پارت 5
پارت 5
ویو آت
صبح روز مسابقه، سالن پر از دانشآموز بود.
آت کنار سورا ایستاده بود و مدام به برگهی اجرا نگاه میکرد.
سورا:
استرس داری؟ 👀
آت:
نه.
سورا:
دستات چرا میلرزه پس؟ 😂
آت سریع دستهاش رو پشتش برد.
آت:
هوا سرده!
سورا خندید.
سورا:
آره، معلومه. 😏
جین از آن طرف سالن نزدیک شد.
جین:
آت.
آت برگشت.
آت:
چیه؟
جین:
نوبتمونه.
آت یه نفس عمیق کشید.
آت:
باشه.
هر دو روی صحنه رفتند.
چند ثانیه سکوت سالن رو پر کرد.
بعد اجرا شروع شد.
این بار خبری از بحث و کلکل نبود.
حرکتها دقیقاً هماهنگ بود.
هر دو میدانستند چه زمانی باید ادامه بدهند و چه زمانی منتظر دیگری بمانند.
وقتی اجرا تمام شد، چند لحظه سکوت برقرار شد...
بعد صدای تشویق سالن بلند شد.
آت با ناباوری به جین نگاه کرد.
جین هم لبخند زد.
بعد از پایین آمدن از صحنه، سورا سریع سمت آت دوید.
سورا:
عالی بودیددد! 😭🎀
آت:
واقعاً؟
سورا:
آره!
جین:
بالاخره یه چیزی رو قبول کردی که منم خوبم؟
آت:
زیادی خوشحال نشو.
جین خندید.
مسئول مسابقه روی صحنه رفت.
مسئول:
و تیم برنده...
آت و جین هر دو منتظر ماندند.
مسئول:
آت و جین!
سورا از خوشحالی جیغ کوچیکی کشید.
آت چند لحظه خشکش زد.
آت:
ما... بردیم؟
جین:
ظاهراً.
آت لبخند زد.
آت:
تبریک میگم.
جین:
منم بهت تبریک میگم.
چند ثانیه نگاهشان به هم ماند.
این بار نه از روی عصبانیت.
نه از روی رقابت.
یه حس عجیب بود...
آت سریع نگاهش رو گرفت.
آت:
خب، مسابقه تموم شد. پس دیگه لازم نیست همدیگه رو تحمل کنیم.
جین با تعجب نگاهش کرد.
جین:
آره... لازم نیست.
اما هیچکدامشان نمیدانستند که شاید مسابقه تمام شده باشد...
ولی داستان آت و جین تازه شروع شده بود. 🦋
ادامه دارد...
ویو آت
صبح روز مسابقه، سالن پر از دانشآموز بود.
آت کنار سورا ایستاده بود و مدام به برگهی اجرا نگاه میکرد.
سورا:
استرس داری؟ 👀
آت:
نه.
سورا:
دستات چرا میلرزه پس؟ 😂
آت سریع دستهاش رو پشتش برد.
آت:
هوا سرده!
سورا خندید.
سورا:
آره، معلومه. 😏
جین از آن طرف سالن نزدیک شد.
جین:
آت.
آت برگشت.
آت:
چیه؟
جین:
نوبتمونه.
آت یه نفس عمیق کشید.
آت:
باشه.
هر دو روی صحنه رفتند.
چند ثانیه سکوت سالن رو پر کرد.
بعد اجرا شروع شد.
این بار خبری از بحث و کلکل نبود.
حرکتها دقیقاً هماهنگ بود.
هر دو میدانستند چه زمانی باید ادامه بدهند و چه زمانی منتظر دیگری بمانند.
وقتی اجرا تمام شد، چند لحظه سکوت برقرار شد...
بعد صدای تشویق سالن بلند شد.
آت با ناباوری به جین نگاه کرد.
جین هم لبخند زد.
بعد از پایین آمدن از صحنه، سورا سریع سمت آت دوید.
سورا:
عالی بودیددد! 😭🎀
آت:
واقعاً؟
سورا:
آره!
جین:
بالاخره یه چیزی رو قبول کردی که منم خوبم؟
آت:
زیادی خوشحال نشو.
جین خندید.
مسئول مسابقه روی صحنه رفت.
مسئول:
و تیم برنده...
آت و جین هر دو منتظر ماندند.
مسئول:
آت و جین!
سورا از خوشحالی جیغ کوچیکی کشید.
آت چند لحظه خشکش زد.
آت:
ما... بردیم؟
جین:
ظاهراً.
آت لبخند زد.
آت:
تبریک میگم.
جین:
منم بهت تبریک میگم.
چند ثانیه نگاهشان به هم ماند.
این بار نه از روی عصبانیت.
نه از روی رقابت.
یه حس عجیب بود...
آت سریع نگاهش رو گرفت.
آت:
خب، مسابقه تموم شد. پس دیگه لازم نیست همدیگه رو تحمل کنیم.
جین با تعجب نگاهش کرد.
جین:
آره... لازم نیست.
اما هیچکدامشان نمیدانستند که شاید مسابقه تمام شده باشد...
ولی داستان آت و جین تازه شروع شده بود. 🦋
ادامه دارد...
- ۴۸۵
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط