دلتنگی خیلی بی پدر و مادر است عزیزدلم
دلتنگی، خیلی بی پدر و مادر است عزیزدلم.
درست میان تمامِ ذوق ها و
قَد کشیدنِ امید،
گوشه نشینم میکند...
وادارم می کند شال قرمز را در بیاورم و موها را پشت سرم جمع کنم و کنار پنجره زانو در سینه بنشینم و بمیرم.
دل تنگی برای تو را دوست دارم
چون آرام تر از مرگ
خونم را مسموم می کند
و از چشم هام سُر می خورد.
چون مجبورم می کند مثل دختری خوب
-همان که هیچ گاه نبوده ام-
دست به سینه و باوقار سکوت کنم.
ندانستنی ترین درد من!
با آشوب این سَم در جانم چه کنم
وقتی قرار است تا همیشه
پادزَهرش نباشد...
درست میان تمامِ ذوق ها و
قَد کشیدنِ امید،
گوشه نشینم میکند...
وادارم می کند شال قرمز را در بیاورم و موها را پشت سرم جمع کنم و کنار پنجره زانو در سینه بنشینم و بمیرم.
دل تنگی برای تو را دوست دارم
چون آرام تر از مرگ
خونم را مسموم می کند
و از چشم هام سُر می خورد.
چون مجبورم می کند مثل دختری خوب
-همان که هیچ گاه نبوده ام-
دست به سینه و باوقار سکوت کنم.
ندانستنی ترین درد من!
با آشوب این سَم در جانم چه کنم
وقتی قرار است تا همیشه
پادزَهرش نباشد...
- ۱.۷k
- ۲۲ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط