابم ولی چه فایده اون دیگه منو نمیخواد و دوستم نداره
امروز تولدم بود و این اولین تولدم بدون اون بود البته تا قبل از آشنایی باهاش
در حال درست کردن غذا بودم که زنگ در زده شد دست از کار کردن کشیدم و به سمت در رفتم و بازش کردم و با یه مردی رو به رو شدم
ا.ت : بفرمایید؟
مرده : خانم پارک ا.ت ؟
ا.ت : بله خودم هستم بفرمایید
مرده : من پستچی هستم و یه آقایی گفتن که این بسته رو به دست شما برسونم
ا.ت : اسمش چی بود ؟
مرده : نمیدونم
بسته رو از دستش گرفتم و تشکر کردم و اومدم داخل خونه
بسته نسبتا بزرگ و سنگینی بود
گذاشتمش روی اُپن و درش رو باز کردم که با یه سرویس طلا ظریف و شیک ، چند تا از خوراکی های مورد علاقم ، یه مینی کیک شکلاتی و یه دسته گل بزرگ مواجه شدم
با تعجب دسته گل رو بیرون آوردم که بوی آشنایی به مشامم خورد
زیر دسته گل یه برگه گذاشته شده که درش آوردم و بازش کردم که با یه متن کوتاه مواجه شدم
( تولدت مبارک عزیز ترین کسم ، امیدوارم از کادو ها خوشت بیاد )
با تعجب و گیجی به کادو ها و نامه نگاه کردم
نکنه یونگی باشه ؟ نه بابا اون خودش خواست که جدا شیم برای چی بخواد برام کادو بفرسته
کیک رو داخل یخچال گذاشتم و دسته گل رو توی اتاقم ، یه نگاه به سرویس طلا انداختم که کاملا سلیقه من بود توی کمدم گذاشتمش و خوراکی ها رو توی کابینت گذاشتم
برگشتم به آشپز خونه و مشغول ادامه آشپزیم شدم البته که کل ذهنم درگیر اون بسته و کسی که فرستاده بودتش ، بود و حتی نزدیک بود دستم رو بسوزونم
بعد از خوردن شام به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و گوشیم رو روشن کردم و طبق عادت هر شبم به عکسای یونگی نگاه کردم تا چشمام کم کم گرم شد و به خواب رفتم و ........
ادامه دارد........
ویو ا.ت
۶ ماه از جدایی من و یونگی میگذره و هنوز نتونستم فراموشش کنم ، اگه بگم حتی با اینکه خودش گفت جدا شیم ولی بازم عاشقانه میپرستمش راست گفتم
هنوز دیوانه وار عاشقشم و شبا با فکر اون میخوابم ولی چه فایده اون دیگه منو نمیخواد و دوستم نداره
امروز تولدم بود و این اولین تولدم بدون اون بود البته تا قبل از آشنایی باهاش
در حال درست کردن غذا بودم که زنگ در زده شد دست از کار کردن کشیدم و به سمت در رفتم و بازش کردم و با یه مردی رو به رو شدم
ا.ت : بفرمایید؟
مرده : خانم پارک ا.ت ؟
ا.ت : بله خودم هستم بفرمایید
مرده : من پستچی هستم و یه آقایی گفتن که این بسته رو به دست شما برسونم
ا.ت : اسمش چی بود ؟
مرده : نمیدونم
بسته رو از دستش گرفتم و تشکر کردم و اومدم داخل خونه
بسته نسبتا بزرگ و سنگینی بود
گذاشتمش روی اُپن و درش رو باز کردم که با یه سرویس طلا ظریف و شیک ، چند تا از خوراکی های مورد علاقم ، یه مینی کیک شکلاتی و یه دسته گل بزرگ مواجه شدم
با تعجب دسته گل رو بیرون آوردم که بوی آشنایی به مشامم خورد
زیر دسته گل یه برگه گذاشته شده که درش آوردم و بازش کردم که با یه متن کوتاه مواجه شدم
( تولدت مبارک عزیز ترین کسم ، امیدوارم از کادو ها خوشت بیاد )
با تعجب و گیجی به کادو ها و نامه نگاه کردم
نکنه یونگی باشه ؟ نه بابا اون خودش خواست که جدا شیم برای چی بخواد برام کادو بفرسته
کیک رو داخل یخچال گذاشتم و دسته گل رو توی اتاقم ، یه نگاه به سرویس طلا انداختم که کاملا سلیقه من بود توی کمدم گذاشتمش و خوراکی ها رو توی کابینت گذاشتم
برگشتم به آشپز خونه و مشغول ادامه آشپزیم شدم البته که کل ذهنم درگیر اون بسته و کسی که فرستاده بودتش ، بود و حتی نزدیک بود دستم رو بسوزونم
بعد از خوردن شام به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و گوشیم رو روشن کردم و طبق عادت هر شبم به عکسای یونگی نگاه کردم تا چشمام کم کم گرم شد و به خواب رفتم و ........
ادامه دارد........
- ۲.۴k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط